برگ های پاییز - قسمت 59

شیدا به کمک هستی آمده و شماره ای را که بر روی صفحه کامپیوتر ظاهر می شود، می گیرد:

-    سلام، خانم کریم خانی؟... شریف هستم، از دفتر مدیریت کندی  تماس می گیرم. بله، (دستش را روی گوشی می گذارد: «جیغ کشید» و می خندد) ... خانم کریم خانی، بله، جناب رئیس می خواهند با شما صحبت کنند. چند لحظه ...

محمود با سرعت مشخصات کارمند مزبور را از روی برگه می خواند:

-    ... 24 ساله، متاهل، بدون فرزند، دو سال خدمت، ساکن منزل پدر، دو برادر و یک خواهر! شوهرش تعمیر کار لوازم خانگی (رامین گوشی را می گیرد) حقوق ماهانه یک و دویست...

-    خانم کریم خانی، سلام... ساوجی هستم. ببخشید که دیر وقت مزاحمتون شدیم. از خانواده ی محترم عذر خواهی کنید... در مورد طرح شما، خلاصه ی اون را خوندم. (به هستی اشاره می کند) پس فردا صبح، نماینده ی شرکت جهت بررسی طرح در بوشهر خواهند بود... یک لحظه،... آقای میراسلامی، تیم سه نفره ی طرح و برنامه آماده باشند... خانم خانی! شما فردا را وقت دارید تا طرح خودتون را کامل کنید. سمت فعلی شما؟ (محمود: راهنمای گردش سواحل) بله، متوجه شدم. لطف کنید تمام یادداشت های خودتون را برام بفرستید... شب شما بخیر!

با قطع مکالمه، دستورات پشت سرهم او صادر می شود:

-    معمار، صبح اول وقت به امور استانها اعلام شود و با سرپرست بوشهر هم هماهنگ بشه تا همه ی پرسنل به این خانم کمک کنند! پیشنهاد یک پایه ی تشویقی و افزایش حقوق پنج درصدی را هم حاضر کنید.     

-    محمود! حتما طرح خانم خانی، جزو طرح های مسابقه باشه! زمان زیادی به مسابقه نمونده، نه؟

مراجعه ی محمود به سررسید همراهش، فرصتی را برای شیدا به وجود آورد تا پرسشی را که داشت، مطرح کند:

-   ببخشید، رئیس! (رامین به او نگاه کرد) این مسابقه... یعنی منظورم اینه که این مسابقه جدیه؟!

هستی هم از نوشتن دست برداشت:

-   آره، منم همین سوال رو داشتم، آخه، خودم دیدم که آقای عبدالی به کارمندا میگه: این مسابقه بچه بازیه؟!

محو شدن لبخند رامین، محود را دستپاچه کرد. با عجله گفت:

-   16 روز تا...

اما بالا رفتن دست رئیس، او را ساکت کرد.         

-    عبدالی!فخری!... (چشم هایش را بست) خدایا!... محمود بنویس: اعضای هیات داوران این دوره شامل: دو نفر از اساتید دانشگاه، دو نفر از سازمان میراٍث فرهنگی، دو نفر از مدیران موفق آژانس های زیر مجموعه و یک نفر از بین هنرمندان، انتخاب می شوند. خودت هم ، اسامی اعضای پیشنهادی را تا دو روز دیگر آماده کن!     

شق و رق نشست و به تراس تاریک خیره شد:

-    ... برای همه ی نمایندگی ها، بخشنامه کنید: مدیریت در مراسم حضور خواهد داشت و جوایز ویژه ای، برای نفرات اول تا پنجم در نظر گرفته شده است...خانم معمار، گزارش روز به روز را تنظیم کنید. یادت هم باشه که یک هفته قبل از مراسم، با داوران، نشست خصوصی بذارید!

سپس به بهانه ی دیر وقت بودن، خانم ها را مرخص کرد. هستی که واقعا از پا افتاده بود، از خدا خواسته، دست شیدا را کشید و او را ناگزیر به برخاستن کرد. آن دو هنوز از در بیرون نرفته بودند که رئیس و قائم مقام، بحث در مورد شرکت های ییلماز و دان دوریت را شروع کردند.

آهسته وارد واحد غربی شدند. هستی خواب آلود گفت:

-     حالا کجا باید بخوابیم؟

و شیدا، پس از زدن کلید برق، به رختخواب های روی زمین اشاره کرد:

-     هیس! همین جا!... ببین! رئیست برات، جا انداخته!

شنیدن این کلام کافی بود تا منشی تازه کار خواب را فراموش کند. سوال های او شروع شد:

-     تمام دیشب و امروزو با رئیس بودی؟

شیدا لباس خوابش را پوشید و به زیر پتو رفت. هستی کنارش دراز کشید:

-     آدم خوبیه، نه؟

و جوابش مختصر بود:

-     بذار بخوام!، خیلی رسمیه؟ من هنوز ازش میترسم! صبح ها که تو تهرون نیست، عبدالی، کبکش خروس می خونه!

یکسره داشت حرف می زد:

-    ... میگن یکی از خواننده های ترکیه عاشقشه!

نفس های آرام شیدا، او را از حرف زدن بازداشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...