برگ های پاییز - قسمت 50

به محض بسته شدن درب راهرو، «فریده رُخا» خواننده ی جنجالی ترکیه که لحظه ای از کنار «سلیمان پاشا اوغلو» مالک آژانس توریستی «سلیمان» دور نمی شد، به کمک دوستش آمد. کادر پزشکی نیز سر رسیدند اما چیز نگران کننده ای نبود. ایشا به هوش آمد، حالا همه ی نگاه ها در جستجوی رامین بود اما او از این شلوغی استفاده کرده و به اتفاق شیدا، به نیم طبقه ی بالا پناه برد. گوشه ی کاملا تاریک بالکن، زاویه ی مناسبی برای تماشای صحنه ی پایین بود.

گفتگوی کوتاه شیخ حمد با سلیمان، صحبت در گوشی فریده و ایشا، اشاره های ویکی و دادن تلفن همراهش به ایشا، مانند تکه های نمایشی، در جلو چشم های آن دو ظاهر شد. آخرین صحنه را در آن سوی سالن، شیدا می بیند:

    -     رئیس! ...اون کسی که رو مدام داره با دوربین اش عکس می گیره، میشناسین؟ (رامین به جستجوی مرد می پردازد) سمت چپ، کنار بنر همایش!... یه خانمی همراهشه!   

-         اونی که الان دست تکان داد؟!

-         آره، خودشه! ... آخه، پریروز اومده بود شرکتمون، واسه دیدن خانم کمالی! الیاس و پیروزم بودند.

-         خب، اون آقا، بیژن اخگری، نماینده ی رقیب انگلیسی ماست! (لبخند می زند) کم کم داری همه ی رقبای ما رو میشناسی!

-    چه رقبایی؟! ...ویکی خانم! و ایشالا خانم! فریده خانم! ...(لحن مسخره اش رامین را می خنداند) چه رقبایی؟! همه کمر باریک !... باختی رئیس! از الان باختی!         

-         حسود!

شیدا، با آرنج به بازوی او زده و خود را عقب می کشد:

-    حسود؟! واسه چی حسودی کنم؟... بگو خانم کمالی بیاد، مواظبت باشه، یهو قورتت ندن!...(با کنایه ادامه داد)به، خانم رئیس، نامزدشو ول کرده وسط یه مشت زن! ... تازه، ایشون حسود، حسودم میکنه!

رامین، دسته ی کیف اش را گرفت و او را جلو کشید:

-         خانم شیدا شریف، من، نام زد ندارم! اگرم مردم چیزی میگن، ازخودشون حرف میزنن!

از میان تاریکی به هم چشم دوخته بودند که سر و صدای طبقه ی پایین، توجه شان را جلب کرد. یگان های امدادی پلیس وارد عمل شده بودند. مهمانان، از وسط دالان مامورین گذشته و به راحتی مرکز همایش ها را ترک می کردند. آن دو آخرین نفراتی بودند که بیرون آمدند. به طرف اتومبیل می رفتند که شیدا تلفن همراهش را روشن کرد، بلافاصله صدای زنگ شنیده شد:

-         الو، سلام هستی جان! ... اوه، آره، ...تازه اومدیم بیرون (رامین اشاره می کند که می خواهد با او حرف یزند) هستی، گوشی، رئیس!

می خواهد گوشی را به او بدهد که لباسش به سپر اتومبیل پارک شده، گیر می کند. صدای جر! لباس با جیغ او همراه می شود.  

-         شیدا، شیدا چی شد؟(از آنسوی خط، هستی است که با نگرانی او را صدا می زند)

-       خانم معمار! چیزی نیست، خانم شریف! سوسک دیدن! ...(: سوسک؟!) (آهسته جوری که شیدا نشنود، ادامه می دهد) لطفا قرارهای فردا رو، دو روز عقب بندازین! به محمودم بگین: پیامکشو بخونه!

شیدا روی زمین نشسته است، روی برخاستن ندارد و سعی دارد شکاف لباسش را از دید او بپوشاند.  رامین، سر بسرش می گذارد:

-         خب، خانم!  همینجوری باید کلاغ پر! بریم (می خندد) ... بیا برگردیم مجتمع، لباستو عوض کن، دوباره میاییم بیرون.

-    نه نمیشه، آخه ... اون یکی، مال مرضیه اس!... وای خدا! ... اَه، تازه، اندازمم نیست! (پس از کمی فکر کردن از جا بلند می شود) برو ماشینو بیار (پارگی لباس، از دست اش در می رود) روتو بکن اونور!...یه خورده کار داره، درستش میکنم!

-       بیا بریم یه لباس تازه بخر! (شیدا با تعجب نگاهش می کند) خب، چاره ایم نداری!... پول نداری؟ باشه، بهت مساعده میدم، چهار ماهه باید برگردونی!...

زیر لب غر می زند:

-       خسیس!... چارماه کمه، شیش ماه! ( موافقت او را که می بیند، دبه می کند! ) نه، نه، نه! زودتر از یه سال نمیتونم!

از داخل کیف اش شال سبز رنگی را بیرون آورده و به دور کمر می بندد تا قسمت پاره شده را بپوشاند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...