برگ های پاییز - قسمت 79

داود هم، در قضیه مداخله کرد:

-          به رئیس نمی خواد، بگین. تِز تِز، گِد کنین!

و آن دو با شتاب، دفتر را ترک کردند. تا طبقه ی دوم را با آسانسور رفتند و از آنجا تا پارکینگ را، از پله ها استفاده کردند.

شیدا، توجهی به رانندگی پرسرعت تراب، نداشت. در فکر دیدار با مادر رامین، بود و برای خودش خیالبافی می کرد:

-         ... حتما مثل مامان خودمه. چاق و کم تحرک! انگار همه ی مادرا، سنشون که بالا میره، وزنشونم اضافه میشه! هر چی میگم: مامان، صبح ها، توی حیاط قدم بزن، عصرا، عصاتو، وردار و برو تو کوچه، یه دوری بزن، با همسایه ها سلام و علیک کن، تا دم میوه فروشی برو. به خرجش نمیره که نمیره ... وای، نکنه مثل بعضی مامانا، اخمو و بد گوشت باشه! (تصویری را در ذهنش مجسم کرد و به خود لرزید) خدا نکنه!

ناگهان، چیزی را به خاطر آورد:

-          آقا تراب، ممکنه یه جایی وایسین، من، یه کادویی، یه چیزی، بگیرم

-         نه خانوم! ... وقتی رئیس میگه برو خونه. یعنی، زن عمو، تلفن رو ور نمی داره و ممکنه اتفاق ناجوری واسه ی هر دوی اونا افتاده باشه. ببخشید.         

-         نه! حق داری آقاتراب... ممکنه، کارم زشت باشه که دست خالی میرم خونه شون، ولی خب، وضعیت ناجوره!

شیدا، بی هدف، به ساختمان ها نگاه می کرد که وارد خیابان ظفر شدند و پس از طی مسافت کوتاهی، تراب، به سمت چپ پیچید و در اواسطِ کوچه ای فرعی ایستاد. به سرعت و با وضعی که از هیکل تنومندش، بعید به نظر می رسید. از خودرو بیرون پرید و به سمت خانه ای ویلایی دوید. شیدا، به خانه نگاه کرد. دیوار بیرونی خانه، پوشش سیمانی اشکی داشت و بنای اصلی آن، به دلیل تابش خورشید، و وجود چندین درخت کاج بلند، به راحتی دیده نمی شد. با کمی چپ و راست شدن، خانه را دو طبقه، تشخیص داد و با دیدن بنای آجری، گرمای عجیبی را در وجودش احساس کرد. 

تراب، پس از باز کردن درب بزرگ، بازگشت و خودرو را به داخل برد:

-          هر چی صداشون می کنم، جوابی نمی دن!

شیدا، منتظر او که برای بستن درب اصلی می رفت، نماند و با عجله وارد ساختمان شد. کیفش را روی مبل پرت کرد و با قوت جیغ کشید:

-          حاج خانووووم!

با نیم نگاهی به داخل سالن پذیرایی، از هال و نشیمن گذشت و به سمت اتاق خواب ها دوید. با سرعت درها را باز و بسته می کرد. ندیدن، خانم های خانه، نگرانش کرده بود. به سوی آخرین در می رفت که صدای تراب را از دور شنید که «مادر» و «عمه خانوم» را صدا می زد. وارد اتاق خواب شد و با دیدن تختخواب خالی، «آه» سنگینی کشید:

-          اینجام، نیستن!

و پاهایش شروع به لرزیدن کرد. درمانده، در کنار تخت ایستاده بود که صدای گفتگویی را شنید. در جا میخکوب شد. صدا از پشت دری که فکر می کرد، کمد است، به گوش می رسید. با ترس و لرز، به آن سمت رفت. دستگیره را چرخاند و به داخل کمد سرک کشید:

-          آه، اینجا که حمومه!

سرش را بیرون آورد و به سرعت در را بست. همین یک لحظه کافی بود، تا صدای زنی را به وضوح بشنود:

-         زهرا خانوم! یادته اون روزایی که ...

لبخندی زد و آرام شد. فریادهای تراب همچنان ادامه داشت. از اتاق بیرون آمد و او را صدا زد:

-         آقاتراب، نگران نباشین، حاج خانوم و زن عمو، حمومن!

مرد گنده! وا رفت:

-         حموم؟... ای بابا! حموم چه وقته؟ ... قرار بود، فقط روزایی که پرستار اینجاست، برن حموم! وای، از دست این پیرزنای سرتق!

خندید و با استفاده از تلفن راهرو، به شرکت زنگ زد:

-         خانم معمار! سلام... وصل کن به رئیس ... چی؟ ... پس بهش بگو: حاج خانوم خوبه و منم، دارم میام

پس از گذاشتن گوشی، لاله ی گوش اش را  خاراند و کمی این پا و آن پا کرد:«خانوم!» شیدا از سرک کشیدن به داخل اتاق دست برداشت:

-         بله آقاتراب؟

-         رئیس گفته من برم شرکت. حالا که حاج خانوم خوبه، می خواین، شما هم، بیاین بریم.

-         من که امروزو مرخصی گرفتم. شما برین. من می مونم!

تراب، خداحافظی کرد و رفت. شیدا، چند دقیقه ای در راهرو قدم زد. نگاهی سرسری به سالن پذیرایی و نشیمن انداخت و دوباره به همان اتاق برگشت و روی تخت، نشست:

-          انگار رفتن حموم زایمون! چقدر طولش می دن!

ولی انتظار او، به درازا نکشید. در حمام باز شد و پیرزن ریز اندامی که سفت و سخت، خودش را حوله پیچ کرده بود، بیرون آمد. با دیدن شیدا، خندید:

-          پرستار جدیدی؟

و قبل از آن که مهلت پاسخگویی به او بدهد، به در حمام اشاره کرد:

-         زهرا رو، با ویلچر بردم تو! اما نتونستم بیارمش بیرون! برو تو، آبش بکش و بیارش! ... من میرم اتاق خودم

با بسته شدن در، شیدا، از بهت زدگی، بیرون آمد و به داخل حمام رفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...