برگ های پاییز - قسمت 48

بالاخره تلفن همراهش به صدا در می آید:

-         چی شد؟ پیداش کردین؟

-         بله آقای کمالی! گویا خانم شریف، طبق دستور مدیر عامل تشریف بردند مجتمع شرکت!

-         چی چی؟ (داد می زند) مدیر عامل کیه؟ مجتمع کجاست؟

-         خواهش می کنم قربان! آروم باشین! گویا آقای ساوجی برای همایش اومدن اونجا و دستور دادن ... یه لحظه گوشی، سرکار خانم کمالی!

-         الیاس! چی شده؟ تو کی رفتی کیش؟

-         سلام خواهر، ببخشید! ولی میشه بگی مجتمع کجاست؟

-         خب، مجتمع کندی کنار ساحله. از هر کی بپرسی، بلده! الو...

الیاس تلفن را قطع کرده و با عجله از هتل بیرون می آید. تلفن او یکسره زنگ می زند، سوار تاکسی شده و گوشی را به زمین می کوبد. دم درب مجتمع، با چهره ی برافروخته ای پیاده شده و تراولر چک 50 هزار تومانی را برای راننده پرت می کند. عصبانیت اش لحظه به لحظه شدت می گیرد. فاصله ی درب ورودی تا ساختمان را می دود و با لگد درب شیشه ای را باز می کند. چشم های خون گرفته و کف دور لب اش، کارمند اطلاعات را می ترساند.

-         خانم شریف! (فریادش همه را به آنجا می کشاند) شیدا شریف! اینجان؟ (با مشت به روی پیشخوان می کوبد)

-         بله بله، ببخشید، ش...

-         اطاقش! اطاقش کجاست؟

خانم غفاری که مانند سایرین بیرون دویده است، دخالت می کند:

-         خانم شریف با جناب مدیر عامل تشریف بردند، همایش! اگر امری دارین بفرمائید.

به سوی زن می چرخد و قیافه ی مسخ شده اش را جلو می آورد:

-          مدیر عامل کدوم خریه! این شرکت، این مجتمع و همه ی اینا      

مال منه! مالِ من! من، الیاس کمالی!

مدیره ی لاغر اندام از شنیدن نام جوان، یکه می خورد اما عقب نشینی نمی کند. عینک اش را برداشته و با تهور به او چشم می دوزد:

-         آقای الیاس کمالی، بفرمائید دفتر. بهتره با هم صحبت کنیم

داد و فریاد الیاس، زن را به واکنش وا می دارد.

-    بهتره خفه خون بگیری! (جیغ گوش خراش او، پرسنل تحت نظرش را آماده مداخله می کند) اینجا زن و بچه هست، خجالت نمیکشی؟!(الیاس خاموش می شود) حسن، بیا این آقا رو ببر تو دفتر... همونجام باش تا رئیس بیاد!

کمک آشپز قلدر مجتمع، جلو می آید و دستش را روی شانه ی جوان می گذارد. در این هنگام قوامی هراسان وارد می شود و همزمان تلفن مجتمع زنگ می زند. مسئول نمایندگی، هن و هن کنان، می خواهد حرفی بزند که کارمند اطلاعات، خانم غفاری را صدا می زند:

-         خانم مدیر... تلفن از دفتر مرکزی (با دست اش دهنی تلفن را می پوشاند) خانم رئیسه!

-    سلام خانم کمالی، بله، غفاری هستم! ... بله، اینجا هستن اما متاسفانه آبرویی برای مجتمع... بله، جناب ساوجی خبر ندارند، تشریف بردن همایش... نه خانم!... رئیس ... خب، بله، حتما تماس می گیرم... الساعه!

گوشی را به دست دختر داده و چند کلمه بر روی کاغذ نوشته و آن را به دست قوامی می دهد. پس از آن در مقابل الیاس که زیر فشار دست حسن، زانوهایش خم شده، می ایستد:

-    آقای کمالی، متاسفانه طبق دستور خانم! شما باید برگردید، آقای قوامی، برای عرض گزارش، شما را همراهی می کنند و حسن آقا هم تا فرودگاه جنابعالی را می رسانند. سفر خوش، بفرمائید... (با قدم های محکم به طرف دفتر می رود) سمیره، دفتر تهران رو بگیر!

فرود هواپیمای کیش- تهران، با پایان اولین روز همایش، مقارن می شود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

... چه بسا کسانی که آمده اند و جمعیت ها هلهله کنان به دنبالشان، مانند «مجیب الرحمان» در بنگلادش! ولی همان مریدان، چنانش کشتند که هر ذره اش افتاد جایی!
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...