برگ های پاییز - قسمت 57

هستی، جیغ می کشد:

-     خواهرا؟!

و شیدا حیرت زده، بلند شده و می ایستد. امیر نیز به جلو خم شده و با دقت به چهره ی پسرک زل می زند، اما محمود و داود که گویا در جریان قضایا هستند، بی تفاوت نشان داده و از جایشان تکان نمی خورند. بهجت خانم، فرزندش را مورد شماتت قرار می دهد:

-    قرار بود در این مورد صحبت نکنی، نیست؟

و زمانی که رضا با سری افکنده اتاق را ترک کرده و به نزد رامین می رود، شروع به صحبت می کند:

-    از شما عذر میخوام که درست خودم رو معرفی نکردم، ببخشید... من، همسر دوم مرحوم کمالی هستم (به سمت تراس نگاه می کند) و رضا تنها فرزندم هستش!... (از «وای»گفتن هستی، می خندد) بذارین، تا رامین و رضا بیان تو، براتون، قصه زندگیمو بگم... 15سال پیش بود که بعد از سه چار سال خونه نشینی، تونستم بابامو راضی کنم و برم سر کار... بچه ی فلاح بودم و تنها دختر یه پستچی پیر. دو تا داداش بزرگ و دو تا داداش، کوچیکتر از خودم داشتم. بچه وسطی بودم و تنها درسخونِ خونه! بابام خیلی دوسم داشت و منم عاشقش بودم. هر چارتا داداشام، از بچگی درس و مدرسه رو ول کرده بودن و رفته بودن سرِ کار. یکی میکانیکی و یکی نجاری، کوچیکه رفت مغازه ی حاج ممدِ بقال و اون یکی ام جوشکار شد...(داود از سکوت خانم استفاده کرده و به آشپزخانه می رود) ... کجا بودم، آها، بله، به سفارش آقا ناصر، همسایه مون، رفتم آژانس هواپیمایی کوچیک کمالی! اونجا فقط سه تا کارمند داشت: من و زهره و الی. همون روزایی بود که خانم کمالی تازه مریض شده بود و کمالی همه ش دنبال دوا درمون اون بود. کمتر می اومد شرکت، یا بیمارستان بود و یا مطب دکترا و یا توخونه خونه داشت از زنش پرستاری می کرد. همه ی کارای شرکت رو ما سه تا انجام می دادیم. یه سال و نیم بعدش، بدترین سالای زندگی من بود. اول مادرم مرد و دو ماه بعدم، بابام رفت! آه، چه روزای سختی بود! ...سه تا از داداشام که زن و بچه داشتن، خونه رو فروختن و من و حجت، الاخون والاخون شدیم. شیش ماه بعدِ سال بابام بود که خانم کمالی هم فوت کرد، آخ!...

داود با سینی چای وارد می شود:

-         قصه بدون چایی، نمیشه! یه چایی بزنین و فک کنین تو قهوه خونه این! (چای را تعارف می کند)

-         مرسی آقا داود، به موقع بود. دستت درد نکنه.

هستی، هیجان زده، خواستار ادامه ی قصه می شود و بهجت خانم با لبخند ادامه می دهد:

-    ... همون وقت بود که رامین هم اومد آژانس ما. دانشجو بود و داشت درس می خوند. صبح ها می رفت دانشگاه و عصرا می اومد اونجا. کمالی یم، بعدِ مرگ زنش، حسابی درب و داغون شده بود. حقم داشت. چار تا بچه ی بی مادر، افتاده بود رو دستش و اونم که از کار خونه هیچی بلد نبود! از بد روزگارم، داداش حجتم، هوس کرد بره خارج و یه شب، وسایلش رو جمع کرد و صبحش رفت که رفت. انگار نه انگار که خواهریم داره و اون بدبخت، غیر اون هیشکی رو نداره و تک و تنها می مونه. یه چند روز که گذشت، کمالی قضیه ی منو فهمید و پاپی شد که من بهترین کسم واسه خونه داری و پرستاری از بچه هاش! منم که روی خوش از داداشا ندیده بودم و هنوز دعوایِ روز قبل، با زن داداش و چکِ داداش بزرگه رو، یادم مونده بود، از رو ناچاری قبول کردم. رفتم خونه ی...

-         مامان، داری قصه میگی؟

همه ی نگاه ها به طرف تراس چرخید، رضا که به همراه رامین داشت وارد اتاق می شد، نرسیده، این را پرسید. بجای بهجت خانم، رامین در حالی که او را کنار مادرش می نشاند؛ گفت:

-         بشین اینجا و بذار بقیه ی قصه رو، من و تو هم گوش بدیم! فقط بذار برا مهمونا چایی بیارم، بعد...

هستی با گفتن«ما خوردیم» عجله اش را برای شنیدن صحبت ها، نشان داد اما شیدا از جایش برخاست:

-         من براتون میارم

این را گفت و به طرف آشپزخانه می رفت که داود، باقیمانده چایِ داخل لیوان بزرگ آبجو خوری را، یک نفس سر کشید و گفت:

-         خانوم فرهی! واسه من، همین تو بریزین!

نگاه متعجب شیدا، خنده ی بلند امیر را در پی داشت و پس از آن، تا زمان آوردن چای، رضا و محمود و امیر، سر به سر داود می گذاشتند.

-         آقا، معلوم نیست این همه چایی و غذا رو کجا، جا میده؟!

-         عمو داود، معده ش، خونهِ خونه س! حالا حالا جا داره!

بابا اگه چاهم بود، تا حالا پر شده بود!  چاه ویله؟!

ادامه دارد ...

 

 

 

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...