برگ های پاییز - قسمت 56

رئیس سابق دایره ی ویژه ی قتل اداره آگاهی، به زحمت، هیکل تنومند خود را درون صندلی فرفورژه، جابجا کرد.

-    راستی یَتِش! ... فکر نمی کردم، وسط تاجرا و شرکتاشون این همه دردسر باشه! اما این چن وقته خیلی چیزا یاد گرفتم (همه با دقت گوش به سخنان او گوش می کنند) اون روز بعد اینکه با کلک! (داود غر می زند و او می خندد) آره، دنبالشون رفتیم تا فرودگاه و بعدشم استانبول! بعدِ اون ماموریتی که چن سال پیش، واسه یه پرونده قتل، رفته بودم کراچی و اسلام آباد، خارج نرفته بودم! کلی حال داد! دم بچه های فرودگام، گرم! احتمالاته! ولی، صندلی بغل اونا نشستم و شنودمم عالی بود! منم که ترکی بیلمیرم! (می خندد) هر دوتاشون حرفه ای بودن، عثمان و احمِد. از اون زرنگای پاقاپوق استانبولن! ...آره، تا هواپیما بشینه با اونا جور شدم. آدرسو مادرسو گرفتم ولی احتمالاته! وقتی دیدن من هیچجا رو بلد نیستم، و یه جورایی همکاریم!  آخه بهشون حالی کرده بودم که کیف قاپم! و از دست آگاهیِ تهرون، دارم در میرم! (رضا می پرسد: حالا بلدی؟) چیو؟ کیف قاپیو؟ (چشمانش برق می زند) آره، پس چی؟! ناسلامتی سی و خرده ای سال، وسطِ وسطِ اینا بودم. یعنی 12000 روز! پس خودم یه پا نقشم!(رضا دوباره می پرسد: به منم یاد میدی؟) اِ، بچه، دس وردور دیگه، احتمالاته که تو با این داود کلک، زیادی گشتی!... به منم یاد بده!... پاشو برو اونور، فسقل!(رضا جعبه ی شیرینی را که جلوی او گذاشته بود، بر می دارد و صندلی اش را می کشاند، پیش شیدا: خالی بند!) ...(رامین از او می خواهد بقیه ی ماجرا را تعریف کند) آره، شعبون از اینجا، یکی رو فرستاده بود، فرودگا دنبالم. از بچه های تورا بود. اسمشم ممد بود. با اون رفتیم دنبال شون. حدسم درست بود، ناکثا، نرسیده رفتن یه جای مَشد! اسمشو نوشتم اما الان یادم نیست... (کمی فکر می کند)...آره، کنار ساحل بود و پر خونه های شیک. ممد رفت از ویلا بغلی پرسید. گفتن: اینجا خونه ی مِهمِت ییلماز چی چیه! (محمود مضطربانه به رامین نگاه می کند:« رئیس!» ولی با اشاره ی دست او، ساکت می شود)... ممد می دونست که این مرتیکه رقیب رئیسه! (به رامین اشاره می کند) آخه خودشم سر تور بود دیگه. اونجا بود که شصتم خبردار شد و زنگ زدم تهرون به سرگرد سرخلوتیان (داود می خندد) آره، رفیقت! حسن کرمانی ملقب به کچل و سرخلوتیان! اون رفیق این آقاس! آخه، کلکِ لامروت! خودم تو رو با اینا آشنا کردم، حالا می خندی؟ باشه، (همه را مورد خطاب قرار می دهد) یادتون باشه، بعدا داستان سیاوشِ حسین خرمالو رو براتون بگم (داود ایما و اشاره می آید) ها چی شد؟ (قهقهه می زند) به کله ی سرگرد می خندی؟! ... (پا به پا شدن رامین را که می بیند، دست از کل کل با داود بر می دارد)... آره، قضیه رو به اون گفتم و فرستادمش همون سالنه، طهماسب سرا! واسه تحقیق. ما هنوز دور و بر خونه ی این مرتیکه، مهمت بودیم که جواب داد: «بعله، با پول و رشوه، از ملاقات خانم کمالی و برادرش با مهمونای اینگیلیسی، فیلم گرفتن!» یه نسخه شم برام گرفته بود(فلش کوچکی را به رامین می دهد) شما که فرمودین ته توی قضیه ی این شرکتو در بیارم، خودم رفتم کنسولگری و ممدو فرستادم سراغ اطلاعات جمع کردن. چشمتون روز بد نبینه! همون ساعت اول فهمیدم این آقا سرتاپا خلافه! (جرعه ای چای می نوشد) اِ، اینکه سرده!

-         بذارین برم براتون چای گرم بریزم، تازه دم کردم(این را هستی می گوید)          

شیدا میوه تعارف می کند و رامین با استفاده از لب تاپ محمود، صحنه هایی از فیلم ملاقات مدیران شرکت دان و دوریت با خانم کمالی را می بیند. چای در حالی که همگی به صدای فیلم گوش می دهند، توزیع می شود. رامین دیدن فیلم را نیمه کاره گذاشته و به کنار نرده های تراس و از آنجا به تراس غربی می رود. رو به دریا می ایستد و دست به سینه، به دور دست ها خیره می شود. هستی می خواهد، چای او را برایش ببرد که بهجت خانم مانع می شود:

-         بذار تو خودش باشه، اون الان داره لحظه های سختی رو میگذرونه (با تاسف سر تکان می دهد)    

محمود با ناراحتی بلند شده و چرخی دور صندلی ها می زند:

-        چه فایده؟ واقعا چه فایده که به کسی محبت کنی! هی غصه بخوری، سودی اینو میخواد! فخری اونو میخواد! پیروز تو مملکت غریبه! الیاس، تنهاس! ...

امیر با نگرانی به تک تک آنها نگاه می کند:«شاید ... شاید من نباید می گفتم اما سالها تجربه به من میگه هیچی بهتر از راستی نیست. آدم دلش براش می سوزه اما... ای آدم!

-         تو شرکت که شایعه س: سودی میخواد با رئیس ازدواج کنه! میگن: بین خواهرای کمالی جنگه! 

این گفته ی هستی، خنده ی شدید رضا را به دنبال دارد. او دست ها را به کمر زده و جلوی دختر می ایستد:

-         رامین با سودی؟ عمراً! (ادای امیر را در می آورد) شایدم... احتمالاته!(می خندد) مگه نه عمو داود!

-    ولش کن رضا جون! من غصه ی رامینو دارم، شما فکر عروسی هستین؟ (شقشقه هایش را فشار می دهد) میترسم آخرش دسی، دسی، رامینو بدبخت کنین. برین بابا!...خانمای بی کمالِ کمالی! (به لب تاپ اشاره کرد) اینم مدرک کاراشون!...نمی بینین؟ این کار آبجی بزرگه س! کوچیکه، که هیچی!

داد و فریاد و پا کوبیدن رضا، همه را وحشت زده کرد:  

 عمو داود، دستت درد نکنه! هر چی دلت میخواد، میگی دیگه! هر چی باشه، اونا خواهرامن!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...