برگ های پاییز - قسمت 38

با روشن شدن موتور هواپیما، باتری هر سه دستگاه بیرون آورده می شود و رامین که نگاه متعجب دختر را می بیند، می خندد:

-        تو کار اقتصادی و تجاری، نمیشه حتی برای یک آن، غایب شد! میتونی در دسترس نباشی! (به باتری ها اشاره می کند) ولی نمیتونی خاموش باشی!

صدای غرش موتورها، رنگ پریدگی دختر جوان را به دنبال دارد و رامین با فراست درمی یابد که وی اولین سفر هوایی اش را تجربه می کند. برای کاهش نگرانی شیدا، به طور جدی او را مورد سوال قرار می دهد:

-        خانم شریف (مهماندار، در خواست بستن کمربند را می نماید) چشم خانم! ممنونم (کمربند شیدا را می بندد) خانم شریف! برای همایش آماده شدین؟ (قیافه ی دختر، متعجب نشان می دهد) یعنی خودتون رو برای سخنرانیِ پس فردا، آماده کردین؟

-         سخنرانی؟! (فریاد خفه ی او توجه مهماندار را جلب می کند)

-         بله خانم، شما نماینده ی شرکت کندی هستید و باید در همایش سخنرانی کنید!

-        اما من... یعنی... آقای عبدالی گفت که من برای یکی دو روز، بیام و برگردم. وای! (به شدت نگران شده است) ایشون گفتن که کار من، فقط یادداشت برداری از سخنرانی دیگرونه! نه اینکه خودم (هواپیما تک آف می کند) سخنران بشم! آخ، وای!... این کار اون چه معنی داره؟ (ملتمسانه به رامین نگاه می کند) رئیس! ...

-         بهتره در مورد راههای توسعه ی ایرانگردی و جهانگردی صحبت کنید!

شیدا، سکوت می کند و با چشم های زیبایش به او خیره می شود. رامین، در حالی که بی تفاوت نشان می دهد، صفحات دفترچه ی یادداشت اش را ورق می زند:

-    نمیتونید؟ (هواپیما در وضعیت ثابتی قرار گرفته و تابلو:«کمربندها را باز کنید» روشن می شود) نمیتونید؟ (به طرف او سر می گرداند) اشکالی نداره! من بجای شما، صحبت می کنم!

-         رئیس!

-        همه فهمیدند که من رئیس شمام! اینقدر رئیس، رئیس نکنید!(لبخند می زند) حرف سخنرانی، بیخود بود! من دیدم که شما از پرواز میترسید، برای همین، ذهنتونو منحرف کردم که نترسید!

این را گفت و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. شیدا، ناباورانه، از او روی گرداند و از قاب پنجره به بیرون نگاه کرد. ابتدا موقعیت را در نمی یافت اما اندک اندک متوجه شد که بر فراز ابرها در حرکت اند. حس خوشایندِ نخستین پرواز را دلنشین یافت. با شادمانی به بیرون نگاه می کرد که صدای مهماندار او را به خود آورد:

-         بفرمائید.

برگشت و از درون ظرفی که به سوی اش دراز شده بود، شکلاتی را برداشت و تشکر کرد. رئیس همچنان در خواب بود. در حال باز کردن لفاف شیرینی، زیر لب غر زد:

-      حقته که شکلات نخوری! تو وقتی که میخوای آدم نترسه، باید اونو سکته بدی؟! (شکلات را به دهان گذاشت) رئیسِ بد! هوم، خوشمزه س!

سر رامین به سوی او چرخید اما چشم هایش همچنان بسته بود. شیدا، مانند او سر به پشتی صندلی گذاشت و با زمزمه ای که به سختی شنیده می شد، گفت:

-         وای، عشق من، چقدر خسته ای!

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

... چه بسا کسانی که آمده اند و جمعیت ها هلهله کنان به دنبالشان، مانند «مجیب الرحمان» در بنگلادش! ولی همان مریدان، چنانش کشتند که هر ذره اش افتاد جایی!
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...