برگ های پاییز - قسمت 73

رامین، با عجله، لباس عوض می کند و پشت فرمان می نشیند و در همان حال، با تلفن همراهش شماره می گیرد:

-          سلام، اطلاعات پرواز؟ (حرکت می کند) ببخشید، می خواستم ببینم پرواز کیش تهران، سر موقع انجام میشه؟...بله، متشکرم!

خودرو شتاب می گیرد و او دومین تماس را انجام می دهد:

-          سلام، ساوجی هستم. لطفا، چمدونای من و خانم شریف رو بیارین جلوی در! چیزی تو اتاق جا نمونه.. تا چند دقیقه دیگه اونجام!

به سرعت می راند و خیلی زود به ورودی مجتمع می رسد. خانم غفاری و مش قاسم، کنار زنجیر راه بند، ایستاده اند. جلوی پای آنها ترمز می کند. دست روی قفل کمربند شیدا می گذارد:

-          نمی خواد، تو پیاده شی! همینجا لباستو عوض کن!

همزمان با پیاده شدن رامین، خانم غفاری درب عقب را باز کرده و سوار می شود:

-          من، باهاتون میام!

مش قاسم ،چمدان ها را داخل صندوق عقب می گذارد و به همراه رئیس، چند قدم از اتومبیل دور می شود. لحظاتی بعد، شیدا، از داخل خودرو، پیرمرد را صدا می زند. از او تشکر کرده و پاکت کوچکی را به طرف او می گیرد. مش قاسم، دست او را رد می کند ولی با شنیدن حرف رئیس:

-          بگیرش بابا!

پاکت را می گیرد.  

خانم مدیر، در حال گفتگو با فرودگاه جزیره است که رامین، به سرعت دنده عقب گرفته، دور می زند و حرکت می کند:

-          ... شما فقط گیتو باز بذارین...بله، بله! ما می رسیم. مطمئن باشین!

بدون مکث، غر می زند:

-        خب، یکی دو روز، به خودت استراحت می دادی، بَسِت نیست اینقد واسه اینا دویدی؟ (شماره می گیرد) تو کار کن و اونا پزشو بِدَن! پسره ی بی چشم و رو، سر من داد میزنه که شرکت مال منه...آه، سلام، آقای زمانی! (جیغ می کشد) تو دیگه حرف نزن! جلوی در باش، رسیدیم. آره. خداحافظ.... رئیس! یواشتر برو، چه خبرته!

رامین می خندد و به شیدا نگاه می کند:

-         خوبی؟ پات بهتره؟

خانم غفاری، به تندی، سرش را از بین صندلی ها، جلو می آورد:

-         چیزیت شده؟ (سرش را به طرف رامین چرخاند) اینقدر پیاده راش بردی که پا درد گرفته، آره؟

شیدا، جلوی ادامه ی اعتراض او را می گیرد:

-          نه خانم غفاری. تقصیر رام...یعنی تقصیر رئیس نیست. پام بدجوری خواب رفته بود ولی الان بهترم!

زن با تجربه، روی سر دختر، دست می کشد و می خندد:

-          وای، که تو چقدر معصومی!

و این حرف لبخند رامین را به دنبال دارد:

-         مع صوم، یعنی بی گناه! (در حالی که با سرعت وارد فرودگاه می شود، بر می گردد و یک لحظه به شیدا نگاه می کند) جالبه، حالا چرا معصوم؟

-         بخاطر شرمی که تو چشماشه! بخاطر سرخی صورتش...آه!      

رامین، به شدت ترمز می کند:

-         ببخشید، خانم غفاری! ...رسیدیم!

ولی مدیر ظریف اندام، قبل از آن، از خودرو پیاده شده است. مردی را که جلوی درب سالن ایستاده، صدا می زند:

-         زمانی، چمدونا!

و با اشاره، نگهبان جلوی در را فرا می خواند:

-         سوئیچو از رئیس، بگیر

رامین، درب را برای شیدا باز می کند:

-         اینجا رو دیگه باید خودت بیای!

کلید خودرو را به نگهبان داده و بدون توجه به آنها وارد سالن می شود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

... چه بسا کسانی که آمده اند و جمعیت ها هلهله کنان به دنبالشان، مانند «مجیب الرحمان» در بنگلادش! ولی همان مریدان، چنانش کشتند که هر ذره اش افتاد جایی!
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...