برگ های پاییز - قسمت 47

تا اولین ملاقات، زمان زیادی نمانده است. جلوی دفتر نمایندگی، دور زده و به سمت مرکز تجاری جزیره  می روند. دفتر شرکت امیره در برج زیبا و تازه ساز هنا قرار دارد. تمامی چهار واحد همکف و تک واحد آخرین طبقه، در اجاره ی این آژانس هوایی می باشد. سه دقیقه به وقت ملاقات باقی مانده است که آنها وارد آسانسور برج هنا می شوند.

رامین در آینه خود را ورانداز می کند، دکمه های کت اش را بسته و سر آستین هایش را با تلنگر انگشت می تکاند و آن گاه،  با دقت به شیدا نگاه می کند، صورتش را کمی جلو برده و همزمان دست اش را به طرف دختر دراز می کند. شیدا، دچار تردید می شود، اما سعی می کند خود را محکم نگه دارد. ترس و اشتیاق، حدقه ی چشم هایش را فراخ کرده است. دست رئیس به صورت اش نزدیک شده و لرزش خفیفی تمام بدنش را می لرزاند. بر خلاف تصورش، دست مرد از کنار صورت اش گذشته و یقه ی لباس او را لمس می کند.

رامین می خندد و موی کوتاهی را که در میان انگشتان اش گرفته است، به او نشان می دهد:

-         شبیه موهای منه! ... نیست؟ ولی روی لباس شما چیکار میکنه؟!

لبخندی تمسخر آمیز در صورت شیدا ظاهر می شود و با لحنی عصبی پاسخ می دهد:              

-         یادگاری اونشبِ که جنابعالی غش کرده بودین! ... نیست؟!

-         نه نیست!(ادا در آوردن دختر، او را به قهقهه می اندازد) ... نیست؟!

خنده ی او به شیدا سرایت می کند اما زنگ بی موقع آسانسور، هر دو را خاموش می سازد. با راهنمایی پیشخدمت هندی، وارد دفتر مجلل امیره می شوند. دکوراسیون غربی و لوازم تزئینی گران بها که در گوشه و کنار آنجا قرار دارد، دختر جوان را مبهوت می کند. از سوی شیخ حمد مورد استقبال قرار می گیرند و منشی زیبای شرکت که پیراهن سفید و دامن چاک دار مشکی پوشیده است، با طنازی از مهمانان پذیرایی می کند. زنی دیگر که شیخ او را «ویکی» صدا می زند، به آنها می پیوندد. ویکی، کت و شلوار بسیار شیکی بر تن دارد که قالب اندام متناسب او را به بهترین نحو، به نمایش می گذارد. تعریف ویکی، از زیبایی شیدا، چهره ی دختر جوان را گلگون می کند. گفتگوی رامین و شیخ، در ابتدا به زبان عربی و با شروع مذاکرات رسمی، به زبان انگلیسی انجام می شود. تسلط رئیس در هر دو زبان، مایه ی تعجب شیدا می گردد.

ساعت بزرگ و طرح بیگ بن، 10:15  را نشان می دهد که رامین به نشانه ی ختم گفتگوها، از جا برمی خیزد. شیخ حمد تا دم درب و ویکی، تا پایین ساختمان آنها را بدرقه می کنند. به محض دور شدن از آن مکان، رامین، اتومبیل را در کنار خیابان متوقف ساخته و در حالی که به گوشه ای از آسمان خیره شده است، به فکر فرو می رود. سکوت و عرقی که بر پیشانی رئیس ظاهر می شود، شیدا را نگران می سازد. دستمالی را از داخل کیف اش بیرون آورده و می خواهد با آن صورت او را پاک کند که رامین به خود می آید:

-         خوبم، چیزی نیست... نگران نباش!(استارت می زند) بریم که دیر شد!     

***

 همزمان با شروع همایش، الیاس وارد هتل مینستر می شود. به پیشخوان اطلاعات نزدیک شده، خود را معرفی کرده و کلیدکارت اطاقش را دریافت می کند. با راهنمایی مستخدمی که چمدانش را حمل می کند، به طرف آسانسور می رود که ناگهان چیزی را به خاطر می آورد. شتابان بازمی گردد و از خانمی که مسئول اطلاعات می باشد، شماره ی اطاق خانم شریف را می پرسد. جستجو در کامپیوتر بی نتیجه است: «مسافری به این نام در هتل ما اقامت ندارند» اعتراض شدید الیاس، مدیر هتل را به آنجا می کشاند.

در بررسی دوباره اعلام می شود:«خانم شیدا شریف، شب گذشته وارد شده اند اما رزرو خود را کنسل کرده و از هتل خارج شده اند» تماس با دفتر تهران، بی فایده است اما قول عبدالی برای یافتن شیدا، او را دلگرم می سازد. به اطاقش رفته و بدون تعویض لباس بر روی تخت دراز می کشد. لحظات سختی را سپری می کند و با گذشت هر لحظه، ناامیدتر می شود. بالاخره تلفن همراهش به صدا در می آید:

-         چی شد؟ پیداش کردین؟

-         بله آقای کمالی! گویا خانم شریف، طبق دستور مدیر عامل تشریف بردند مجتمع شرکت!

چی چی؟ (داد می زند) مدیر عامل کیه؟ مجتمع کجاست؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...