بدون نگاه کردن به لباسی که بر تن داشت، مانتو بلندی را بر روی آن پوشید و از آپارتمان خارج شد. جلوی در لحظه ای مکث کرد و آنگاه به طرف آسانسور رفت. دلش می خواست از زیر بار رفتن به همایش شانه خالی کند اما می دانست که نمی تواند. به طبقه ی همکف رسید. به طرف درب خروج می رفت که خانم غفاری صدایش زد. با لبخند بی رمقی، به طرف زن رفت. مدیره ی باهوش، با دیدن وضعیت دختر، حال او را درک کرد.

سفارش چای داد و او را کنار دست خودش، روی مبل راهرو، نشانید:

-    خوب شد دیدمت! الان داشتم با خانم رستمی صحبت می کردم. چقدر ازت تعریف کرد...برا همینم میخوام یه نصیحتی بهت بکنم. اجازه هست (شیدا لبخند زد) ببین دخترم! آقای ساوجی، مرد متین و موقری هستش! پولدار و شیک پوش هم هست! برا همینم، چشم خیلیا دنبالشه!درسته؟ خدا را شکر می کنم که تا حالا، دم لا تله ی این افسونگرا نداده! خودتم دیشب شاهدش بودی، درسته؟ (دست او را در دست گرفت) ازت میخوام که امشب، یه خورده دل و جرات داشته باشی (پیشخدمت چای را روی میز گذاشت) برو...حسابی مواظبش باشی و چار چشمی، چشم ازش ورنداری! آخه این رئیس ما گاهی وقتا، ماخوذ به حیا میشه (می خندد) چایی تو بخور...آره، پیش کارمندا، مو رو از ماست میکشه، اما جلوی خانم مدیر و خواهرش، زبون نداره که بگه: ازتون خوشم نمیاد، هررری!

بی پروایی خانم غفاری، در بیان نظراتش، شیدا را مات و مبهوت کرده بود. آن چرا می شنید، باورش برایش سخت اما فوق العاده دلنشین بود. به دور و برش نگاه کرد. کسی در آن نزدیکی نبود. زن همچنان حرف می زد:

-    ... بیچاره خانم رستمی که مثل یه مادر، دوستش داره، خیلی غصه شُ میخوره! اوه، رئیس اومد!...(حالا تند تند حرف می زد) مواظب باشی، ها! همه رو کیش کن برن، یادت نره! 

 رامین، آنها را دید. سری به احترام، خم کرد و سپس با قدم های شمرده به طرف درب خروج رفت. خانم ها، خودشان را به او رساندند. زمانی که اتومبیل به راه افتاد، شیدا به عقب برگشت و خانم غفاری را دید که پایین و بالا می پرید و ادای پرواز دادن کبوترها را در می آورد. خندید.

***

 در زیر نور شدید دهها فلاش و پروژکتور، از اتومبیل پیاده شدند. روی فرش قرمز پا گذاشتند و لبخند زنان وارد ساختمان شدند. قبل از ورود به سالن همایش، در حالی که رامین سرگرم گفتگو با برخی از شرکت کنندگان بود، شیدا، به رختکن رفت. مانتوی سرمه ای رنگش را بیرون آورد و آن را به یکی از مهمانداران سپرد. دستکش های نخی و سفید رنگش را پوشید و در آینه خود را ورانداز کرد. «oh MY GOD!» برگشت و مری را دید. خوشحال شد. به نظر می رسید که لباس سفید رنگ شیدا، مورد پسند بانوی مسن ایرلندی، قرار گرفته است زیرا با دقت به آن می نگریست. به اتفاق، از رختکن، بیرون آمدند.

بروس، با دیدن آن دو، دست رامین را گرفت و او را به آن سو کشانید. شیدا تصور کرد، «یا خدا» ی رامین به گوشش خورد. سرخ شد و سر به زیر انداخت. چهار نفری، به صورت دو به دو، و پشت سر هم وارد سالن اصلی شدند. دوربین های تلویزیونی، ورود آنان را ضبط کرده و همزمان پخش زنده ی مراسم از شبکه های بین المللی در حال انجام بود. صفحه های بزرگ داخل سالن نیز، تصویر ورود مهمانان را به نمایش می گذاشت. بر اساس برنامه ریزی برگزار کنندگان مراسم، شیدا و رامین، در ردیف اول و در کنار «مسیو دو لاشار» نشستند. هنوز مراسم شروع نشده بود. نمایش دوباره ی تصویر بزرگ شیدا، از تلویزیون های داخل سالن، نگاهها را متوجه او ساخت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

... چه بسا کسانی که آمده اند و جمعیت ها هلهله کنان به دنبالشان، مانند «مجیب الرحمان» در بنگلادش! ولی همان مریدان، چنانش کشتند که هر ذره اش افتاد جایی!
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...