برگ های پاییز - قسمت 54

صدای رامین او را به خود می آورد:

-         میشه یه موزیک ملایم بذاری؟ کنترلش رو میزه!

دستگاه پخش را روشن می کند و روی مبل نشسته و به فکر فرو می رود. تلفن آپارتمان زنگ می زند و رامین گوشی را بر می دارد:

-         بله، سلام...سودی جان تویی؟ بله، انشااله فردا... اصلا اینکارو نمی کنی!بمون و خداحافظ! (شیدا شکلک در می آورد)

گوشی را روی دستگاه می گذارد که دوباره به صدا در می آید:«بله، سلام (شیدا غر می زند: این حتما آبجی بزرگه س!)... کجائین؟... پس تا نیم ساعت دیگه میرسین، باشه!» رامین به طرف اتاق خواب می رود:

-          من میرم لباس عوض کنم، مهمونا دارن میان

جیغ شیدا او را متوقف می کند:

-         مگه مهمون دارین؟ (رامین: بله، خب!) ای وای! (به طرف درب آپارتمان می دود) واقعا که!

با عصبانیت لگدی به کفش های رییس می زند و در حال خروج است که رامین داد می زند:

-          زود بیاین،  همه ی کارا مونده!

جواب او با بستن شدیددرب داده می شود.

شیدا، وارد آپارتمان خودش شده و در مقابل درب های باز کمد لباس می ایستد:

-         حتما مهمونه ش، خانم رئیس کلِ! ... حالا چی بپوشم، لباس فرم که خوب نیست، مگه اینجا شرکته؟! نه... خوب شد که  اینا رو خریدم!...

لباس را روی تخت می اندازد و می خواهد کیف جدیدش را بیرون بیاورد که بسته ی دیگری را داخل آن می بیند. با تعجب آن را بیرون آورده و باز می کند:

-          این دیگه چیه؟

به فکر فرو می رود:

-         نکنه رئیس از این پولداراس که عادت دارن از مغازه ها کف میرن! (خود را سرزنش می کند)... دختره ی احمق!... نه، شایدم چون کلی خرید کردم، اینو هدیه دادن!

با عجله گوشه ی کاغذ رنگی را باز می کند و از دیدن لباس صورتی، دچار حیرت شده و دهانش باز می ماند. پس از کلی کلنجار رفتن و زیر و رو کردن لباس، با رامین تماس می گیرد:     

-    ...رئیس، فکر کنم این فروشگاه لباس اشتباه کرده! یه بسته ی اضافی توی وسایل منه... بله مطمئنم... گفتم شاید شما خریده باشی ولی بعدش گفتم غیر ممکنه کار شما باشه! چرا می خندین؟... آره، بله! خودمم، این فکرو کردم. پس میتونم بپوشمش؟ باشه... الان میام چشم!

به سرعت لباس صورتی را به تن کرد و جلوی آینه ایستاد؛ لباس کاملا اندازه اش بود، با خوشحالی صندل لژدار و هفت رنگش را پوشید و به طرف آپارتمان رئیس دوید. از فرط عجله، یادش رفت که قبلا درب را بسته بوده و اکنون نیمه باز است. «رئیس، رئیس» گویان به دنبال رامین می گشت که صدای زنگ را شنید، برگشت:

-          وای مهمونان! پس این کوش؟

نفس عمیقی کشیده و و با دستی لرزان، درب را باز کرد. جیغ هستی او را  شوکه کرد. در آغوش دوستش بود که بقیه ی مهمانان را دید: آقای میر اسلامی، آقا داود، مرد چاقی با نگاه غریب و خانم مسنی که با مهربانی به او لبخند می زند. شرمنده شده و خودش را از بغل هستی بیرون کشید:

-         سلام، ببخشید! بفرمائید.

خود را کنار کشید تا آنها وارد شوند اما هستی و مردها کمی عقب رفته و با احترام به زن مسن،که او را «خانم» صدا می زدند، تعارف کردند. در این هنگام، پسر نوجوانی که پشت زن پنهان شده بود، جلو آمد و با شیطنت گفت:

-         رامین کو؟(به داخل راهرو سرک کشید) قایمش کردی؟!

این را گفت و با شتاب به داخل دوید. مهمانان یکی پس از دیگری وارد شدند. شیدا می خواست درب را ببندد که صدای زنگ آسانسور به گوشش خورد و به دنبال آن رامین ظاهر شد. با اخم و صدای پستی، توبیخ آمیز، گفت:

-         مهموناتون اومدن، شما یه دفه کجا غیبتون زد؟!

-         میشه اینو بگیری! (جعبه ی شیرینی را که در دست داشت به او داد) بفرمائید.

زودتر از او وارد شد و لحظه ای بعد فریاد «رامین جون!» پسرک را شنید. شیدا به آشپزخانه رفت و شیرینی های ناپلئونی را داخل ظرف آماده ای که روی میز قرار داشت، چید. هستی به کمکش آمد. آهسته او را در جریان گذاشت:

اون خانم،«بهجت خانمِ»!مثل اینکه از فامیلای آقا رامینن. اون پسر شیطونم، پسرشه «رضا»! پسر نازیه،(شیدا در مورد مرد چاق پرسید) اوه اون؟ اون امیر خیاطِ، کارآگاه بازنشسته ی اداره ی آگاهیه.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...