برگ های پاییز - قسمت 61

رامین سر تکان داد و چیزی نگفت. قبل از آن که خستگی بر جسم ش غلبه پیدا کند و سنگینی پلک ها، دوباره چشمهایش را ببندد، سفارش های لازم را به آن دو کرد و آنگاه به خواب رفت. بیست دقیقه ای از ساعت هشت صبح گذشته بود که مش قاسم بیدارش کرد. از دوش کنار استخر استفاده کرد و حمام کرد. لباس هایش را که خانم غفاری آورده بود، پوشید و از نگهبانی خارج شد. هنوز به سختی گام بر می داشت و گرسنگی شدیدی آزارش می داد. 

به همراه مدیره ی مجتمع، به طرف سالن غذا خوری می رفت که به یاد شیدا افتاد. به بهانه برداشتن کیف، از زن جدا شد و با آسانسور بالا رفت. لحظه ای پشت درب واحد شرقی ایستاد. می خواست در بزند که صدای صحبت کردن دختر، بلند و واضح، به گوشش خورد:

-        ... یکساعته که منتظرشم!...وا، خب، چند دفه رفتم پشت درش، زنگ زدم، در زدم. فایده نداشت. مثه اینکه خوابش خیلی سنگینه! اصلا جواب نمیده... باشه عزیزم، باشه. اگه تونستم ازش مساعده بگیرم، حتما برات میخرم! ... مواظب خودت باش یل! ...

تقه ای به در زد و به سمت پله ها رفت. صدای «بله» و باز شدن در را شنید. بدون آن که به پشت سرش نگاه کند، گفت:

-         دیر شده، تشریف بیارین پائین!

و از پله ها سرازیر شد. به پاگرد نرسیده بود، که صدای دویدن و «آخ، وایسین!» شیدا، در راه پله طنین انداخت. با خود فکر کرد:

-         داره دو تا پله، یکی میاد!

و بر سرعت پایین رفتنش افزود. حالا دیگر، صدای «تالاپ» پریدنش را می شنید. خندید و از آخرین پاگرد، پایین رفت. در حال چرخش به سمت راست و رفتن به سمت درب طبقه ی همکف بود که ضربه ای به پهلویش خورد. ناباورانه برگشت و نگاه کرد. کیف دختر روی زمین افتاده بود. به بالا نگاه کرد. شتاب پائین آمدن شیدا، غیر قابل کنترل به نظر می رسید. برای هشدار دادن دیر شده بود و خطر برخورد دختر با دیوار حتمی بود. می خواست جلوی این کار را بگیرد اما پایش به کیف خورد و تعادل خود را از دست داد. در یک چشم به هم زدن، وضعیت عوض شد. شیدا در آخرین لحظه، ناجی او گردید. داشت با سر به دیوار روبرو می خورد که شیدا، سر رسید. سر او ، با سینه ی این یکی، برخورد کرد و هر دو به دیوار کوبیده شدند.

از شنیدن ناله ی شیدا به خود آمد. دختر بین دیوار و او، فشرده شده بود. با شرمندگی، خود را عقب کشید. در حال برخاستن،  کیف دختر را از زمین برداشت. شیدا در حالی که سرش را مالش می داد، زیر چشمی به او نگاه کرد:

-          خوبی رئیس؟!

رامین، «اوم»ی کرد و دست ش را به طرف او دراز کرد، کمکش کرد تا برخیزد. از گرمای دست دختر به لرزه افتاد. کیف را به دستش داد و خود را عقب کشید.

اصرار رامین برای رفتن به درمانگاه و استراحت کردن، فایده ای نداشت. شیدا با سماجت، می خواست او را همراهی کند:

-         فقط... میرم تا اتاقم و بر می گردم

از درب راه پله بیرون رفتند و زیر نگاه متعجب تعدادی از کارکنان و بر خی از مهمانان از هم جدا شدند.

رامین، پس از خوش و بش با خانم غفاری و با راهنمایی وی، صبحانه ی مفصلی سفارش داد. مستخدمین، میز را چیدند و با احازه ی خانم مدیر، آنجا را ترک کردند. زمان صرف ناشتایی تمام شده و هیچکس در سالن نمانده بود. شیدا به موقع وارد شد. هنوز درست ننشسته بود که هستی از دفتر مرکزی تماس گرفت. رامین تلفن همراهش را به طرف او سُر داد:

-         با دوستت صحبت کن!

و خودش شروع به خوردن صبحانه کرد.

-        هستی جان سلام، بگو... زود باش!...دارم یادداشت می کنم. سر صبحونه م... ترو خدا زود باش، دارم از گشنگی میمیرم!(جرعه ای از آب پرتقال را می نوشد) نه این طوری نمیشه! ...با تو نیستم، حرف بزن! (با تعجب، دیس نیمرو را از جلوی رامین بر می دارد) یواشتر بخور!... ببین، هستی جون، دو دقیقه ی دیگه باهات تماس میگیرم!

تلفن را رها کرده و با نگاهی سرزنش آمیز، بشقاب املت سبزی را از جلوی رامین، کنار می کشد. خانم غفاری که از نزدیک شاهد ماجراست، او را شماتت می کند:

-         خانم شریف! لطفا بذارین رئیس، غذاشون رو بخورن!( به هم زل می زنند) ایشون خیلی ضعیف شدن!

-         ضعیف شدن؟! (پوزخند می زند)

-        بله، یه ساعت پیش (رامین، اشاره می کند که حرف نزند! اما ظاهرا، زن، او را نمی بیند)  رئیس داشتن غرق می شدند. خدا رحم کرد وگرنه (دست روی دست می زند) وای، نمیدونین چه صحنه ای....

دست شیدا، بر روی دسته ی فنجان خشک می شود. در یک آن، چشم هایش از اشک پر شده و بدنش به لرزه می افتد. رامین ، بی اختیار، دست او را در دست می گیرد. گویا حضور خانم غفاری را از یاد برده است و زن با تجربه، در یک آن غیب می شود. زمزمه ی شیدا ادامه دارد:

-         غرق؟... غرق؟... رفته بودی دریا؟ ...تنهایی؟ ... اگه اتفاقی برات می افتاد...وای!

جیغ می کشد و همراه با گریه، ضربات پشت سر همی را به دست او وارد می کند. رامین برمی خیزد و او را در آغوش می کشد. درب سالن بسته می شود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...