برگ های پاییز - قسمت 63

جلسه ی بعدی، سنگین و خسته کننده بود. زمانی که از هتل محل ملاقات بیرون آمده و سوار اتومبیل شدند، رامین، گره کراواتش را شل کرد و از راننده خواست تا صدای رادیو را ببندد. تلفن های همراهش را به شیدا سپرد و با چشمانی پر از خستگی به خواب رفت.

این بار محل ملاقات، یکی از ویلاهای ساحلی جزیره بود. هنگامی که اتومبیل به داخل ویلا پیچید و پس از گردش به دور میدان کوچک، مقابل پله ها ترمز کرد، رامین چشمانش را گشود. «ببخشید» ی گفت و با همان وضع از اتومبیل پیاده شد. شیدا «آه، آه» کنان، از اتومبیل بیرون پرید و می خواست به وی تذکر بدهد که با دیدن زن و مرد مسنی که از داخل ساختمان بیرون آمدند، درجا خشکش زد. آن دولباس راحتی پوشیده بودند و مستقیم به طرف آنها می آمدند. به خود آمد و شتاب زده بازوی رامین را گرفت، او را به طرف خودش کشید.

روی نوک پا بلند شد و سعی کرد تا کراواتش را مرتب کند اما او که گویی بازیش گرفته بود، مدام گردنش را به این ور و آن ور می چرخاند. عصبانی شد و با شدت گره کراوات را کشید. رامین به سرفه افتاد. خم شد و روی زمین نشست. شیدا با دستپاچگی «آخ بمیرم!» ی گفت و با عجله، کراوات را از گردنش باز کرد. صدای دست زدن زن و مرد، شیدا را به خود آورد. در حالی که لبش را گاز می گرفت، به پشت سرش نگاه کرد. آنها درست در یک قدمی اش ایستاده بودند. زن، دستی به موهای یک دست سفیدش کشید و دستش را دراز کرد:

-         مری لینن! خوش وق تم!

لهجه ی فارسی او، شیدا را خنداند. رامین با مری دست داد و «بروس» همسر او را به شیدا معرفی کرد و ادامه داد:

-         ....این زن و شوهر مالک و مدیر شرکت ایرلندی (لینن) هستند... راستی! حواست باشه که هردوشونم، فارسی بلدن!

-         بله، بله...ما فارسی بلد است. مواظب باش. خیلی خیلی! سوت ندی به ما!

رفتار خودمانی آن دو، دلنشین بود. وارد ساختمان شدند. بوی مطبوعی فضا را پر کرده بود. ناهار حاضر بود. خانم ها با کمک یکدیگر میز را چیدند و در این مدت آقایان، مشغول جر و بحث بر سر انتخاب آهنگ بودند. مری، ماهی های کبابی را از روی اجاق برداشت و آنان را صدا زد:

-          بروس، رامی راست گفت. مهمان ایرانی، پی لو ایرانی، ماه هی ایرانی، موزیک ایرانی! (خندید)خب، بیا!

دور میز نشستند. پس از صرف سوپ خامه، این بار نوبت بروس است که ماهی های کباب شده را با لهجه ی فارسی معرفی کند:

-          شُو.. شُو رید د. حل وا!

بارها تکرار می کند و هر بار به صدای بلند، می خندد و برای خودش دست می زند. زن و شوهر مثل بچه ها می مانند. عاشق یادگرفتن هستند و نام فارسی هر چیزی را می پرسند. هنگام صرف دسر، که بستنی زعفرانی مخلوط با گردو و بادام است، بحث جدی آغاز می شود. مری و بروس، هر دو اصرار دارند که توریست های ایرانی بجای بازدید از انگلستان و شهر لندن، یکراست به ایرلند بروند. رامین از این موضوع استقبال می کند ولی اجرای آن را به شرط برنامه ریزی و تشکیل گروه مشترک، شدنی می داند.

یادآوری بروس، در مورد زمان اجرای مراسم، شیدا را به یاد چیزی می اندازد. فنجان قهوه اش را روی میز می گذارد و به طرف رامین خم می شود:

-         رئیس...من میتونم یه ساعت، برم مرخصی؟!

-         مرخصی؟ اینجا؟...جایی میخواین برین؟ نه!

طاقت دیدن قیافه ی گرفته ی شیدا را ندارد. به ساعتش نگاه می کند. چند دقیقه ای به 4 عصر مانده است. از مری و بروس تشکر کرده و با وعده ی دیدار دوباره، در همایش، خداحافظی می کنند.

مسیر را به راننده اعلام می کند:

-         برو بازار پردیس!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...