برگ های پاییز - قسمت 71

-           نمامد ز ما اثر، در جهان مگر، شعر عاشقانه....خوشا لحن عاشقی، زان که جاودانه، ماند این ترانه...

برای اولین بار بود که آواز رامین را می شنید. با عجله اشک هایش را پاک کرد و آهسته سرش را برگرداند. رامین، چشمانش را بسته و در خلسه ی  موسیقی، فرو رفته بود. با تمام وجود به او خیره شد و حالت پژمرده اش، آرام آرام، تغییر یافت. راست نشست و قفل دست هایش را باز کرد.

به نظر می رسید، جوان دکه دار، با نوای دلنشین آهنگ، به خواب رفته است، زیرا خبری از ترانه ی بعدی نبود و «خش، خش» دستگاه پخش هم، خیلی زود، خاموش  گردید. شیدا، دست هایش را ستون قرار داده و به اطراف نگاه می کند. ساحل خلوت شده است و هیچکس در آن اطراف به چشم نمی خورد. با سکوت طولانی رامین، به شک می افتد:

-           نکنه خوابش برده!

سر که می چرخاند، برای اولین بار، نگاه او را  غافلگیر می کند اما بلافاصله با بهانه ی وی روبرو می شود:

-           کیسه ها، اونوره! میشه ببینی، توش سیب زمینی هست یا نه؟

می خندد و سرسری، به روی کیسه های نایلکس، دست می کشد:

-           نه نیست!... این وقت شب! سیب زمینی میخوای چیکار؟ نکنه خیال داری، سیب زمینی آتیشی بخوری؟ پَه!

-          ببخشید ولی، برعکس شما،  من امشب، لب به غذا نزدم... یعنی از ظهر تا حالا، هیچی نخوردم و دارم از گشنگی، میمیرم!...اصلا پاشو برگردیم مجتمع! باز اونجا یه مش قاسمی هست که به فکر آدم باشه!

-          وای! تو هیچی نخوردی؟ بمیرم! الان، یه چیزی برات درست میکنم!

 به طرف دکه می دود و لحظه ای بعد، با تابه و ظرف روغن بر می گردد:

-          اونجا هیچی نیست! بذار تو کیسه ها رو بگردم!

رامین می خواهد کمکش کند اما شیدا، نمی گذارد:

-          میشه بذاری خودم درست می کنم!

تابه را کنار آتش می گذارد و به سرعت دست به  کار می شود. در حین خردکردن پیاز، سرش را یکوری گرفته و حرف می زند:

-         دیگه ببخشید رئیس! افتادیم تو یه جزیره که غیر از گوجه و نون و پیاز، هیچی توش نیست! آه، چرا زرچوبه ام هس! (می خندد) ...اون کِشتیمونه که به گِل نشسته! (به کشتی یونانی اشاره می کند) می خندین؟ همینه دیگه! (در پرتو شعله های آتش، فریبندگی چهره اش، رامین را به حیرت می کشاند)... رئیسِ مدال طلائی و کارمند دست و پا چلفتی، در جزیره ی متروک!... آه، چه پیازای پدر سگی! (پیازها را داخل تابه می ریزد) املت بی تخم مرغ! مثل چلو مرغِ بدون مرغه! ...چه شود؟! ...این املت  رو که بخورین، غذای رستورانای پاریس و لندن و بورکینافاسو رو فراموش می کنین!...

سنگینی نگاه رامین را بر روی چهره اش حس می کند. بدنش گر گرفته و گرمی آتش، التهابش را دو چندان کرده است. بدون حرف، از جا بر می خیزد و به سمت دکه می رود.

تنهائی، رامین را دچار سستی می کند. به آسمان خیره شده و به فکر فرو می رود:

-         خدایا، چیکار باید بکنم؟ ... از یه طرف، نیرنگ بازی های فخری و بچه بازی های سودی، از اونورم، دسیسه های مهمت ئیلماز! ... نمی دونم اینا چه مرضی دارند که دائم باید دنبال توطئه چینی باشن!... به خودم می گفتم: الیاس و پیروز که بیان، کارها روبراه میشه، اما مث اینکه پسرا، از بقیه طلبکارترن! اصلا فکر سهامدارا رو نمی کنند؟ انگار همه ی شرکت مال خودشونه و هر کاری دلشون بخواد، میتونن با سرمایه و اعتبار شرکت بکنن.  کاش طرح تبادل توریست، با شرکت دان و دوریت و مری رو، عقب انداخته بودم. تو این بلبشو، واسه خودم کار درست کردم. آه، شیدا، شیدا! تو رو چیکار کنم؟ ...

ناخودآگاه، آن چه را که در مغزش می گذرد، به لب به می آورد:

-           ... اگه اونا بو ببرن، هر بلایی ممکنه سرت بیاد!

شیدا، در حال بازگشت بود که حرف او را شنید. کنار آتش نشست و  گوجه را داخل تابه می ریخت.   

-          رئیس!... (آتش زیر تابه را بیشتر کرد) با کی داشتین حرف می زدین؟ سر کی قراره بلا بیارن؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...