برگ های پاییز - قسمت 6

در همین موقع، صدای زنگ احضار اتاق مدیریت، شنیده شد. تراب، در حالی که با انگشت و زبان، ادای زنگ را در می آورد: «رررر!» جواب داد:

-         بله، رئیس شما!

پشت میز نشست و در ظرف غذا را باز کرد:

-         به به! بنازم به این کبابِ عمو حیدر!

داود که نیمه جان شده بود، به میز نزدیک شد:

-         هی تراب؟ جدی رئیسه!؟

صدای زنگ با شدت بیشتری به گوش رسید. تراب که مشغول خوردن بود، با دهان پر گفت:

-         نه، پس عمه جان، کتی یه!

داود بیرون دوید و منشی هم، به دنبالش رفت. دقایقی بعد، صدای رامین، شنیده شد:

-         خانم منشی، حسابدار و خانم خانیان را بگین، بیان!

...

-        خانم پیرخانیان، شما قبلا در آژانس های معتبری کار کردین و روسای قبلی شما، از کار شما، رضایت داشتند. من، برای اینجا، مدیر دیگری نخواهم گذاشت. هر روز و در بین کارهای روزانه، ساعتی را هم، در این واحد خواهم بود.

این سخنان را بر زبان راند و در حالی که روبروی خانم ایرن می نشست با لبخند محبت آمیزی گفت:

-         حتما، شما، من را خواهید بخشید. عذر می خوام! هدف، آشنایی بدون برنامه با شرکت و شخص شما بود. اطلاعات مقدماتی که از این شرکت داشتم، برگ برنده ی شرکت سیمران را، خانم پییرخانیان، ذکر کرده بود و این دلیل خوبی، برای یک ملاقات اتفاقی و غیر رسمی به شمار می رفت.

-         خواهش می کنم جناب ساوجی، من، از این که سرانجام، بحران مالی شرکت به پایان رسیده، خوشحالم و این شادی چند برابر شد، زمانی که فهمیدم، مدیر جوان و کوشایی مانند: شما، مالک این شرکت کوچک شده است!

-         لطف شماست! پس، خواهش می کنم، پرسنل را در جریان امر، قرار بدین و من هم، تا ده دقیقه ی دیگر، پائین  خواهم آمد.

در این لحظه، منشی، درخواست ورود حسابدار شرکت، آقای «قدیر اسماعیلی» را اعلام کرد. خانم پیرخانیان «فعلا خداحافظ»ی گفت و اتاق را ترک کرد و همزمان مرد جوانی وارد شد.

-         آقای اسماعیلی، تراز مالی شرکت، سود و زیان تا لحظه نقل و انتقال، ریز مخارج ماهانه، فروش ماهانه ...

با ایستادن رئیس، او هم به ناچار ایستاد و درخواست ها را با دستپاچگی، تقدیم می کرد.

رامین نگاه دقیق و سریعی، به صورت های مالی انداخت و گفت:

-         آقای اسماعیلی، تراز مالی براساس حساب های جزء! (یکی از برگها را بر روی میز گذاشت) ضمنا کار صندوق و حسابداری این شرکت، نباید چندان وقت گیر باشد و با توجه به نیروی جوانی، امور اداری را هم شما انجام خواهید داد، البته با هماهنگی کامل با خانم پییرخانیان!

مرد جوان که دلهره عجیبی داشت، نفس عمیقی، از سر آسودگی کشید و با شادی ای که در چهره اش نمایان شد، گفت:

-         بله، بله؛ قربان! حتما وقت دارم که به امور اداری هم، برسم!

-        اما آقای اسماعیلی! (رامین، انگشت اش را بر روی قاب تصویر مهمانداران امریکن ایرلاین کشید و با انگشت خاک آلود، به سمت قفسه ی کتاب و کتابچه ها و اطلاعات ایرلاین های مختلف، رفت) برای من همه چیز باید درحد مطلوب باشه. انتظار بیش از حدی ندارم! اما ... (کتابچه زردی را از داخل قفسه برداشت و با دیدن تاریخ 2005 آن را به جای خود برگرداند) فقط کار مفید، برای من ارزش داره و حضور داشتن، به معنی کار مفید نیست! ... می تونید برید!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...