برگ های پاییز - قسمت 76

تا ساعت سه دراز کشیده بود ولی چون قصد رفتن به آژانس «سیمران» را داشت، از جا برخاست. حوصله ی باز کردن چمدان ها و جابجا کردن خریدهایش را نداشت، فقط سوغاتی همکارانش را برداشت و به راه افتاد. در طول راه، به حوادث سه روز گذشته فکر می کرد. خیلی زود به آژانس رسید. در حال عبور از عرض خیابان بود که چشمش به خودروی الیاس افتاد. می خواست برگردد ولی دیگر دیر شده بود. چاره ای جز جلو رفتن نداشت. الیاس، پیاده شد و سلام کرد:

-         خوبه! بالاخره تشریف آوردید!

-         برای چی اومدین اینجا؟ من باید برم سر کارم.

از جلوی خودرو رد شد و به طرف پیاده رو می رفت که الیاس در کنارش قرار گرفت:

-         من هم دارم، برای بازدید میام!

ایستاد و با خشم به او زل زد:

-         فکر نمی کنین، کارتون درست نیست؟ ... اینجا محل کار منه و به شما اجازه نمی دم، مزاحمم بشین!

جمله ی آخر را با تکان سر و دست گفت و آن گاه با قدم های محکم، از او دور شد. الیاس که از واکنش تند او جا خورده بود، از تعقیبش منصرف گردید.

 در که باز شد، گلرخ، جیغ کشید:

-         وای شیدا!

و بلافاصله تذکر تندی از ایرن، دریافت کرد:

-         ساکت! چه خبرته؟

سرپرست کارکنان، در حالی که از پشت میزش بر می خاست، ادامه داد:

-         خوبه که مشتری اینجا نیست. برای همین، فقط جریمه ات می کنم!

با شیدا روبوسی کرد و پس از آن که سایرین، دور او جمع شدند. متوجه گلرخ که بغض کرده بود، گردید:

-         جریمه ات اینه که بری بالا و برای همه قهوه درست کنی!

با شنیدن این حرف، دخترجوان، از خوشحالی جیغ کشید و «چشم» گویان به طرف در راه پله می دوید که زن و مرد جوانی، وارد شدند. دست از دویدن برداشت و به استقبال آنها رفت:

-         بفرمائید، خوش آمدید

تعظیم کوتاهی کرد و آنها را به طرف میز خودش راهنمایی کرد. در حالی که آن دو، روبروی گلرخ می نشستند. شیدا، در حال تقسیم سوغاتی ها بود:

-        ببخشید دیگه، برگ سبزیست، تحفه ی کیش! ... اول مال سمیرای سبزه! یه رُژ، یه پن کیک، اینم یه دونه تی شرت

سمیرا، شوخی کنان تی شرت را  روی میز انداخت:

-         اینو، می خواستم چی کار؟ همشو ...

-         بدبخت! اگه بدونی اینو کی برات انتخاب کرده، با دمت گردو می شکنی؟

-         وای، نکنه تی شرتا رو، رئیس انتخاب کرده؟! 

با این گفته ی راضیه، سمیرا به سرعت تی شرت را از روی میز برداشت:

-         وای، نه! من میمیرم واسه این!

دخترها، هر کدام چیزی می گفتند:

-         رئیس! کشته و مرده ی انتخابتم!

-         این تی شرتُ یادگاری نگه می دارم!

-         رئیس، رئیس، تو مثل گلی!

شیدا، به گفته های آنان می خندید که چشمش به آینه ی دکوری افتاد و ناگهان رنگ از صورتش پرید. با خودش گفت:

-        وای، مشکل دو تا شد!

برای اطمینان، دوباره و زیر چشمی به آینه نگاه کرد:

-        خودشونن! سودی و الیاس! (لبش را گاز گرفت) یه جوری باید درستش کنم

خواهر و برادر، حواسشان به حرف های بچه ها بود.

-         رژ و مداد و پن کیکا رو، من انتخاب کردم ولی ... (خندید) تی شرتا رو ... خانم مدیر انتخاب کرد!

صدای «اَه!» از همه طرف شنیده شد.

-         این آخریشم مال گلرخ جونه!

برگشت و در حالی که به طرف آخرین باجه می رفت، خودش را به یکه خوردن زد و با صدایی شبیه فریاد، جیغ کشید:

-         وای خانوم کمالی!            

بچه ها، جا خوردند ولی «سودی» از جایش تکان نخورد. نگاهی کینه توزانه به او انداخت و سرش را برگرداند و متوجه گلرخ شد:

-         این لیست تموم پروازاس؟ (کاغذی را که در دست داشت، تکان داد) مطمئنین؟ ... اشتباه نشده باشه؟

گلرخ با دستپاچگی، بلند شد و ایستاد:

-         اجازه بدین دوباره چک کنم!

ایرن که دختر را شناخته بود، جلو آمد:

-         سلام خانم کمالی. پی یر خانیان هستم. امری هست؟

-         نه! (برگشت و نگاه تیره اش را به شیدا دوخت ولی در یک آن، طرز رفتارش تغییر کرد) خانم پی یر! ... فرداشب، دو سه تا از دوستان ایتالیایی و آلمانی من، به ایران میان و متاسفانه من فرداشب در تهران نیستم! ... برای همین، می خواستم یکی از کارمندای شما، به استقبالشون بره! (از جا برخاست و به طرف شیدا رفت) خوبی عزیزم؟ (او را بوسید) خیلی خوب شد که دیدمت! تو می تونی این کارو انجام بدی؟

-         من؟ آخه ...

-         خانم پی یر! شیدا جون، زحمتشو می کشن! ... (با شیدا دست داد) باشه عزیزم؟! اسامی مهمونا و شماره پروازو برات می فرستم. مرسی! (گونه ی او را نوازش کرد) ... بریم الیاس. 

لبخندی زد و بر خلاف چند دقیقه ی قبل، با خوشرویی از همه خداحافظی کرد. نگاه ها به شیدا دوخته شده بود و هیچکس حرفی نمی زد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...