برگ های پاییز - قسمت 81

از در کوچک، وارد خانه شد و با پا در را بست. در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت، فریاد زد:

-          من، اومدم!

خریدهایش را روی میز ناهارخوری گذاشت. روسری اش را برداشت و مانتوش را بیرون آورد و با بستن پیشبند، بی سر و صدا، مشغول کار شد. ابتدا گوشت سینه ی مرغ را شست و سپس به سراغ ماهی رفت:

-          باید یه خورده بیشتر درست کنم که برای شامشونم بمونه!

با یادآوری آشپزی رامین، لبخندی زد و به کارش سرعت داد:

-          ببینیم، دستپخت رئیس بهتره یا من!

در وسط کار، سری به اتاق حاج خانم زد و با دیدن او که در خواب بود، خیالش راحت شد، ولی زن عمو را ندید:

-          اونم حتما رفته تو اتاقش و خوابیده

پاورچین پاورچین برگشت و به کارش ادامه داد.

سه ساعت کار مداوم، حسابی خسته اش کرده بود. تزئین سالاد را تمام کرد و ظرف را، وسط میز گذاشت. نگاهی به چیدمان میز انداخت و با احساس رضایت، پیشبندش را باز کرد. ساعت از یک گذشته بود. سر و لباس اش را مرتب کرد و برای بیدار کردن خانم ها، به سمت اتاق خواب رفت. بر خلاف تصورش، هر دوی آنها بیدار شده و مشغول بازی تخته نرد بودند. با شنیدن خبر آماده شدن غذا، عفت، بازی باخته را، به هم زد:

-         ناهار واجب تره!

شیدا، جلوی تخت ایستاد:

-         مادر جون! می خواین غذاتونُ بیارم اینجا؟

-         نه عزیزم، دلم می خواد بیام سر میز!

با شنیدن این حرف، زن عمو، دستی به موهای قرمزاش کشید و از روی صندلی برخاست:

-         اینجوری خوبه! انگار داریم میریم رستوران! ... پس من برم، حاضر شم!

-         پس منم، موهای مادرو درست می کنم!

زهرا خانم، با لبخند و حالتی از سر تسلیم، خود را در اختیار وی قرار داد. شیدا، او را نشاند و با صبر و حوصله، موهای جوگندمی اش را، بُرِس زد و شانه کشید. صورت و دست های استخوانی اش را کرم زد و با استفاده از لوازم آرایش کمی که در کیف داشت، چهره ی او را، آراست. در پایان، آینه ی کوچکش را مقابل دیدگان وی گرفت:

-         خوبه مادر!

حاج خانوم، با دیدن چهره ی خودش، خندید:

-         آره، دخترم. ممنونم ... حالا که زحمت کشیدی، در کمد رو، باز کن و اون سارافون بلندی رو که رامین، تازه، برام خریده، پیدا کن، تا بپوشم.

سارافون بسیار زیبایی بود. شیدا، آن را بر تن حاج خانم پوشانید:

-         خیلی شیک و زیباست!

سپس ویلچر را از پهلو، به تخت چسباند:

-         می خواین زن عمو رو صدا کنم، بیاد کمک؟

-         نه دخترم، تو فقط، نیگرش دار که عقب نره. من خودم، می تونم سوار شم!

زن مسن، با تلاش بسیار، خودش را بر روی ویلچر کشید و صاف نشست. شیدا، لباسش را مرتب کرد و چرخ را به جلو راند. عفت هم از اتاقش بیرون آمد:

-         آه، آه! چی شدی زهرا!

و خنده کنان، جلو رفت:

-         پشت سر من بیاین!

دو زن مسن، روبروی هم، پشت میز ناهارخوری نشستند و با دیدن آراستگی میز، چشمکی پنهانی، بین آنها رد و بدل شد. شیدا، کاسه های کوچک راآ از سوپ داغ، پر کرد:

-         اینم سوپ جو با زیره و نعنای تازه!

و می خواست به سراغ سایر غذاها برود که عفت دست او را گرفت:

-         بیا بشین کنارمون! ... ما پیرزنیم و یواش یواش غذا می خوریم. بشین اینجا، سر میز!

و او اطاعت کرد. ظاهرا سوپ جو، مورد پسند هر دو بانو قرار گرفته بود زیرا هر دوی آنها، محتویات کاسه هایشان را تا ته خوردند. نوبت کشیدن، شوید باقالی با مرغ و پلو ماهی و باقالی قاتوخ بود. در این حین، صحبت زن ها هم شروع شد.  

-         شیدا جون! پا قدمت سبک بود! بعدِ چند ماه، اولین باره که زهرا، تو آشپزخونه غذا می خوره!

-         آره! نمی دونم چرا، ولی از صبح،دلم می خواست از رختخواب بیام بیرون! ... (خندید) میگم عفت! نکنه زیادیم کنه؟ بهتر نیست، شیوید باق ...

-         ای بابا! هر روز که همچین آشپزی گیرمون نمیاد! بخور بره!

در حالی که آن دو می خندیدند، شیدا، دیس های برنج را روی میز گذاشت:

-         زن عمو! دستپخت رامین که بهتر از منه!

و ناگهان سکوت برقرار گردید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...