برگ های پاییز - قسمت 80

بر خلاف تصورات شیدا، حاج خانم، زنی بلند بالا، استخوانی، با موهای جو گندمی و چهره ای مهربان و خوشایند بود. نیم ساعت بعد که با کمک شیدا و زن عمو، بر روی تختخواب دراز کشید، از هر دوی آنان تشکر کرد:

-         ممنونم عفت جان! ممنونم دخترم

و در حالی که ملحفه را تا زیر چانه اش بالا می کشید، چشم های خوشرنگ و مهربانش را به شیدا دوخت:

-         دخترم، اسمت چیه؟ از کجا اومدی؟ پرستار که نیستی؟!

-         شیدا، اسمم شیداس، حاج خانوم! ... بله، پرستارم نیستم! کارمند رام ... آقای ساوجی هستم! و با آقا تراب اومدم اینجا!

عفت خانم، تازه به صرافت افتاد:

-         آه؛ آره! این که کلید نداره که خودش بخواد بیاد تو!

به هوش خودش خندید و آنها را به خنده انداخت:

-         خب، اشکال نداره! از طرف رامین، اومده برای کمکمون و همینم، خوبه!

-         مادر! از حموم اومدین بیرون و حتما گرسنه هستید. چی می خواین براتون بیارم؟

زن عمو، در پاسخ پیش دستی کرد:

-         برا من، آب هویج با بستنی و برای اون، آب پرتقال! (خندید) وا، چرا اخم می کنی زهرا جون؟ اومده کمکمون دیگه! ... وا!

شیدا، «چشم» ی گفت و از اتاق بیرون رفت.

آشپزخانه، در قسمت جنوبی بنا قرار داشت. از داخل آن، دری به سالن پذیرایی و در دیگری به قسمت نشیمن که با گذاشتن، میز و صندلی، از آن به عنوان ناهارخوری استفاده می کردند، باز می شد. تراس سراسری، حیاط دلگشای پشت خانه و درخت تناوری که شاخه هایش به شیشه ها می خورد، فضای زیبایی را خلق کرده بود.

در داخل یخچال، هیچ گونه آب میوه ای دیده نمی شد، اما بر روی ظرفشویی، دو سبدِ سیب و هویجِ شسته، قرار داشت. به سرعت دست به کار شد. آب سیب و آب هویج بستنی را، آماده کرد و سینی در دست، به سمت اتاق حاج خانم رفت. زن ها، در حال گفتگو بودند و با ورود او، حرف زدنشان قطع شد.

-         دخترم! زحمت کشیدی. ممنونم. پس خودت چی؟

-         مرسی مادر! من تازه صبحونه خوردم. بذارین کمکتون کنم (او را به حالت نشسته درآورد)

-         بشین روی تخت، عزیزم!

شیدا، با تعجب دریافت که عفت خانم، در حال مزه مزه کردن آبمیوه است. از کار این زن ریز نقش! سر در نمی آورد. گاهی گیج و گول می زد و گاه، خیلی باهوش به نظر می رسید. خنده ی زن، او را به خود آورد:

-          اوهوم! خوبه! آبِ هویجش خالصه و سیب توش نیست! زهرا، مال تو چی؟

و علیرغم مخالفت حاج خانم، قاشقش را به کار انداخت و آبمیوه ی او را هم چشید:

-          نه بابا! اینم خالصه!

و با چشم های شیطنت بارش به شیدا نگاه کرد:

-         آفرین! معلومه که به کار خونه واردی! ... خب، واسه ناهار چی داری؟

-         هر چی شما بخواین. یعنی هر چی که براتون خوب باشه.

-         ما هیچکدوممون پرهیز نداریم ... زهرا، عاشق شیوید باقالیه و منم که شمالیم و میمیرم واسه، ماهی سفید و باقالی قاتوخ!

-         زن عمو، اذیتش نکن! نه دخترم. اصلا لازم نیست آشپزی کنی. فکر کنم، رامین، یه چیزایی توی یخچال گذاشته باشه.

-         نه، زهرا جون! همشو داود خورد!

شیدا، از لبه ی تخت برخاست:

-         نگران نباشین مادر، آشپزیم بد نیست!

به آشپزخانه رفت و بعد از تهیه ی لیست موادی که لازم داشت، داخل کابینت ها را جستجو کرد. کم و کسری، زیاد بود. سری به اتاق زد و کیف اش را برداشت:

-         من میرم خرید! فقط میشه، بگین فروشگاه کدوم وره؟

-         برو سر خیابون. دست راست. یه 50 متر بالاتر. بیا، این کلیدِ درِ کوچیکه رَم بگیر که لازمت میشه!

از خانه خارج شد. نگاهی به ساعت اش انداخت:

-         وای، نزدیک دهه

و شروع به دویدن کرد. خوشبختانه فروشگاه نزدیک بود و همه ی چیزهای مورد نیازش را هم داشت. خرید زیادی کرد و با دست هایی پُر، بیرون آمد. حمل 8 عدد نایلکس بزرگ، راحت نبود. دم در فروشگاه ایستاد. کیف اش را حمایل کرد. دسته ی کیسه ها را به مچ دو دست اش انداخت و به راه افتاد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...