برگ های پاییز - قسمت 72

-         شنیدی، چی گفتم؟

-     نه، فقط آخرشو شنیدم. (غذا را هم زد و ناگهان به طرف رامین برگشت) داشتین، راجع به چیزایی که امیر خان و آقا داوود و بقیه می گفتن، فکر می کردین؟ نه؟!... خدا به خیر کنه !کاش، می تونستم کمکتون کنم ،کاشکی، توانش رو داشتم... (رامین به طرف او خم می شود) وا، چیه؟ (خود را عقب کشید، حالت دفاعی گرفت و قاشق چوبی را مقابل صورت رامین گرفت) چیکار داری می کنی؟

-         هیچی! (می خندد) جیلیز و ویلیز املتت در اومده!

-         اوه، اوه! (تابه را از روی آتش بر می دارد و آن را روی ماسه ها، رها می کند) به موقع گفتی!( روی غذا خم می شود) خوبه، نسوخته! 

-         حالا اینی که درست کردی چی هست!

-         بخور و نپرس!        

غذا را داخل بشقاب ریخت و دور آن را، با خیار شور و پیازچه تزیین کرد. پارچه ای را پهن کرد و ظرف را روی آن گذاشت:

-         بفرمایید، اینم غذای سر دستی! نونم، برات داغ می کنم

تکه های نان را یکی، یکی، روی آتش، گرم می کند. رامین، اولین را لقمه را در دهان می گذارد:

-          اوووم خوشمزس!

در حین خوردن، سر بسر او می گذارد:« باید اینو، به لیست غذای تورها، اضافه کنم! ...اسمشم ...اسمشو میذاریم: املت ساحلی!خوبه؟ (می خندد) بیا ( لقمه ای برای شیدا گرفت)خودتم بخور».

-         نه! ممنون، دستام کثیفه!

-         دهنتو باز کن! (لقمه، را جلوی صورت او تکان داد) زود باش، ریخت! (شیدا، اخم می کند) روغنشو میگم، بیا، بگو: ها!

گویا غذا خوردن، حس شوخ طبعی او را بیدا کرده است. مزه پرانی می کند و شیدا را می خنداند:

-         تا حالا نمی دونستم، آب گوجه با زردچوبه، اینقدر خوشمزه س!...دستور پختشو بنویس، بدم چاپ کنن!...با این غذای جدید، میتونم برا عمه کُرکری بخونم!...راستی پیازاش کو؟ آب شدن؟

تا آخرین لقمه ی املت را می خورد و با تشکر از شیدا، دراز می کشد. دست ها را زیر سرش می گذارد:

-          می دونم خوب نیست، ولی خیلی خسته م و اگه اجازه بدین، یه چرت کوچولو می زنم!

-         باشه، بخوابین. من باید اینا رو جمع کنم.

بشقاب و سینی را برداشت و به داخل دکه رفت. وقتی که برگشت، رامین، یک وری و رو به آتش، به خواب رفته بود. «سرما نخوره!» کنده ی کوچکی را به داخل اجاق انداخت و آتش را گیراند. سپس، آهسته و آرام، به سراغ رامین رفت. تای پتو را باز کرد، رویش را پوشاند و آن گاه، بالای سرش نشست. نگاه سوزان و پر مهرش را به او دوخت و زیر لب، زمزمه کرد:

-          رئیس!

 «آه» های عمیق و درد آلود رامین، نگرانش ساخت. دستش را روی پیشانی او گذاشت:

-          چقدر خسته ای!

دلش می خواست، کنار او دراز می کشید ولی بر هوسش غلبه کرد. موی روی پیشانی اش را کنار زد و با دقت به صورت او خیره شد:

-          رئیس! فکر کنم، عاشقت شدم!

***

با تکان های شیدا ، از خواب بیدار می شود. نگاهی به او می اندازد و با چشم های نیمه باز، سعی می کند عقربه های ساعتش را ببیند:

-          ساعت چنده؟

با نگاهی به افق، از جا می پرد:

-          دیر شده

به طرف پسر دکه دار می رود، بیدارش می کند:

-          بیا داداش!

مقداری اسکناس در دست پسر جوان می گذارد:

-          ممنون، ما داریم میریم!

با مشاهده لنگ زدن شیدا، نگران می شود:

-          چرا درست راه نمییای!

زیر بازوی او را می گیرد. درب خودرو را برایش باز می کند و کمک می کند تا سوار شود:

-          پات، چیزی شده؟

کمربند ایمنی اش را می بندد.

-          نه، چیزی نیست... فکر کنم خواب رفته!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...