و به بیرون زل می زند:

-          یعنی سفارش خرید لباس موتور سواری، اینقدر واجبه؟

طرف صحبتش شیداست ولی نگاهش را به دریا دوخته است:

-          یعنی همه ی کارمندائی که میرن ماموریت، اول باید برن خرید؟! ...بذار زنگ بزنم به محمود، آمارشُ بگیره، ببینم!

هنوز تلفن همراهش را از روی صندلی برنداشته، که شیدا، آن را می قاپد.

-       نمیخواد زنگ بزنین، پشیمون شدم! الان سر من، واسه همه دردسر درست می کنین، نمیخواد...چه غلطی کردم! آقای راننده، نمیخواد برین اونجا!

راننده، به آینه چشم می دوزد، اشاره ی رئیس را می بیند و به راهش ادامه می دهد.

راننده ی بومی، اتومبیل را درست مقابل تابلوی «پردیس2» نگه می دارد.

-          برو دفتر و یک ساعت دیگه اینجا باش...پیاده نمیشین خانم شریف؟

شیدا، با دلخوری پیاده می شود. حوصله ندارد. سرش را بلند نمی کند و از پشت سر، پاهای رئیس را تعقیب می کند. ناگهان احساس می کند که از گرمای هوا کاسته شده است و خنکی مطبوعی جریان دارد. همزمان صدای رامین را می شنود:

-          ببخشید آقا، فروشگاه لوازم ورزشی رو...

سر بلند می کند و از دیدن فروشگاه ها، متعجب می شود. «برین اونجا» می دود و با خوشحالی پشت سر او قرار می گیرد. در انتهای بال غربی مجتمع، فروشگاه بزرگی، پوشیده از آرم «آدیداس» و «نایک» به چشم می خورد. وارد می شوند. پسر و دختر جوانی، خوشامد می گویند.

-         شما، وسایل موتور سواری هم دارین؟

-         بله قربان! بفرمائید این طرف...

در بخش انتهایی فروشگاه، جایی که موتورسیکلت غول پیکری، به عنوان دکور، قرار داده شده است، همه ی وسایل وتجهیزات این ورزش دیده می شوند. رامین، سفارش می دهد:

-          دستکش، عینک، کاپشن،  کلاه کاسک... همینا بود؟ 

شیدا حیرت زده، می پرسد:

-         شما از کجا میدونین، چی میخوام؟

-         خب برا موتورسواری، همیناس دیگه!

او را با فروشنده تنها می گذارد و به بخش لوازم گلف می رود. در حال زیر و رو کردن دستکش های گلف است که صدای جر و بحث شیدا را می شنود. می خندد:

-         حدس می زدم!

بی اعتنا به بازدید سایر بخش ها می پردازد. چانه زنی، هنوز ادامه دارد. منتظر است تا شیدا صدایش بزند و در این فاصله، کلاه های لبه دار را امتحان می کند.

-         تموم شد، رئیس!

از داخل آینه ی قدی، او را می بیند که با قدم های تند به سمت درب ورودی می رود. با سرعت به بخش موتور سیکلت باز می گردد.

-         چی شد، نخرید؟

-         چرا قربان، اما عجب خانم سفتی دارین! تا من بفهمم، 50 درصد تخفیف گرفت.

-         50 درصد؟ پس کجا رفت؟

-        رفتند صندوق قربان! (به تابلوی صندوق در جلوی درب ورودی اشاره کرد) فکر کنم...آه، نمی دونین قربان...اول تخفیف یکیشُ پرسید، بعد برا دو تاش، تخفیفُ برد بالا! واسه خرید چارتاشم، کلی چونه زد!... هنوز تو تخفیفاش موندم! ببخشید قربان، شما مغازه دارین؟!

با برگشت شیدا، فرصت جواب دادن پیدا نکرد. بدون آنکه در برداشتن کیسه های خرید، کمکش کند، از فروشگاه بیرون آمد. داشت قدم می زد که با دیدن خانم هایی که در مورد خرید سوغاتی صحبت می کردند، فکری به ذهنش رسید. لبخند زنان، به او نزدیک شد:

-         اینم هدیه گرفتم، ببین خوبه؟

مچ بندی را که در دست داشت، نشانش داد.

-         هوم، خوبه!...راستی برای دوستات نمیخوای چیزی بخری؟ خانم معماری، خانم...پییرخانیان، قلعه داری...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...