روشن و خاموش شدن چراغ های خودرو را می بیند. دست از دویدن برداشته و آرام و با تانی، جلو می رود. صدای موتور اتومبیلی را می شنود. دوباره شروع به دویدن می کند و یک نفس خود را به درون خودرو می اندازد. سر که می گرداند، خنده ی رامین را می بیند و حرصش در می آید:

-         واقعا که! ...شما همیشه عادت داری که مردمو قال بذاری؟!

-         همیشه که نه، ولی بعضی وقتا چرا! کمر بندت رو ببند.

از پارکینگ خارج شده و وارد خیابان می شوند. شیدا، کمربند ایمنی اش را باز می کند. دولا می شود و کفش هایش را بیرون می آورد:

-         آه، آه! تموم پام، زخم شده(با خودش حرف می زند) وای، تو دو ساعته، ببین، چی شد!

پا روی پا انداخته و متوجه بیرون می شود:

-         کجا داریم میریم؟

-         به خاطر اینکه فردا، صبح زود، برمی گردیم، می خوام همه جای جزیره رو نشونت بدم!        

-         جدی؟!

در حال وارسی زخم پشت پایش است که سنگینی نگاه او را حس می کند. با دست روی مچ پایش را پوشانده و به طرف او بر می گردد اما باز هم نمی تواند نگاه او را غافلگیر کند. رامین، چشم به جاده دوخته است و در همان وضع، دکمه ی روشن کردن نقشه خوان را می زند:

-         بدجوری زخم شده؟

به درب خودرو تکیه داده و به نقشه نگاه می کند:

-         تا چند دقیقه ی دیگه، کشتی یونانی رو می بینی... اگه می خوای، بریم درمونگاه

شیدا، از لحن بی تفاوت او، عصبانی می شود:

-         نه، لازم نکرده. شما، مواظب جاده باش!    

یک وری و پشت به رامین می نشیند. لبه ی شلوارش را بالا می زند:

-         اوف! با این پا، چه جوری راه برم؟

با نگرانی به بیرون چشم می دوزد و ناگهان دچار هیجان می گردد. درد پا را از یاد می برد. شیشه را پائین می دهد و به چشم انداز پیش رویش، خیره می شود:

-         آه، آه! کشتی اونجاس، کشتی اونجاس!... چقدر زیباست!

سرش را بیرون می برد و موهایش را به دست باد می سپرد.      

رامین، جایی مناسب و دورتر از سایر خودروها را انتخاب کرده و توقف می کند. پیاده شده و به طرف صندوق عقب خودرو می رود. با کمی جستجو، یک جفت کفش اسپرت زنانه ی قهوه ای رنگ را می یابد. در صندوق را که می بندد، نگاهش به شیدا می افتد. او دوباره کفش های پاشنه بلندش را پوشیده است و سعی دارد، با آنها راه برود. صدایش می زند:

-         خانم شریف! بفرمائید، اینا رو بپوشید

شیدا، کفش ها را می گیرد و شکاکانه وراندازشان می کند:«زنونه س، مال کیه؟»

-         بپوشش (علامت سوال را در نگاه او می بیند) نترس،  کفشای مادرمه!

-         وای، ببخشید! (درب خودرو را باز کرده و روی صندلی می نشیند) ولی چرا تو ماشینه؟

در حال بیرون آوردن کفش های مجلسی است که رامین، زخم پشت پایش را می بیند:

-         وایسا!

این را می گوید و به طرف او خم می شود. شیدا، ناباورانه خودش را عقب می کشد. رامین، درب داشبورد را باز می کند و بسته ی کوچکی را برمی دارد:

-         این جعبه ی چسب زخمه!

آن را  کنار شیشه ی جلو گذاشته و از آنجا دور می شود. شیدا، صاف می نشیند. بسته را بر می دارد و از پشت سر به او نگاه می کند:

-        یعنی باور کنم؟! باور کنم تو رو؟ باور کنم که کسی، مثل تو هم پیدا میشه؟ ...( ادای رامین را در می آورد) این چسب زخمه! (می خندد) همین؟ (با یکی از چسب های مربع شکل، روی زخم را می بندد) ...اَه، ...شایدم، با این همه خوشگلایی که دور و برتند، من واست، هیچی به حساب نمیام!

با به یاد آوردن حرف های خانم غفاری، اخم هایش باز می شود. گفته های خانم مدیر را تکرار می کند:

-         رئیس ما گاهی وقتا ماخوذ به حیا میشه!

کفش های اسپرت را می پوشد و لبه ی شلوارش را تا می زند:

-         با اینکه دختر حرف گوش کنی نیستم، اما چشم! ...همه ی خوشگلای دور و برشُ، کیش می دم!... کی ی ی ش!

با خنده رامین را صدا می زند:

-         رئیــــــــــــــــــــس!

و به دنبال او می دود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...