برگ های پاییز - قسمت 44

آسانسور در طبقه ی پنجم می ایستد و آنها هفده پله ی دیگر را یک نفس بالا می روند. جلوی واحد ها که می رسند، به خود  آمده و آرام آرام دست های یکدیگر را رها می کنند. هر یک به طرف سوئیت خود می روند.  هنوز کاملا درب ها را نبسته اند که رامین می گوید:

-         خانم شریف! ببخشید... من زودتر میرم بازدید، شما هم چند دقیقه ی بعد برین سالن! ... اونجا میبینمتون!

و آن گاه درب ها بسته می شود. آماده شدن رامین، دو دقیقه بیشتر طول نمی کشد. صدای گام هایش، قلب شیدا را که در پشت درب اطاقش ایستاده است، می لرزاند. مدیر عامل شرکت کندی، بر حسب عادت همیشگی، برای پایین آمدن از راه پله استفاده می کند. مسیر انتخابی به راهروی باریک جنب میز اطلاعات ختم می شود. کارمندان مجتمع هنوز در حال گفتگو در مورد زوج حوله ای! هستند که او وارد سالن می شود. هیچکس متوجه اش نیست. نگاهی به اطراف انداخته و وارد دفتر مجتمع می شود. نگهبان سالن که دیرتر از همه وارد شده، او را می بیند و مدیر مجتمع را در جریان می گذارد:

-         خانم غفاری، خانم غفاری! یه آقایی رفتن تو دفتر!

قوامی، با شنیدن این حرف«وای» بلندی کشیده و می گوید:

-    حتما رئیسه! (نگاه حیرت زده ی کارکنان را می بیند و مشت های گره کرده اش را بالا می برد) بدبخت شدیم! رئیس دیشب اومده و حتما هم ماجرا رو دیده... دِ برین سر کارتون بدبختا!

-         بفرمائید اینجا!

این صدای محکم رئیس است که در چهارچوب دربِ دفتر ظاهر شده و نگاهش بر روی پرسنل سنگینی می کند. همه در مقابل وی قرار می گیرند. بی اعتنا به تعظیم کارکنان، سراپای آنان را ورانداز می کند:

-    « اینجا چه خبره؟ (با دقت به لباس کارکنان نگاه می کند) ببند اون دکمه ات رو!... (مقابل مدیره ی مجتمع می ایستد) خانم غفاری! آفرین!... (رد شده و واکسیل نگهبان را مرتب می کند) چرا بند کفشت بازه؟! ... کارمند اطلاعات؟(دختر جوانی از صف خارج می شود) تلفن ها داره زنگ میزنه، برو سر کارت...(شیدا را می بیند که از پشت صف گذشته و به سالن غذاخوری می رود)... قوامی، ماشین حاضره؟

-         بله قربان! ماشین با راننده در خدمت شماست(صدایش لرزش محسوسی دارد)

-         نیازی به راننده نیست... خانم مدیر(غفاری جلو می آید: بله قربان!) برنامه ی همایش؟! (:الساعه قربان)

-         آخرین تذکر!... بفرمائید.

در یک آن، پرسنل متفرق می شوند. مدیره ی مجتمع می خواهد از کنار رئیس گذشته و به  داخل دفتر برود که دوباره مورد خطاب قرار می گیرد:

-         غفاری!(زن روبروی او می ایستد) خانم شریف، آماده هستن؟!

-         خانم شریف؟

-         بله، خانم شیدا شریف، نماینده ی معرفی شده ی کندی برای شرکت در همایش! ... فکر می کنم باید در هتل مینستر مستقر باشند!

بجای او قوامی که بیرون رفته و شتابان بازگشته است، نفس زنان پاسخ می دهد: 

-    ایشان اینجا هستند قربان! شب گذشته، به مجتمع آمدند و در واحد 62 اقامت دارند(چهره ی درهم و عصبانی زن را می بیند) ببخشید خانم غفاری! شما در مرخصی تشریف داشتید و من مزاحم نشدم!

«دعوا و برخورد آتی بین این دو حتمی است!» این جمله ای است که در فکرش می گذرد و برای رفع تنش و دلجویی از مدیره ی سخت کوش، تصمیم می گیرد تا او را به جنگ دفتر مرکزی و عبدالی بفرستد!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...