برگ های پاییز - قسمت 60

صبح خیلی زود، پیرمرد نگهبان، مهمانان هر دو واحد را بیدار کرد. هوا گرگ و میش بود که بهجت خانم و گروه همراهش، صبحانه نخورده، مجتمع را ترک کردند. پس از بدرقه ی مهمانان،  شیدا به رختخوابش پناه برد و رامین، رفتن به ساحل و ورزش صبحگاهی را انتخاب کرد. هوای دلپذیر بامدادی، روزی زیبا را، نوید می داد. هیچکس در طول نوار ساحلی جزیره دیده نمی شد و آب دریا، تا کناره های جاده ی اسفالته بالا آمده بود.

رامین، لخت شد. لباس ها و حوله ی قهوه ای رنگش را روی سنگ های آن سوی جاده گذاشت و به جستجوی صخره ی کوچک، جایی که روز گذشته، با شیدا بر روی آن نشسته بودند، پرداخت. به میان آب زد. خنکای دریا، خاطره ی خنده و شادی دختر را برایش زنده کرد. شنا کنان به میان دریا رفت و از فاصله ای دور، پشت به خورشید، به تماشای ساحل ایستاد. سنگ سیاه بالای صخره، کم کم از میان امواج کف آلود، بیرون می آمد  و تصویر خیال انگیز شیدا، با موهای خیس و نشسته بر سنگ، در خیالش جان می گرفت.

در یک آن، آسمان بالای سرش، تیره و تار شد و سیاهی، انوار بامدادی خورشید را، ناپدید کرد. تلاطم دریا شدت گرفت. در این هنگام بود که جیغ شیدا را شنید. جهتِ صدا، از طرف ساحل بود. سراسیمه و بی توجه به حوادث پیرامونش، به سوی صخره شنا کرد. همزمان موجی کوبنده، سر به دنبال او گذاشت. در زیر آب بود که جیغ بعدی را شنید. ترسی ناشناخته، بر جانش چیره شد:

-          شیدا در خطره!

و آن گاه، با تمام توان به شنا پرداخت.

انقلاب دریا، با همان سرعتی که آغاز شده بود، پایان گرفت. موج ها فروکش کردند و آب، عقب نشست. جسم بی حرکت رامین، به صورت دمر، در نزدیکی جاده ی ساحلی، افتاده بود. گرمای خورشید، اندک، اندک، جان را به تن اش بازگرداند. ناتوان از برخاستن، با آه دردناکی، غلطید و چشم هایش را گشود. فریادهای پی در پی شیدا را به یاد آورد. به زحمت بسیار، برخاست و در حالتی نامتعادل، به راه افتاد.

چند متری، مانده به درب اصلی مجتمع، مش قاسم را در حال جارو زدن دید. او را صدا زد و بی حال،به پاهای مجسمه آهوی وسط پیاده رو، تکیه کرد و با زانوهای لرزان ایستاد. پیرمرد نگهبان، با دیدن او، جارو را رها کرد و جلو دوید. زیر بغلش را گرفت و او را به داخل اتاق نگهبانی برد. می خواست او را روی تخت، بخواباند که صدای زنی را از پشت سر شنید.

-         این کیه مش قاسم؟

روبرگرداند و مدیره ی مجتمع را دید که دست به دستگیره ی در اتاق دارد و با نگاهی سخت او را نگاه می کند. سر رامین را روی بالش گذاشت و دستش را از زیر گردن او بیرون کشید. جیغ خانم غفاری داخل اتاق پیچید:«وا! اینکه لخته!» دوباره به سوی زن برگشت.

-         هیشکی نیست.... رئیسه!

زن که داشت از اتاق بیرون می رفت، در جا خشکش زد. برگشت و دست به کمر ایستاد:

-         کی؟

و ناگهان به طرف تخت دوید. با اولین نگاه او را شناخت. ناله ای کرد و کنار تخت به زانو افتاد. مش قاسم با خشونت و با فشار پا، او را کنار زد. «پاشو کمک کن!» و در همان حال لیوان نبات داغ را به دستش داد:

-         من سرشُ بلند می کنم، بده اونو بخوره... فکر کنم ضعف کرده (رامین ناله کرد و لب هایش تکان خورد) همش داره اسم اون دختره را صدا میزنه!

-         کدوم دختره؟ (لیوان را با فشار روی لب رامین گذاشت و ته آن را بالا برد)

-         شیدا! گوش کن، ایناها، ببین!... باز داره میگه: شیدا!

-         نکنه، دو تایی! یعنی... با هم رفته بودن دریا؟ 

با عجله با اتاق شیدا تماس گرفت. دختر که گوشی را برداشت، خیالش اندکی آسوده شد. حاضر بودن صبحانه، را بهانه ساخت و از تماس بی موقعش، عذرخواهی کرد. رامین کم کم، به هوش آمد. به محض چشم باز کردن او، خانم غفاری، «خدا را شکر»ی گفت و با زرنگی خاصی ادامه داد:

از هولم با اتاق خانم شریف تماس گرفتم! بیچاره خواب بود، منم چیزی بهش نگفتم!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...