برگ های پاییز - قسمت 43

بر خلاف شب گذشته، این بار، رفتار عمو قاسم دوستانه است. پیرمرد، با دیدن لباس های خیس و پاهای شنی، آن دو را به سمت دوش های کنار استخر راهنمایی می کند:

-         یکی یه دونه حوله بردارین و برین زیر دوش! (می خندد) ... نیگا، نیگا، انگار که تو شنا، غلت زدن! ... بچه شدین؟!

-         عمو قاسم! ببخشین دیگه! تقصیر رئی...(اشاره ی رامین را می بیند) یعنی، تقصیر رامی... ایوای ی ی! خُب، تقصیر منه، آخه، اولین بارم بود!

-         اشکالی نداره بابا، دوش که گرفتین، برین بالا.

ساعت مچی رامین 7:20 را نشان می دهد و او پس از رفتن عمو قاسم، از زیر دوش شیدا را مورد خطاب قرار می دهد:

-         عجله کنید، وقت نداریم (با شنیدن صدای شرشر آب، فکر می کند که دختر صدایش را نمی شنود، داد می زند) زود باشین!

شیدا سرش را از لای پرده بیرون می آورد:

-         چرا ؟ مگه چیه؟

سر و کله ی رامین هم از پرده بیرون می آید، نگاهی به اطراف انداخته و با صدای پستی می گوید:

-         الانه که کارمندا بیان سرکارشون! ما باید از جلوی دفتر و اطلاعات مجتمع، بریم تو!... زود باش!

در یک آن، سر هر دوی آنان در پشت پرده ها ناپدید شده و فقط «وای، وای» شیدا است که شنیده می شود. دوش جنگی! در عرض چند ثانیه به پایان می رسد. ابتدا رامین و سپس شیدا، در حالی که  با یکدست کلاه و با دست دیگر، یقه ی حوله اش را گرفته، بیرون می آیند. پشت به هم ایستاده اند اما با شنیدن صدای بوق اتومبیبل و به دنبال آن فریاد «اومدم» مش قاسم،  نگاه کوتاهی بین آنها رد و بدل شده و به طرف ساختمان می دوند. یک نفس، از کنار استخر و باغچه ها گذشته و نزدیک پله ها هستند، که اتومبیل ون نقره ای را می بینند.

سرویس کارکنان، از جهت مخالف، در حال نزدیک شدن است. مشاهده ی اتومبیل، شیدا را دستپاچه می کند، رامین بی معطلی، آستین او را گرفته و به دنبال خود می کشاند. وارد راهرو شده و در حال رفتن به سوی آسانسور هستند که قوامی را می بینند. رئیس نمایندگی شرکت، در حال گفتگو با یکی از مهمانان است. کلاه های حوله را جلو کشیده و با احتیاط جلو می روند.

چند قدمی با آسانسور فاصله دارند که از شنیدن صدای قدم ها، متوجه ورود کارمندان می شوند. تاخیر جایز نیست و خطر دیده شدن وجود دارد. خوشبختانه در این هنگام زنگ باز شدن درب آسانسور شنیده می شود. رامین زمزمه می کند:«بریم» و دست شیدا را محکم در دست می گیرد. چند قدم آخر را با سرعت طی کرده و خود را به درون آسانسور پرتاب می کنند.

زنگ طبقه ی پنجم را فشار داده و درب در حال بسته شدن است که جیغ یکی از خانم ها را می شنوند:

-         ... مگه اینجا هاوائیه!

شیدا می خواهد دکمه ی طبقه ششم را بزند که رامین از این کار جلوگیری می کند:

-         الان همه میخوان ببینند که این دو نفر مال کدوم طبقه ن؟! یه طبقه رو از راه پله میریم!

آسانسور در طبقه ی پنجم می ایستد و آنها هفده پله ی دیگر را یک نفس بالا می روند. جلوی واحد ها که می رسند، به خود  آمده و آرام آرام دست های یکدیگر را رها می کنند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...