برگ های پاییز - قسمت 77

زودتر از همیشه، به شرکت رسید. به سراغ خانم رستمی رفت. او را در سالن ارس و در حالی یافت که سرگرم نظارت بر کار آماده سازی صبحانه ی کارکنان بود.

-         اوه، عزیز دلم!

در آغوش اش گرفت و شیدا حس کرد، نفس اش بند می آید.

-         خوش گذشت؟ صبحونه که نخوردی؟ چه بهتر! منم، نخوردم. بیا، دو سه دقیقه وقت دارم

میز کنار ستون را انتخاب کرد و روبروی هم نشستند.

-         چقدر ژیلا، ازت تعریف می کرد! (به نگاه پرسشگر او، خندید) خانم غفاری رو می گم!

-        آه، ببخشید، نمی دونستم که اسم کوچیکشون ژیلاس! (از داخل کیفش، بسته ای را بیرون آورد) ببخشید، خانم رستمی. قابل شما رو نداره!

-         وای عزیزم، این چه کاریه؟ چرا ...

ورود مرد پا به سن گذاشته و کوتاه قدی که کیف در دست، «خانم رستمی» را صدا می زد، او را از ادامه ی صحبت بازداشت. دستش را بلند کرد:

-         بفرمایید اینجا

و مرد، شتابان نزدیک شد.

-         سلام خانوم عزیز! هومن ملوک هستم!

تعظیم کرد و این کار باعث افتادن عینک و باز شدن در کیف اش گردید. در یک آن، صدها برگ کاغذ، در کف سالن، پخش و پلا گردید. «آه، ببخشید، ببخشید»ی گفت و با عجله سرگرم جمع آوری کاغذها شد. خانم رستمی، غرغر زنان به کمکش رفت:

-         چرا مواظب کیف ات نیستی؟ واقعا شما مردا ... زودباش، زودباش که الان اینجا، پُرِ آدم میشه!

شیدا، در حالی که به آنها کمک می کرد، روی یکی از کاغذها را خواند:

-         جشنواره یِ بزرگِ ایده هایِ برترِ گردشگری

یکی از آنها را برداشت و بقیه را به آقای ملوک داد. با خودش فکر کرد:

-         چقدر سریع کار می کنه! ... باید سر فرصت، در موردش فکر کنم

کاغذ را تا کرد و داخل کیف اش گذاشت. خانم رستمی، نفس زنان، نشست:

-         خب، آقای هومن ملوک! امرتون؟

-         خانوم عزیز! آقای میرالاسلامی، دستور دادند، من بیام خدمت شما! (قفل کیف اش را، چند بار امتحان کرد)

-         اِنقدر به اون قفل ور نرو، خراب میشه! خب، بقیه ش...

-         خانوم عزیز!برای نصب بنرهای جشنواره مزاحمتون شدم. می خواستم در این مورد، از راهنمایی شما استفاده کنم.

شیدا، تعارف کرد:

-         جناب ملوک! بفرمائید بشینید

و مرد که گویا منتظر همین حرف بود، صندلی کنار خانم رستمی را انتخاب کرد و نشست.

-        کارهای تبلیغات خارج از شرکت، انجام شده ولی گویا مدیریت امر فرمودن: در مورد نصب پوسترهای داخلی، حتما با سرکار علیه هماهنگ بشه!

زمزمه ی خانم رستمی، شنیده شد:

-         رامین، رامین عزیز! پسر گلم!

اشکی را که به چشم آورده بود، از دید آنها پنهان کرد و یکی از خدمه را صدا زد:

-         لطفا، یه سرویس کامل صبحانه برای آقا!

با دستمال، گوشه ی چشمش را پاک کرد و صاف نشست:

-         صبحونه تونو میل بفرمائید، بعد، من در خدمت شمام

به شیدا نگاه کرد و خندید:

-         نتونستیم با هم حرف بزنیم. ببخشید

دست اش را روی دست او گذاشت و نوازشش کرد:

-         فقط...مواظبش باش!

به چشم های او دقیق شد و ادامه داد:

-         اون، خیلی تو داره! تودار و پاک و بی غل و غش! (خندید) انگار دارم، برای خواستگار دخترم، حرف می زنم!

در وسط صحبت هایش، سینی صبحانه ی مرد را آوردند و او، با اشتها، مشغول خوردن شد.

-         ... زیر دستِ یه مادر نجیب، بزرگ شده و ...راستی حاج خانمو دیدی؟

-         نه، متاسفانه، سعادت نداشتم!

-         می بینیش!

به طرف ملوک برگشت و با تعجب به او نگاه کرد:

-         آقا! یه خورده یواشتر! مثل اینکه خانمتون هیچوقت، صبحونه بهتون نداده!

-         خانوم؟ (دستش را جلوی دهانش گرفت و با دهان پر خندید) من پسرم، خانوم عزیز!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...