برگ های پاییز - قسمت 41

رامین به داخل برگشت و دوش سریعی گرفت، داشت لباس می پوشید که زنگ درب را زدند. پیرمرد با دو سینی که روی هم گذاشته بود، وارد شد و آنها را روی میز گذاشت:

-         بیا بخور و ظرفاشم صب بیار پایین! (رامین تشکر می کند: آقا ممنونم) من اسمم «قاسمِ» مردم صدام میزنن: «عمو قاسم»!

-         عمو قاسمِ همدونی! ممنون!

پیرمرد، می خندد و با اشاره به سینی ها، به طرف درب می رود:

-         رنگت پریده، بشین بخور!

پشت میز می نشیند و هر دو سینی را با همان وضع جلو می کشد. درون سینی بالایی، قابلمه ای کوچک، محتوی چند تکه کوکو سبزی و گوجه فرنگی قرار دارد و نگهبان پیر، نان را نیز، طبق رسمی قدیمی، داخل پارچه بسته است. چند لقمه ای را با عجله می خورد و برای آوردن آب بر می خیزد که ناگهان چشم اش به سینی زیرین می افتد. با شک و تردید بسیار سینی اولی را بر می دارد و از دیدن آنچه در زیر آن است، جا می خورد:

-    آخ، وای! (سیب کوچک را بر می دارد و بو می کند) خودشه! (با عجله بسته ای را که درون سینی است زیر و رو می کند)  اِ، اینکه غذایِ هواپیماس! (نگاهش به آبمیوه و لیوان می افتد) آره! آره! (آنها را برداشته و وارسی می کند، گویا تردیدش بر طرف شده است) خودشه!

با دهانی باز، دوباره، به محتویات داخل سینی زل می زند و یکباره گویی چیزی را به خاطر آورده باشد، بیرون می دود. دکمه ی آسانسور را می زند. آرام و قرار ندارد. در یک آن، منصرف شده و به طرف پله ها هجوم می برد. از پشت سر صدایش می زنند: «رئیس!» می خواهد برگردد که  ناگهان، تعادلش را از دست می دهد. صدای جیغی در راهرو می پیچد و او به شدت به زمین می خورد!  

از درد پیشانی اش را بر روی سرامیک کفِ راهرو می گذارد. اما لحظه ای بعد، از تماس دستی لرزان که موهایش را کنار می زند، به خود می آید. با زحمت چشم هایش را می گشاید و آنچه را می بیند باور نمی کند. شیدا با دیدگانی اشکبار، در کنار او نشسته است. بی اراده دستان دختر را در دست می گیرد:

-         تو!... تو؟

نگرانی را در چهره ی رنگ پریده ی او می بیند و برای آرامش خاطر وی، به سختی بلند می شود.

-         رئیس خوبین؟

-         بله، متشکرم، خوبم(دست های او را رها می کند)... نگران نباش، فکر کنم بخاطر گرسنگیه! یه ذره ضعف دارم.

می خواهد به طرف اطاقش برود که دچار سرگیجه می شود. دست راست اش را به دیوار می گیرد، چشمانش را می بندد و به شیدا که با دستانی لرزان او را نگه داشته است، تکیه می کند. آرام آرام به سمت اطاق می روند. گرمای دست های شیدا و تاریکی، او را به گذشته ها می برد، اولین عشق، زندگی اش را به یاد می آورد. گویی سال های طولانی از آن روزها گذشته است. نمای سیمانی و تیره ی «دبیرستان دخترانه فروزان» به روشنی در ذهن اش ظاهر می شود اما از «راحله!» جز نام و تصویری مبهم، چیز دیگری را به خاطر ندارد. اکنون، پس از سال ها، رویش عشق را در قلب اش احساس می کند. تلاش و تقلای او بی فایده است، ضربانش تندتر شده و بدن اش به لرزه می افتد.

شیدا، او را بر روی تختخواب می خوابند، بالش اش را مرتب کرده و دم پایی هایش را بیرون می آورد:

-    رئیس! ...هنوز ضعف دارین؟ (رامین، با چشمان بسته سر تکان می دهد) اوه، غذاتونم که نخوردین! (سینی های غذا را به کنار تخت می آورد) چرا به فکر خودتون نیستین؟ (به آشپزخانه می رود و با صندلی فلزی بر می گردد) از صبح تا حالا با شکم خالی! هی جلسه و هی جلسه! (غر زدنش رنگ دلسوزی دارد، می نشیند و یکی از سینی ها را روی پایش می گذارد، سلوفان کتلت مرغ را باز می کند) دهنتو باز کن، بگو: هااااا.. (رامین با لجاجت چشم هایش را بسته نگه داشته اما دهانش را کمی باز می کند) یه کم بیشتر! خوبه! حالا یه گاز بزن.....

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

... چه بسا کسانی که آمده اند و جمعیت ها هلهله کنان به دنبالشان، مانند «مجیب الرحمان» در بنگلادش! ولی همان مریدان، چنانش کشتند که هر ذره اش افتاد جایی!
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...