برگ های پاییز - قسمت 55

با یکدیگر گفتگو می کردند که داود سرک کشید:

-      بابا برسین به ما گرسنه ها!

هستی خندید و گفت:

-      تو هواپیما که غذای منو و بهجت خانمو و آقا محمود رو خوردی! هنوز گشنه ای؟ کاش آقا تراب اینجا بود!

ورود رامین، داود را فراری داد:

-      اول میوه و شیرینی، بعد غذا

ظرف میوه را برداشت و از خانم ها خواست شیرینی و پیش دستی ها را بیاورند. به محض آن که ظرف شیرینی روی میز گذاشته شد، رضا «هورا» کشان دست شیدا را گرفت:

-       می دونستی من ناپلئونی دوست دارم!

سر تکان دادن او به علامت«نه» را که دید، به طرف رامین چرخید:

-       پس تو خریدی؟

-       بله رضا جون، من خریدم. آخه غیر از تو، یکی دیگه م، عاشق این شیرنیاس!

هستی، با سادگی گفت:

-       آره، شیدام، ناپلئونی دوست داره!

این گفته ی او خنده ی بقیه را در پی داشت. بهجت خانم دست شیدا را گرفت :

-       بیا اینجا عزیزم

و او را که از گفته دوستش خجالت زده شده بود، کنار خودش نشانید. در این میان جنگ و دعوای داود و رضا بر سر شیرینی، دیدنی شده بود. داود «اوهوم»کنان ادامه داد:

-       ...اصلن شیرنی رو باید با چایی خورد!

دستش به طرف میز می رفت که رضا ظرف را برداشت و پا به فرار گذاشت:

-        عمو داود، قندت بالاس، شیرنی برات جیزه!

-        یه دفم که تراب نیست، این جقله! پیله کرده به ما!

محمود با اشاره به هستی، از جا برخاست:«آوردن چایی با من» اما رامین آن دو را نشانید:

-       بشینین، پذیرایی اینجا با منه!

و خودش به آشپزخانه رفت. خانم آهسته در گوش شیدا گفت:

-       برو کمک رامین، هر کی دیگه بره، بیرونش میکنه!(دست او را نوازش کرد) گمونم عمه خانم راست میگفت(خندید) برو عزیزم!

وقتی که بلند شد، احساس کرد، همه ی نگاه ها، حتی رضا کوچولو، به او دوخته شده است. سخنان بهجت خانم، امیدی را در دلش زنده کرد. با سختی آن چند قدم را طی کرد و خودش را به آشپزخانه رسانید. رامین سرگرم آماده سازی غذاها بود. ایستاد و با شیفتگی نگاهش کرد. اکنون رویای همیشگی اش رنگ حقیقت گرفته بود. تمام رویدادهای بیست و چهار ساعت گذشته را به یاد آورد. با تعجب دریافت که بودن در کنار او، باعث شادی و خوشحالیش می شود. صدای رامین را که شنید، به خود آمد:

-         نمیخوای بیای کمک؟!

برگشته بود و نگاهش می کرد. دستپاچه شد، می خواست حرفی بزند که او را در مقابلش دید. نگاه هاشان درهم گره خورد. احساس کرد آهسته، آهسته، توانش را از دست می دهد. صدای گرم مرد تکانش داد:

-          شیدا... شیدا!

زبانش قفل شده بود و یارای سخن گفتن نداشت. آنگاه که رامین با گفتن«خدایا!» به سرعت روبرگرداند و ظاهرا به سراغ کارهایش رفت، شیدا، قطره ی اشکی را که در حال پدیدار شدن بود، از چشمش پاک کرد. در درونش غوغایی به راه افتاده بود، تمایلاتش را سرکوب کرد و با شجاعت در کنار او ایستاد:

-         اجازه میدی من برنجو بکشم؟

لبخند رامین را که دید، دست به کار شد. با کمک یکدیگر میز شام را آماده کردند.

اولین نفری که از غذا تعریف کرد، هستی بود. او شک  نداشت، آشپزی کار دوست و همکار عزیزش می باشد، لذا پس از خوردن چند قاشق از سوپ «قارچ و سبزی»، شروع کرد:

-        وای! شیدا جون سوپت حرف نداره! خیلی خوشمزه س!

و زمانی که «نوش جان!» رئیس را شنید، آن را به حساب میزبانی و نه آشپزی، گذاشت. نوبت چلو مرغ که رسید، داود و امیر و رضا، درگیر مسابقه ی پرخوری شدند! اولین و دومین دیس برنج خالی شد و تکه های مرغ از داخل بشقاب های ته گود، به سرعت ناپدید گردید. رامین و شیدا، دیس ها و بشقاب ها را دوباره پر کردند.

کلامی از این سه نفر شنیده نمی شد، و گویی تمام توجه شان به غذا بود. بهجت خانم، مرتبا از رضا می خواست، کمتر بخورد و او به گفتن«چشم» اکتفا می کرد. واکنش محمود بهتر از بقیه ی تماشاگران بود. او با سرعت بشقاب هستی و بهجت خانم و خودش را پر کرد و تکه های مرغ را روی آن چید و آن گاه با خاطری آسوده، به خوردن و تماشای مسابقه، نشست. رامین و شیدا هنوز چیزی نخورده بودند که امیر با گفتن« اِی امان» تسلیم شد! نفر بعدی رضا بود، او زمانی که رامین برای برداشتن گوشی تلفن، از میز دور می شد، به نشانه ی شکست قاشق اش را بالا برد و آن را بر روی میز انداخت.

رامین گوشی به دست بازگشت

-      ... الهی شکر!... نه سر و صدای داوده! طبق معمول، بچچم گرسنه س!... دور سومه!... چی؟ ...(خندید و گوشی را روی بلندگو قرار داد) تراب دوباره بگو!...

-       آقا، اون الانه که بترکه! گاو بنی اسرائیل! لا مصصب، ناشتایی با حاج خانوم اینا، نون سنگک تازه زده با نیمرو! بعدش به حساب من رفته کله پزی مهدی! 28 تومن اونجا کوف کرده! ظهرم که تو دفتر، خانوم منشی براش سفارش چلوکباب دادن، حتما تو هواپیمام، بعله! ...

همه می خندیدند و اظهار تعجب می کردند که داود، لحظه ای مکث کرد و با دهان پر داد زد:

-       تراب جون، بگو ماشاللا!

و دوباره به خوردن پرداخت. رامین، گوشی را از حالت بلندگو خارج کرد و پس از سفارش در مورد مادرش، به مکالمه پایان داد. شیدا که گویی منتظر این لحظه بود، بشقاب خالی او را برداشت و به آشپزخانه رفت و با دست پر بازگشت. نگاه خیره ی داود را که دید، دستش را جلوی بشقاب رامین گرفت:

-       وا، بسسِته دیگه، این مال رامینه!

دهان باز او و سکوت جمع را که دید، به اشتباهش پی برد: «وای ی ی!» این بار هم بهجت خانم بود که به دادش رسید، دست او را گرفته و نشاند:

-       چیزی نیست، گاهی وقت ها پیش میاد

رامین، برای نجات دختر که زیر نگاه های مشکوک و سنگین سایرین و به خصوص هستی، بی حرکت نشسته بود، بشقاب اش را به طرف او سُر داد:

-     دیگه رو میز هیچی نمونده، پاک روبا، همشو خوردن!(با قاشق روی غذا خط فرضی کشید) این خط یعنی نصف الناهار! اونور خط مال شما، اینورش مال من!

«ملچ و ملوچ» داود، توجه بقیه را از آن دو بازداشت. مرد پرخور! اکنون سرگرم پاک کردن استخوانهای مرغ بود و با لذت آنها را می خورد و می مکید!

-       رئیس، دستت درست! عالیِ عالی بود، الهی، صد هزار بار شکرت... (لیوان دوغ را یک نفس سر کشید) رئیس، بیا و یه رستوران بزن، هف هشت قسمتی! یه طرفش سنتی باشه، یه طرف دیگه ش فرنگی! کره ای، هندی، چینی و البته یه ساندویچی مَشت!

غذا که تمام شد، علیرغم مخالفت رامین، هستی و محمود به کمک آن دو آمدند. حین شستن ظرف ها بود که شیدا، هستی را از اشتباه بیرون آورد:

-        تموم غذاها رو رئیس پخته! من اصلا خبر نداشتم!

این خبر، برای دختر باور کردنی نبود ولی تائید محمود و لبخند رئیس او را وادار به پذیرش کرد.

برای نوشیدن چای بعد از غذا، همگی به روی تراس رفتند. آسمان پر ستاره و خنکای نسیمی که از جانب دریا می وزید، برای آنان که از پایتخت دود زده! آمده بودند، غنیمتی بزرگ محسوب می شد. زمانی که شیدا و هستی آخرین دور پذیرایی را انجام دادند و نشستند، رامین، از امیر خواست، گزارش سفر استانبول را بیان کند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...