برگ های پاییز - قسمت 40

مجتمع اداری و رفاهیِ شرکت کندی کاپیتال، بر روی تپه و در نزدیکی ساحل زیبا و مرجانی جزیره ی کیش ایجاد شده است. بنای اصلی این مجتمع با الهام از آثار قدیمی مناطق کویری، به صورت بادگیر و در شش طبقه احداث گردیده و بر بلندای بام آن، بادگیر واقعی دیگری نیز قرار دارد که از تمامی جزیره قابل رویت است. 

طبقات چهارم و پنجم این ساختمان، به صورت آپارتمان های مسکونی بنا شده و در اختیار مدیران، مهمانان و کارمندان اعزامی شرکت قرار می گیرد. طبقه ی ششم در دو واحد مجزا و بسیار شیک، ویژه ی اقامت مدیران ارشد می باشد. در این روزها، طبقات پایینی به مهمانان همایش اختصاص یافته و آقای رامین ساوجی در واحد غربیِ طبقه ششم مستقر شده است. آقای قوامی، ایشان را تا داخل آپارتمان همراهی می کند و ساک او را در جلوی کمد دیواری قرار می دهد:

-         قربان! اگر امر دیگری هست، من در خدمتم!

رامین، کیف اش را بر روی کاناپه می گذارد و دست اش را به طرف او دراز می کند:

-        متشکرم آقای قوامی! امشب وقت شما را گرفتم و حسابی خسته شدید (با او دست می دهد) بهتره که زودتر به خونه برید و به اون دختر زیبات، «آیدا» کوچولو برسی! ممنونم!

قوامی، خوشحال از اینکه، رئیس نام فرزندش را به خاطر دارد. با گرمی خداحافظی کرده و بیرون می رود. رامین، بی حوصله و بدون تعویض لباس! برای لحظاتی بر روی بالکن می رود، به نرده ها تکیه می زند و به سیاهی دریا چشم می دوزد. صدای موج های خروشان، او را به خلسه می برد. دقایقی بعد، از مجتمع خارج شده و به ساحل نیمه تاریک که با چراغ های پایه کوتاهِ خیابانی، فضایی شاعرانه، برای گردش زوج های جوان بوجود آورده است، می رود.

در این سو و آن سو، عشاقی نشسته اند. با آشنایی قبلی که با محیط اطراف دارد، از آنجا دور شده و به صخره ای که با پیشروی در آب دریا، چونان تندیسِ لاک پشتی غول پیکر، به نظر می آید، پناه می برد.

بر روی صخره ی سنگی دراز می کشد و به آسمانِ کم ستاره نگاه می کند. قطرات حاصل از برخورد موج و صخره، او را زیر بارانی کف آلود قرار می دهد. بی واهمه، دست ها را زیر سر می گذارد و با صدایی بلند، با خود حرف می زند:

-        ... بدنم خسته س! انگار که پاهام قدرتشو از دست داده!... مبارزه کردن بسم نیست؟ ... چقدر طول کشید تا یه آژانس کوچیکِ فروش بلیط، به اینجا رسید! ...مخالفتای دولتی، مخالفای محلی، رقبایی که آرزوشون تبدیل شدن به نمایندگی شرکت های بین المللی بود! (نیم خیز شده و رو به دریا فریاد می کشد) هیچکی تو خاطرشم اینو نمی دید... مگه نجنگیدم؟ مگه نجنگیدم؟! اونا نهایت رویاشون، بردن یه تور، بله فقط یه تور، به این کشور و اون کشور بود! ... اَه... (جواب دریا، موج بلندی است که او و صخره را شلاق می زند) حالا به آرزوم رسیدم( آرامتر شده است، می نشیند و زانوهایش را در بغل می گیرد) حالا اگه بخوای تموم دیدنی های این کشور رو بگردی باید عمر نوح رو داشته باشی! قهرمان تنها بودم و حالا ... (با افسوس تکرار می کند) حالام تنهام! (سر به زیر پوزخند می زند)نه، تنها نبودم، با خیلی از تنهاهای ایران! تنها بودم!...

 شب از نیمه گذشته بود که در مقابل نگاه حیرت زده ی نگهبان، مانند موش آب کشیده! وارد مجتمع شد. سلام او را با لرزشی ناشی از سرما، پاسخ داد و به طرف ساختمان رفت. نگهبان پیر، به خطی از آب، که در پشت سر این آدم از دریا برگشته! بر جای مانده بود، نگریست و ناسزا گویان او را تعقیب کرد. در حالی که او را زیر نظر داشت، تی اسفنجی را از داخل سرویس بهداشتی برداشت و قبل از بسته شدن درب آسانسور خود را به او رساند.

رامین که دریافته بود، مرد نگهبان او را نمی شناسد، نگاه شماتت بار او را تحمل کرد و با رسیدن به طبقه ی ششم، با لحن مودبانه ای عذرخواهی کرده و به سرعت وارد آپارتمان غربی شد. پشت درب ایستاد و در حالی که لباس های خیس اش را بیرون می آورد، غرولند او را شنید:      

-         ... همه جارو خیس کرده! انگار بچه شده! چیش بیجه س؟! که تو مهمون خونه ی بیجه هم هس!... نیگا، نیگا! آبش تا اون سر رفته! 

رامین با احساس ضعف، به یادآورد که از صبح تا کنون چیزی نخورده است! به سرعت لباس عوض کرد و به سراغ یخچال رفت، داخل آن، انواع و اقسام آبمیوه و نوشابه های جوراجور وجود داشت اما خبری از غذا نبود. گرسنگی اش شدت گرفت، به یاد نگهبان افتاد. درب را باز کرد تا شاید بتواند از او سراغ چیزی قابل خوردن را بگیرد.

پیرمرد عبوس، داشت از پله ها پایین می رفت و با دیدن او، ایستاد و با شک وراندازش کرد:

-         دوباره میخوای بری آبتنی؟! اون کفا چیه رو سرت؟

-         نه بابا! ...(دستی به موهایش کشید و اخم کرد) اینجا چیزی واسه خوردن پیدا میشه؟

-         نع! (انگار دلش به رحم آمد) گشنه ای؟... یه دو لقمه ای از شامم مونده! میرم برات بیارم.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...