برگ های پاییز - قسمت 42

رامین، بر حسب عادت، صبح خیلی زود بیدار شد. برای پایین آمدن از روی تخت نیم خیز شده بود، که نگاهش به شیدا افتاد. دختر زیبا، در حالی که بر روی صندلی نشسته بود، سرش را یکوری بر روی تخت گذاشته و به خواب رفته بود. کم کم حوادث شب گذشته را به یاد آورد. دستی به سرش کشید، از سردرد خبری نبود. از آن سوی تخت پایین آمد. ملحفه ی تمیزی را از داخل کمد بر داشت، لحظاتی بالای سر او ایستاد و تماشایش کرد.

شیدا هنوز لباس سفر را بر تن داشت. می خواست تای ملحفه را باز کند که صدای زنگ تلفن همراه شنیده شد. دستپاچه شد، به دنبال گوشی می گشت که شیدا، تکانی خورد و خواب آلود گوشی را از جیب اش بیرون آورد:

-        سلام م یل!... (گویی در خواب صحبت می کند) اوهوم، من هنوز خوابم... مگه ساعت چنده؟ ... شیش؟ شیش صبح منو بیدار کردی که چی، خره؟! (تلفن را قطع کرده و با خودش حرف می زند) یل دیوونه! یه شبه که پیشش نبودم(رامین گامی به عقب بر می دارد و در پناه تاریکیِ سایه ی کمد می ایستد) انگار خیلی دلش تنگ شده! ها ها ها!...

ناگهان چشمانش را باز کرده و از جا می پرد:« وای، وای!» به تختخواب زل می زند و از ندیدن رامین مبهوت می شود. با عجله به پتو چنگ می اندازد و آن را زیر و رو می کند. جستجویش به نتیجه است،«آه» دردناکی سر داده و بالش را در بغل می گیرد:

-         نکنه حالش بد شده، وای، را...

«سلام» رامین، حرف هایش را نیمه تمام می گذارد. برمی گردد و او در مقابلش می بیند:

-         من میرم ساحل، ش...!

رامین، دستپاچه است و غم و رنجش در صدایش احساس می شود. چراغ را روشن می کند و از داخل کمد، کتانی آبی رنگی را بیرون می آورد. مشغول پوشیدن کفش ها است که شیدا اطاق را ترک می کند. در تعقیب دختر، نگاه ش به درب ثابت می ماند و پس از دقایقی که در سکوت می گذراند، برخاسته و بیرون می آید. هنگامی که می خواهد درب را ببندد، شیدا از اطاق ش بیرون می آید:    

-    منم باهات میام! فقط... (پایین پیراهنِ مدلِ مردانه اش را در دست گرفته و تکان می دهد) میشه یه چیزی بِدی بپوشم؟!(سر به زیر ادامه می دهد) آخه با این که نمیشه دوید!  

از دیدن دم پایی و شلوار راحتی دختر، لبخند زود گذری بر لبان رامین نقش می بندد. به داخل اطاق رفته و با پیراهن سفید رنگ ورزشی برمی گردد:

-          بفرمائید، من... منتظر می مونم.

شیدا که گویی در همان پشت درب لباس خود را عوض کرده است، در عرض چند ثانیه حاضر می شود. بیرون که می آید، از شرم سر بلند نمی کند و پیوسته لبه ی پیراهنش را پایین تر می کشد. خروج همزمان آن دو، پیرمردِ سرایدار را که از پنجره ی اطاقک نگهبانی، محوطه را زیر نظر دارد، شگفت زده می کند.

ساحل زیبای جزیره در پرتو نور صبحگاهی درخششی دو چندان دارد. شیدا که برای اولین بار است با این منظره روبرو می شود، با خوشحالی دست هایش را به هم می کوبد، دم پایی هایش را بی هدف شوت می کند و چرخ زنان به سمت دریا می دود. شادی دختر، رامین را به خنده می اندازد و مکالمه ی شک برانگیز تلفنی او را فراموش می کند. دم پایی های دختر را از روی زمین برداشته و در دست می گیرد.

تخته سنگ کوچکی را که تا نیمه در شن فرو رفته است، می بیند و بر روی آن می نشیند و کفش هایش را بیرون می آورد. بازی با موج های کف آلود و خنده های شادمانه ی شیدا را تماشا می کند، تا آن گاه که او خسته شده و نفس زنان به سویش باز می گردد:

-         خیلی قشنگه... عالیه! شمام بیاین دیگه!

جاذبه ی دریا، دختر را مفتون خود کرده است. با خواهش های پی در پی، رامین را به داخل آب می کشاند و جست و خیز کنان او را در لذت خود سهیم می کند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...