کنار هم قرار می گیرند و در سکوت، به بازدید از کشتی یونانی می پردازند. شب از نیمه گذشته است و با کم شدن بازدید کنندگان، صدای تلاطم دریا بهتر به گوش می رسد. کنار ساحل می ایستند و به دریای وهم انگیز، خیره می شوند. نسیم خنکی، از جانب دریا، شروع به وزیدن می کند. رامین، سکوت را می شکند:

-         اونجا یه دکه س. بیا بریم یه چایی داغ بخوریم

و با دیدن لرزش خفیف دختر، کت اش را بیرون آورده و بر روی  شانه های وی می اندازد. آن دو، تنها مشتریان دکه ی حصیری هستند. دکه دار جوان، خوشحال از آمدن مشتریان آخر شبی، نیمکتی چوبی را به کنار منقل پر از آتش، می آورد. لیوان های چای را به دستشان می دهد و خودش به سر جاییش باز می گردد. در اثر حرارت آتش و داغی چای، شیدا به حرف می آید:

-         چه تختی هم برای خودش زده! قلیونم داره! (زیر چشمی به رامین نگاه می کند) رئیس! چرا اینقدر ساکتین؟  

-         نمی دونم... شاید!...راستی نمیخوای بقیه ی جاها رو ببینی؟

-         نه! دلم می خواد تا صبح، همین جا و کنار همین آتیش، بشینم. دلم می خواد...

-         خسته نیستی؟ نمیخوای بری بخوابی؟ از صبح تا حالا رو پا هستی.

-         نه، نه! فقط دلم می خواد یه چیزی از شما بپرسم. می تونم (رامین سر تکان می دهد: بله) ولی کاش ما هم به جای نیمکت یه زیلو داشتیم. پهن می کردیم و کنار این آتیش تا صبح حرف می زدیم!

دکه دار را صدا می زند و از او درخواست زیلو می کند:«...میخوایم یه خورده بیشتر اینجا بمونیم. میتونیم؟»

-         بله خانوم، چرا که نه؟

نیمکت را برمی دارد و بجای آن حصیر یزرگی را پهن می کند:

-         نشینید تا بیام!

می رود و با یک پتو و چیزهای دیگری بر می گردد:

-         شماها به زمین خیس عادت ندارین! پتو میندازم که راحت باشین

کیسه های نایلونی را کنار منقل می گذارد:

-         اگه من خوابم برد و گرسنه شدین، توی این نایلونا، همه جور خوراکی هست. (به داخل نایلون نگاه می کند) ...چوب و ذغالم، گوشه ی دکه س... (برمی خیزد)  این از این! (پا به پا می کند)  ... من این وقتا که میشه و همه میرن، برای خودم آهنگ می ذارم. می خواین گوش بدین!

هیزمی روی آتش انداخته و منتظر موافقت آنها نمی شود. به طرف زیر انداز خودش می رود و در حین دراز کشیدن، دستگاه پخش را روشن می کند.

نوای خوش موسیقی ایرانی، سکوت شب را می شکند و با اوج گرفتن پیش درآمد، امواج خروشان دریا، خود را به ساحل می کوبند. هیزم خشک، گُر می گیرد و جرقه های آتش، آتشفشانی از شهاب های زیبا را به نمایش می گذارند. صدای گرم «همایون پور»، شنیده می شود:

به شب لحظه ای که در، دامن افق، سر کشد ستاره

کند، با فسونگـــــــری، سوی عاشقان، هر زمان نظـاره

شبان، با نوای نی...

شیدا به جلو خم می شود و با مشت نیمه بسته، قلبش را فشار می دهد. چشم هایش را می بندد و درون کت مچاله می شود. برای پنهان کردن اشکها، موهایش را روی صورتش ریخته و سرش را به سویی دیگر می چرخاند. در این هنگام، زمزمه ی آهسته ی رامین را می شنود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...