برگ های پاییز - قسمت 39

ساعت 7:40 بود که هواپیمای ایرباس، در فرودگاه کیش به زمین نشست. هنگامی که بیش از نیمی از مسافرین، پیاده شده بودند، بالاخره، رامین از خواب بیدار شد:«سلام» لبخند زد و «ببخشید»ی چاشنیِ آن کرد. آنها آخرین نفراتی بودند که با بدرقه ی گرم خانم شفق و سایر خدمه، از هواپیما پیاده شدند. آقای «قوامی» نماینده ی شرکت در جزیره، به استقبال رئیس آمده بود.

می خواستند به طرف درب خروج بروند که از بلندگوی سالن اعلام شد:

-         خانم شیدا شریف ، لطفا به اطلاعات!

هر سه به طرف باجه ی «اطلاعات» می رفتند که قوامی، توجه آنان را به مرد جوانی که نزدیک آنجا ایستاده بود، جلب کرد. مرد جوان، مقوایی را که نام «خانم شیدا شریف» بر روی آن نوشته شده بود، در دست داشت. شیدا زودتر خودش را به باجه رسانید:

-         من شریف هستم.

مرد جوان که گویا منتظر او بود، با خوشحالی جلو آمد:

-         من، خشایار، نماینده ی هتل بین المللی مینستر رویال ام. منتظرتان بودم!

قوامی که از ماجرا سر در نمی آورد، در یک آن، نگاه رئیس را دید و به خود لرزید، شتابزده جلو رفت:

-         آقای خشایار، من نماینده ی شرکت کندی هستم! با خانم شریف کاری داشتین؟

قبل از مرد، شیدا جواب داد:

-         برای من، توی هتل مینستر جا رزرو کردند! (خشایار با تکان سر تائید کرد)

-    آه، چه اشتباهی!... ولی خانم شریف! در هنگام ماموریت، باید فقط از سوئیت های شرکت استفاده کنید! مگر شما برای همایش نیامدید؟ (با اضطراب و از گوشه ی چشم به رئیس نگاه کرد که ناظر گفتگو بود)

خشایار که جوان مودبی به نظر می رسید، با مشاهده ی بهت و حیرت ناشی از سخنان قوامی که خانم شریف را به فکر فرو برده بود، گفت: 

-    دو روز قبل توسط آژانس سیمران( به کاغذی که در دست داشت، نگاهی انداخت) خانم پیر (پی یر را پیر تلفظ می کند) بله پیر خانیان، رزرو را انجام دادند.

رامین که تا کنون ساکت ایستاده بود، مداخله کرد:

-         خانم شریف، ما مزاحم شما نمیشیم! بفرمائید (به اشاره ی رئیس، قوامی، چرخ دستی حامل وسایل شیدا را به دست مرد جوان داد) شب خوش!

این را گفت و با گام های بلند به طرف درب خروج رفت. قوامی که سعی داشت از رئیس جا نماند، با عجله کارت شخصی اش را در دست شیدا قرار داد و در حالی که می دوید با انگشتانش ادای تلفن زدن را در آورد. با رفتن آن دو، خشایار چرخ دستی را به حرکت در آورد:

«بفرمائید خانم شریف، اتومبیل هتل منتظر شماست!»

و شیدا به ناچار،او را دنبال کرد. سوار اتومبیل که شدند، دختر به اطراف چشم انداخت تا شاید دوباره رامین را ببیند اما اثری از رئیس نبود! به راه افتادند. خشایار همچنان در حال تعریف از هتل مینستر بود و او بی توجه در خود فرو رفته بود:

«چرا یهو رفت؟ ... هیچ چیزی نگفت و رفت!... خب من باید...هاه!»

تلفن همراهش را از داخل کیف بیرون کشید و آن را روشن کرد، بلافاصله پیامک های پر تعداد راضیه، یکی بعد از دیگری، رسید. حوصله ی خواندن آن ها را نداشت. شماره گرفت:

-        سلام... سلام ایرن جون... بله، رسیدم، متشکرم، راستش یه سوال دارم. آره، ببین! راسته که کارمندای کندی، وقتی میرن ماموریت، باید از اطاقای شرکت استفاده کنند؟ (به پاسخ طولانی او گوش می دهد) وای، پس چرا، برا من تو یه هتل دیگه جا گرفتین؟... چی؟ دستور آقای کمالی! (جیغ کشید) کدومشون؟ ...اون احمق!... حالا چی کار کنم؟

اتومبیل در جلوی درب ورودی هتل می ایستد. دریان جلو دویده و تعظیم کنان درب اتومبیل را باز می کند. هتل تازه ساز  مینستر، با نشان طلایی و پنج ستاره ی در خشانی که بر بالای برج بیست طبقه ی  آن می درخشد، بسیار مجلل به نظر می رسد. گفتگوی تلفنی شیدا و ایرن همچنان ادامه دارد.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

... چه بسا کسانی که آمده اند و جمعیت ها هلهله کنان به دنبالشان، مانند «مجیب الرحمان» در بنگلادش! ولی همان مریدان، چنانش کشتند که هر ذره اش افتاد جایی!
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...