برگ های پاییز - قسمت 46

خانم غفاری از شنیدن خبر، متوحش شده و با عجله مدارک روی میز را بررسی می کند:

-         اما پس چرا الان خبر می دین؟ (برگه ای را در دست گرفته و آن را با شدت تکان می دهد) توی لیست مهمونای ما هم که اسمی از ایشان نیست! هیچ معلومه توی تهران چه خبره؟

-         بله! توی لیست شما نیستند، چون... چونکه واسه ایشون در هتل مینستر، جا گرفتن!

-         چی؟ هتل مینستر؟! (جیغ می کشد) چرا باید مدیری که تازه منصوب شدن، بجای مجتمع، از هتل استفاده کنند؟

-    خب، ببین (به سمت درب نگاه کرده و با صدای آهسته، ادامه می دهد) این خانوم! (ابروهای بالا رفته ی غفاری را می بیند) اِ، همین خانم شریف دیگه! اونم قرار بوده بره هتل مینستر (به هم نزدیک می شوند) دیشب که رفتم فرودگاه، رئیس نمی دونست که اونم اومده، تو سالن خروجی بودیم که همدیگه رو دیدن (سرهایشان نزدیکتر می شود) وقتی که فهمید، این دختره میخواد بره اون هتل، واویلا!... غضب کرد و بی اعتنا بیرون اومد، تازه! یه ساعت بعد بود که دختره بهم زنگ زد و گفت میخواد بیاد مجتمع، منم به مش قاسم، سفارششو کردم.

-         پس...

-         اما (دوباره ناله می کند) تو لیست همایش، فقط دو تا اسمه! رئیس و ...خانم شریف! میگ...

کارمند اطلاعات با در دست داشتن برگه ای وارد می شود، نگاه مشکوکی به آن دو انداخته و کاغذ را روی میز می گذارد:

-         از دفتر ریاست سازمان رسیده، رئیس، فردا شب، سخنرانی دارند (غفاری و قوامی، روبروی هم می نشینند) 

-         اینو که می دونم(خانم غفاری پاسخ می دهد)

-    از دفتر رئیسم زنگ زدند، منشی جدیدشون بود... سراغ رئیسو گرفت. منم گفتم رفتن بیرون! گفت: زنگ میزنم به موبایلش، مثه اینکه (در حین بیرون رفتن ادامه می دهد) هف هش تا قرار دارند!

قوامی زیر لب زمزمه می کند:

-         هفت هشت تا!

رو به زن با خوشحالی می گوید:

-        پس تا شبم بر نمی گرده! اما با این برادرِ خانم کمالی چیکار کنیم؟

در پایان گفتگوهای طولانی، قرار می گذارند ورود جوانک! را فراموش کنند.

***

رامین در حال رانندگی است که تلفن همراهش زنگ می زند. با دیدن شماره ی تماس گیرنده، گوشی را به شیدا داده و از او می خواهد، جواب بدهد. در آن سوی خط، هستی معماری است که از شنیدن صدای دوستش دچار حیرت می شود:

-         ... شیدا توئی؟! اونجا چیکار می کنی؟

-         خانم معماری! رئیس در حال رانندگی اند (رامین می گوید: هر چی میگه یادداشت کن!) بله، بفرمائید، من می نویسم.

خودکار و دفترچه ای را از داخل کیفش بیرون آورده و قرار ملاقات ها را یادداشت می کند:

... ساعت 9.30  دفتر امیره، شیخ حمد ، ساعت 19.30 هتل داریوش، مستر واتسون ، ساعت 20.15 هتل ارم، خبرنگار مجله ی دکور، خانم لیزا هندرسن، ساعت 21هتل آنا، آقای توتونچی، بله نوشتم...خب، پیغام داود آقا: کمیسر اومد! دست پر! بله، خانم سودابه کمالی... بله، آقای میر اسلامی: خبر ، چی؟... خبر بورس! بعدی،بانک ملت تائید نکرد!... تموم شد...آره هستی جان، نوشتم ( می خندد و آرام تر حرف می زند) سوغاتی؟ ای به چشم! بع له، ... تازه باید واسه یل هم بخرم... چشم، خداحافظ.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

... چه بسا کسانی که آمده اند و جمعیت ها هلهله کنان به دنبالشان، مانند «مجیب الرحمان» در بنگلادش! ولی همان مریدان، چنانش کشتند که هر ذره اش افتاد جایی!
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...