برگ های پاییز - قسمت 52

نگاه حیرت زده ی گارسون، خنده ی آنان را به دنبال دارد.

-         نه، اینو دیگه مهمون منی!

رامین، کت اش را بیرون آورده و با دقت بر روی صندلی کناری می گذارد. در این هنگام همه چیز به هم می ریزد.

-         آخ، وای، ببخشید!

این صدای زن جوانی  است که به صندلی شیدا برخورد کرده و پس از واژگون کردن او و صندلی بعدی، به روی آنها می افتد. دو نفر از خانم هایی که همان لحظه وارد کافی شاپ شده اند،  به کمک زن می آیند و در یک آن، دور و بر آنها شلوغ می شود. رامین نگران شیداست، دست او را گرفته و از زمین بلند می کند:

-         چیزی نشدی؟

اما سوال او بی جواب می ماند زیرا شیدا به سرعت از جا برخاسته و با مشت های گره کرده راه خروح، زن ها را می بندد.

-         هی، بهتره کیف پول منو بذارین سرجاش (می خندد) هر چند پول زیادی توش نیست اما بالاخره کیف منه!

زن ها نگاهی به یکدیگر انداخته و ناگهان هر کدام به طرفی دویده و سعی می کنند از بین گلدان ها و نرده های کافی شاپ فرار کنند. واکنش به موقع رامین و ضربه ی او به میز، راه یکی از دزدها را سد کرده و او را نقش زمین می کند، نفر بعدی، با پشت پا و لگد شیدا،  درازکش می افتد و آخرین دزد، پیروزمندانه از روی نرده ها گذشته و لبخند زنان در حال دور شدن است که اسیر دست زن درشت اندامی می گردد.        

 دزدها را وسط کافی شاپ در یک صف قرار داده و شیدا با حالت بازپرس کارکشته ای دست به کمر، جلوی آنها می ایستد. جمعیت زیادی دور آنها جمع شده اند و برخی از آنان با استفاده از گوشی های همراه مشغول فیلم گرفتن هستند. نگهبانان مرکز تجاری به اتفاق مردی که لباس شخصی بر تن دارد، سر می رسند و پس از جستجوی کوتاهی کیف کوچک شیدا را زیر میزی در پشت سر متهمان پیدا می کنند.

هر سه زن که تا کنون ساکت مانده اند، پس از پیدا شدن کیف، خود را بیگناه دانسته و با سر و صدا و اعتراض، تهدید به شکایت می کنند. نگهبانان دچار تردید می شوند. رامین که خود را از معرکه کنار کشیده و در گوشه ای از کافی شاپ، آرام آرام چای می نوشد، با اشاره، مرد لباس شخصی را نزد خود می خواند. گفتگوی کوتاه آن دو، منجر به دستگیری هر سه زن شده و بالاخره غائله به پایان می رسد.

شیدا ساک های خریدش را مرتب کرده و آنها را بر روی صندلی قرار داده و بی اعتنا به رامین، می نشیند. پیشخدمت را نزد خود می خواند و سفارش کیک و چای را تجدید می کند، سرش را یکوری می گیرد:

-         ... اما به حساب خودمه!

-         حالا که به حساب خانومه! (می خندد) برای من ناپلئونی با قهوه، لطفا!

-    واقعا که! (با عصبانیت به رامین نگاه می کند)... منو وسط دعوا تنها گذاشتی و ازجات تکون نخوردی! حالام اُردِ ناشتام میدی؟! ناپلئونی با قهوه!

مستخدم ریز جثه با کم رویی دخالت می کند:«ولی خانم، اگه آقا، اون گندهه شون رو نگرفته بود، که اون در رفته بود!»

-         اون که یه سانتم از جاش تکون نخورد! چه جوری گرفتش؟ ایشون مثل شاهزاده ها، جلوس فرموده بودند!...وا، پرنس پرشیان!

-         نه بخدا خانم، با پا میزو هل دادن که خورد به زنه و زنه خورد زمین!

رامین، از پیشخدمت تشکر کرده و او به سر کارش باز می گردد. دلخوری شیدا هنوز ادامه دارد، دوباره یکوری نشسته و حاضر به صحبت نیست. زن و مرد مسنی که دو میز آن طرفتر نشسته و شاهد ماجرا هستند، موقع بیرون رفتن، به نزد آنان می آیند، مرد خودش را معرفی می کند و با اشاره به رامین که به احترام او برخاسته است، می گوید:

-    ...دخترم، حق با پیشخدمته! عذر میخوام که این حرفو میزنم اما شما که به آقا، این همه علاقه دارین! (شیدا می خواهد اعتراض کند که جمله ی بعدی پیرمرد او را ساکت می کند) اجازه میدین اون با یه خانم گلاویز بشه؟ اونم دعوای بدنی! (می خندد) واللا خانم من که نمیذاره! (پیرزن با تکان دادن سر حرف او را تایید می کند) شما رو نمیدونم! (در حال خروج از کافی شاپ ادامه می دهد) یعنی، شما میخواستین همسرتون! اون خانمه را بغل کنه و مانع فرارش بشه؟!

خنده ی پیر مرد، همه را می خنداند. پیشخدمت، کیک و چای و شیرینی ناپلئونی و قهوه را روی میز می گذارد:«امر دیگه ای؟»

-         مرسی!(نیم نگاهی به رامین می اندازد) همش به حساب من!

-         عالیه! (کمی از شیرینی را در دهان می گذارد) به قول آقاهه! کاش درگیر شده بودم!

-         اونوقت(چنگالش را مقابل چشمان او گرفت) با این چشاتو در میاوردم (سر به زیر می اندازد) البته... اگه همسرت بودم!

این کلام، هر دو را ساکت می کند. سرگرم خوردن می شوند. شیدا برای دلجویی از رامین، مدام به شیرینی ناپلئونی او ناخنک می زند و در عوض، تکه هایی از کیک شکلاتی خودش را در بشقاب وی می گذارد.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...