برگ های پاییز - قسمت 75

شیدا، از بهت خارج شد و با دستپاچگی به دنبال او دوید:

-          رئیس ... رئیس!

ولی رامین، انگار که گوشش کر شده باشد، همچنان به راهش ادامه می داد. به او رسید، دستش را کشید و سعی کرد، او را نگه دارد ولی بیرون آمدن یکی از همسایه ها، باعث شد، رهایش کند:

-          سلام، اقدس خانوم! خوب هستین؟ پرویز خان، بچه ها، ناهید جون، همه خوبن؟ ... بببخشید، با اجازه تون!

او را دید که به سمت راست کوچه رفت. کمی خیالش راحت شد:

-          پس آدرس خونه رو بلد نیست!

اما با پیچیدنش به سمت چپ، بنای دویدن را گذاشت:

-          وا، خونمونو از کجا بلده؟ ... وایسا ببینم!

زمانی رسید که رامین، ساک و چمدان ها را درست جلوی در اولین خانه ی شمالی، زمین گذاشته بود.

-         رئیس!

-         بله، خانوم شریف! (به خانه های ته بن بست اشاره کرد) خونه تون کدومه؟

-         خونه ی منو می خواین چیکار؟

-         همینجوری! ... گفتم، چمدونا سنگینن ...

در خانه باز شد و زن چاق و سپیدرویی در آن سوی در، دو سه پله پائین تر، نمایان گردید. ساک و چمدان های شیدا، طوری روی هم قرار گرفته بودند که از فراز آنها، فقط رامین دیده می شد:

-         سلام مادر! منزل شریف؟

-         بله پسرم! (عینکش را به چشم گذاشت و با دقت به او و چمدان ها نگاه کرد) شیدام برگشته؟

-         بله مادر! من...

-         ایشاللا، همیشه خوش خبر باشی! (برگشت و آهسته آهسته به طرف ساختمان رفت) زحمت بکش، بیارشون تو.    

شیدا، به تندی، او را کنار زد:

-          لازم نکرده، خودم می برم! (صدایش را بلند کرد) سلام مامان!

-         آه، خودتم اومدی، دخترم؟سفر خوش گذشت؟ (روی صندلی داخل حیاط نشست) پسرم! دستت درد نکنه، ببرشون بالا، بذار تو اتاق خودش!

شیدا، با دست های از هم گشوده راهش را بست:

-          دست نزن!

سپس دولا شد و دسته ی چمدان ها را چسبید. صدای موتورسیکلت به گوش رسید. رامین، حالت بی تفاوت به خود گرفت:

-         یلتم اومد! از مادر خداحافظی کنید. (صدایش لحن رسمی گرفت) فقط ... (موتورسوار، جلوی پای او ترمز کرد) فقط، منبعد در مسافرت های اداری، از چمدون های چرخدار استفاده کنید!

ضربه ی آرامی به کاسکت یل زد و رد شد. یل غر زد:  

-         مریض! ... منم میرم پیک!

او هم گاز داد و رفت.

شیدا، در حالی که با خودش حرف می زد، به سختی، چمدان ها را به داخل حیاط و سپس راهرو برد:

-         آه، چقدر سنگینن! باید می ذاشتم، می آوردشون تو! ... وا، این مامانمم، بیکاره! ببر، بذار تو اتاقش! ... آه، دیر شد. اینا رو ولش کن ... مامان، من رفتم

لباس فرمش را پوشید و دوان دوان از خانه خارج شد. هنوز سر خیابان عارف نرسیده بود که تلفن همراهش زنگ زد:

-         بله ... آقای کمالی، بله! ... دارم میام ... (دندانهایش را به هم فشرد) نه خیر، رئیس باهام نیستن! (جیغ کشید) این چه سوالاییه؟ می خواستی کارمندشو وسط خیابون ول کنه، بره؟ خب، انسانیت کرد، منو رسوند! بازم حرفیه؟ خداحافظ

تماس را قطع کرد:

-         پسره ی دیوونه!

الیاس اعصابش را خراب کرده بود. تصمیم گرفت، طبق گفته ی رامین، چند ساعتی را استراحت کند. تلفنش را خاموش کرد و به خانه بازگشت. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...