-         اوه، خوب شد گفتی! بیا یه دور بزنیم شاید چیز ارزونی پیدا کردیم! (به التماس افتاد) خواهش می کنم!

-         واقعا که! باشه بریم...فقط زود!

یک دور او، بیشتر از چهل دقیقه طول کشید. در تمام مدت، رامین با دقت، حرکات وی را زیر نظر داشت. ایستادنش در مقابل فروشگاه ها، اجناسی که توجه ش را جلب می کرد، چیزهای مورد علاقه اش، همه را به ذهن می سپرد و در فرصت مناسب، پنهانی، کارت فروشگاه ها را می گرفت. در آخرین فروشگاه، برای گرفتن کارت، کمی معطل شد. وقتی که بیرون آمد، او را ندید. سرگردان مانده بود که صدایش را از داخل فروشگاهی با تابلوی بزرگ حراج، شنید:

-          رئیس!

سر تکان داد و وارد فروشگاه شد.

-          اینا پیشت باشه، تا من جنسا رو یبینم!

کیسه ها را مقابل پای او گذاشت.

رامین، خواسته و ناخواسته، کیسه ها را برداشت و به دنبال او به راه افتاد. بازدید سریع شیدا، این بار نتیجه بخش بود، زیرا پس از زیر و کردن تمام لباس ها، دوباره در مقابل جعبه ی وسط فروشگاه ایستاد. از میان تی شرت هایی که بر بالای آن تابلوی «تخفیف ویژه- 12000 تومان» دیده می شد. یکی را برداشت. جنس آن را امتحان کرد و با دقت مارکش را خواند. فروشنده را صدا زد:

-          آقا، ببخشید

مرد میانسال و ریز جثه ای جلو آمد.«اینا دونه ای 12 تومنه، اگه دو تا وردارم چی؟» مرد رو ترش کرد:«دوازده تومن!» بالا رفتن تعداد خرید هچنان ادامه یافت.           

شادی شیدا، راننده را به خنده می اندازد.

-         عالی شد، واسه همه خریدم! (با نگرانی از راننده پرسید) آقا محمد، همه ی کیسه ها رو گذاشتی تو صندوق؟ (سر تکان دادن او را دید) خیالم راحت شد... (رو به رامین) تی شرتا، برام دونه ای هشت و نیم افتاد، نه؟ (خندید) شالا هم  دونه ای، اووووم، هفت تومن...از نیوه آم کلی تخفیف گرفتم! خدا کنه بچه ها، رژ و پن کیکا رو بپسندن

-         همش برا این و اون خریدی، پس خودت چی؟   

-         یه تی شرت و یه شالم، خودم ور میدورم. بسسمه! تازه، همه ی پولمو خرید کردم. الان یه دو زاریم ندارم!

لحن صادقانه ی دختر، رامین را متاثر کرد.

-        خانم شریف، تا برسیم مجتمع، پنجه. 45 دقیقه وقت دارین، راس یک ربع به شیش، پایین باشین! من باید سری به نمایندگی بزنم...

اتومبیل وارد مجتمع شد و جلوی پله ها توقف کرد. اشاره ی رئیس، کافی بود تا راننده با شتاب پیاده شده و کیسه های خرید را تا دم آسانسور ببرد. برعکس او، شیدا، تمایلی به پیاده شدن نداشت:

-          رئیس! نمیخواین من بیام؟ شاید اونجا کاری داشته باشین!...(لحنش رنگ التماس گرفت) بذارین بیام!

سکوت رامین را که دید، عصبانی شد. درب را باز کرد، پیاده شد و با شدت آن را به هم کوبید.

***

چیزهایی را که خریده بود، با صبر و حوصله، داخل ساک می چید و با خودش حرف می زد:

-          معلوم نیست چشه! یه وقتیایی فکر می کنم که از من خوشش اومده!

روی تخت دراز کشید و صحنه های: آبدارخانه آژانس، گردش ساحلی، راه پله ی مجتمع ، تماس دست رامین با یقه ی لباسش، فرار از همایش، با هم آشپزی کردن را به یاد آورد. نشست و زانوهایش را در بغل گرفت :

-          آه، چند دقیقه بیشتر نیست که ازش جدا شدم اما خیلی دلم براش تنگ شده!...آه، ... چرا نمیاد؟ چرا من اینجوری شدم 

صورتش را یکوری روی زانوهایش گذاشت و اختیار اشک هایی را که در چشم هایش، حلقه زده بود، رها کرد.

-         چه فکرایی؟ رئیس کجا و من کجا؟...خانم مدیر، سودی، ویکی، آی شا، فریده!...آخ، این همه زن زیبا و ....نه، من خیالاتی شدم! شاید رئیس با همه اینجوریه! آره، آره، حتما اون به اینجور برخوردا عادت داره، تو این همه مسافرتیم که میره، حتما با زنای زیادیم آشنا شده!

افکار ناامید کننده، رهایش نمی کرد. از تخت پایین آمد و به طرف دستشویی می رفت که صدای رامین را شنید:

-          محمد، پایین باش، تا چند دقیقه ی دیگه، میام

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...