برگ های پاییز - قسمت 51

سوار اتومبیل شده و به طرف مرکز تجاری جزیره می روند. از چند راننده ی تاکسی آدرس می پرسند و با راهنمایی آنان، از درب خروجی، وارد مجتمع بزرگ پردیس می شوند. لباس های چندین فروشگاه را زیر و رو می کنند، اما هیچکدام مورد پسند رئیس نیست! به ناچار راهی طبقات بالا می شوند.

تابلوی درخشان فروشگاه «ماریلا» او را جذب می کند، به طرف ویترین می رود اما از دیدن قیمت های بسیار بالا، جا می خورد، می خواهد برگردد که رامین او را به داخل هل می دهد. فروشندگان، لباس های متنوعی را عرضه می کنند، شیک ترین لباس فروشگاه، مانتوی کوتاه، نازک وسفیدی است که در قسمت سینه ی آن، منجوق دوزی زیبایی به شکل گل مینیاتوری، وجود دارد. قصد فرار دوباره ی دختر لو می رود، رئیس او را به داخل رختکن انداخته و خود پشت درب می ایستد. شیدا فریاد زنان، قیمت مانتو را می پرسد و او، برچسب قیمتِ تی شرتِ حراجی را کنده و از لای در به داخل می اندازد.

جیغ شادی دختر، به نشانه ی موافقت، شنیده می شود. تا زمان پوشیدن لباس، رامین به سراغ مدیر فروشگاه می رود، کارت ویزیت و کارت اعتباری اش را در اختیار وی قرار داده و خواهش می کند، بلافاصله لباس های مشابه و دارای برچسب، از جلوی دید، برداشته شوند. وجه مانتو و شلواری سپید و متناسب با آن را، از طریق کارت، پرداخت کرده و آن گاه مشغول تلفن زدن می شود.

 دقایقی بعد، رامین، با شنیدن لفظ«آقا» سر بلند کرده و از زیبایی آنچه در مقابلش قرار دارد، شگفت زده می شود. تکیه ی کلام خود، به هنگام تعجب شدید را آهسته زمزمه می کند:

-         یا خدا!

و مبهوت شیدا می شود. جمله ی زیرکانه ی فروشنده ی جوان:

-         زیبایی بانو!  بیشتر از لباس ماست!

و خنده ی سایر کارکنان، او را به خود می آورد. بی اعتنایی را در پیش گرفته و به مکالمه ی تلفنی اش ادامه می دهد.

شیدا، دل آزرده از رئیس، به طرف صندوق رفته، و مشغول چانه زنی با مدیر فروشگاه می گردد. رامین که خطر لو رفتن را احساس می کند، وارد بحث می شود:

-         پولشو دادم، رفت تو حساب بدهیت!

-         خب چقدر به شما بدهکار شدم؟ رئیس!

-         چیزی نشده، 680 تومن! (نگاه بر افروخته ی دختر را می بیند) با این شلوار! و این صندلا و این دو تا تی شرت که من انتخاب کردم!

-         وا، چه خبره؟! 680 تومن! پس تخفیف اش چی؟!

-         حالا برو یه کیف و کفش ام وردار که یه جا تخفیف بگیریم!

جدال لفظی آن دو برای دقایقی ادامه می یابد. 

-    جلب موافقت تو، واسه خرید کیف و کفش، از راضی کردن یه هیات مدیره ی 55 نفره هم سخت تره! نخر! ...میشه لطفا نخرید! ... تقصیر منه که وام کم بهره ی یه ساله میدم!

-         چی شد؟ کم بهره؟! نخیر آقا! بهره بی بهره!

-         اگه با کیف و کفش باشه، بهره بی بهره وگرنه ...آره!

انتخاب کیف و کفش، زمان زیادی نمی برد. قیمت آن ها روی هم 250 هزار تومان است که با چک و چانه ی شیدا، منجر به تخفیف 50 هزار تومانی می شود. رامین، دور از چشم دختر، لباس مجلسی دیگری به رنگ صورتی با گل های یاسی، خریداری کرده و با همدستی فروشنده آن را ته پاکت خرید قرار می دهد. از فروشگاه بیرون می آیند ولی نرسیده به پله های خروجی، رامین، جا گذاشتن تلفن اش را بهانه کرده و باز می گردد. تفاوت قیمت کیف و کفش و بهای لباس را پرداخته و کارت اعتباری اش را پس می گیرد. توسط پله برقی پایین می آیند. ساعت دیواری کافی شاپِ وسط مرکز تجاری، هر دو را به یک فکر می اندازد. خوردن چای!

در کنار گلدان های مصنوعی، روبروی هم می نشینند. رامین، سفارش کیک و چای می دهد و هنوز پیشخدمت دور نشده است که شیدا می گوید:

-         کیک و چایی ام، بهره ایه؟!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...