برگ های پاییز - قسمت 5

شیدا، که لباس فرم سرمه ای رنگ آژانس را پوشیده بود، در حال بدرقه مشتری اش بود، که او هم رامین را دید. به سرعت رئیس اش را شناخت و برای فرار از شناخته شدن، در پشت پیشخوان بر روی زمین نشست. رامین که به خوبی شیدا را شناخته بود، به حرف زدنش ادامه داد:

-         به پیروز بگین: من امروز خیلی کار دارم و به دفتر برنمی گردم. فردا 8 صبح، دفتر باشند

و آن گاه، تماس را قطع کرد. آماده ی خروج بود که صدای یکی از پرسنل را شنید:

-         وای، شیدا جون! چی شده عزیزم؟ چرا روی زمین نشستی؟

با خودش فکر کرد:

-         ای کاش، می تونستم، از نزدیک واکنش اونو ببینم! حدس می زنم که این دختر، به راحتی همکارانش رو بازی بده!

تراب، منتظر رئیس بود. با دیدن او که لبخند بر لب و به سرعت راه می رفت، با خودش گفت:

-         ا،ِ اینکه الان رفت تو، دمغ بود! ولی انگار حالش خوب شده!

رامین، پله ها را دو تا یکی، بالا می رفت و تراب که جا مانده بود، پشت سرش، غرولند می کرد:

-         نه، دیگه. حالا کبکش، داره خروس می خونه!

تا به اولین پاگرد برسد، رئیس، داخل دفتر شده بود.

دفتر شرکت، مساحت کمی داشت اما خلوت و آرام بود. روبروی در ورودی، اطاق مدیریت قرار داشت و در دو طرف هال، 3 اتاق دیگر دیده می شد که تابلوی: حسابداری، اداری، آبدارخانه، بر بالای آنها نصب شده بود. در بدو ورود، میز منشی شرکت را خالی دید. به آهستگی، از راهرو عبور کرد و وارد اتاق مدیریت شد. تراب، چند دقیقه ی بعد وارد شد و بر روی اولین صندلی راهرو نشست. «آخیش»ی گفته و پاهایش را دراز کرده بود که صدای زنگ در، به گوش رسید. می خواست برای باز کردن در برخیزد که از داخل آبدارخانه، دختر جوانی، بیرون پرید و در را باز کرد: «آه، بله! پیک رستوران زندوکیل! مرسی، چقدر شد؟» غذا را تحویل گرفت و پول آن را پرداخت کرد.  در حالی که به سمت آبدارخانه می رفت، تراب را دید. داد زد:

-         جناب رئیس، غذا حاضره!

-         خب، بیارش تو! خودتم بیا!

تراب، صدای «داود شاه بیتی» را شناخت و در همان حال، متوجه باز شدن لای در اتاق مدیریت، گردید. منشی، به داخل آبدارخانه رفت و تراب که برق شیطنت خاصی در چشمانش می درخشید، آهسته او را تعقیب کرد. داود، مردی هم سن و سال او بود. پای چپ اش کمی لنگ می زد و به خاطر حاضر جوابی و دروغ گفتن هایش، از رفقا، لقب «داود کلک» گرفته بود! تراب، به سر کم موی رفیقش که بر روی ظرف غذا خم شده بود، نگاه کرد و ناگهان جلو رفت:

-         به، به! جناب داودخانِ عموحیدر!

قاشق و چنگال از دست داود افتاد. «وا ویلا!»یی گفت و عقب عقب رفت و صندلی اش واژگون گردید.

-         به به! اینجا کبابی عمو حیدره؟! جناب ررئیـ س،  غذای چه وقتس؟ شوما، عصرونه هم، کباب میل می کنین!؟ راستی، آقا داود عمه داری؟!

منشی، با دستپاچگی و ترس، جلو آمد:

-         آقا ... شما؟

 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...