برگ های پاییز - قسمت 82

متوجه نگاه های مشکوک آن ها شد و لب ش را گاز گرفت و با خودش گفت:

-        عجب خری یم من! گاف دادم!

و برای عوض کردن جو سنگین، بی هدف شروع به حرف زدن کرد:

-        چند ساله که من، تو شرکت کندی کار می کنم.آمار، تایپ، کامپیوتر، امور اداری، همه ی قسمت ها، کار کردم (دیس مرغ و دیس ماهی را جلوی آن ها گذاشت) ولی تا همین یه هفته پیش، رئیسُ از نزدیک ندیده بودم. قبلنا، از دور که می اومد، سریع لباسم رو مرتب می کردم، یا اینکه پا می ذاشتم به فرار! (کاسه ی باقالی قاتوخ را دم دست عفت گذاشت) اون روزم، اگه در اثر اشتباه من، خانم کمالی زمین نخورده بود ...

زهرا خندید و عفت با تعجب پرسید:

-         اوه، پس اونی که تراب تعریفِ شو می کرد، تو بودی؟

-        آره، راستش، تقصیر منم نبود! خوردم زمین و شیشه ی عطرم، افتاد زیر پای خانوم کمالی و وای! ... راستش! به رئیس، مدیونم که نذاشت، خانوم بفهمه وگرنه اخراجم می کردن و  تو این وضع و اوضاع هم که، پیدا کردن کار، سختِ سخته

-         خودتم بشین ... پس خانومی که فخری رو عصبانی کرده و تو سفر کیش، همراه رامین بوده، شما هستین، آره؟ (زهرا پرسید)  

-         ببخشید، بله!

شیدا، این را گفت و نشست. برای حاج خانم، غذا کشید ولی عفت، مهلت نداد که او این کار را برایش انجام دهد. تکه ای ماهی، قاشقی باقالی قاتوخ و کمی پلو را، جدا جدا، خورد و بلافاصله واکنش نشان داد:

-         به به! آفرین. حض کردم!...خب، بذار یه خورده ام، از این شیوید پلو، بخورم، ببینم ...

و چند ثانیه ی بعد، شروع به دست زدن کرد:

-         دستپختت، حرف نداره، دختر!

سپس، روی میز دراز شد و دست او را گرفت:

-         شوهر، موهر که نداری؟

شیدا، با دستپاچگی سر تکان داد. زهرا خانم خندید:

-         وا، ولش کن عفت. می ترسه!

-         مگه ما لولو خورخوره ایم که بترسه! دارم ...

-         مهلت بده، منم باهاش حرف بزنم!

-         بفرمائید، مادر شوهر! مث اینکه من، جلوشو گرفتم! (به حالت قهر، مشغول خوردن غذا شد)

-    بخور عزیزم! (در حال خوردن، به او نگاه می کند) تو کیش که رامین اذیتت نکرد؟ آخه، این پسر به باباش رفته و خیلی سخت گیره! ... بد که نگذشت، بهت؟

-         نه حاج خانوم! خیلی هم، خوب بود! رامی...  

زنگ تلفن به صدا درآمد. با اشاره ی زهرا، شیدا، گوشی را برداشت:

-        بله ... سلام آقاداود! ... بله، رئیس؟ ... نه!چیزی شده؟ ... (زنگ در شنیده شد) آقا داود! در می زنن، شما کاری ندارید؟ ... خداحافظ!

با عجله، به داخل راهرو دوید و در صفحه ی نمایشگر دربازکن، تصویر زنی را دید. بدون پرسش، در را باز کرد. هنوز گوشی را سر جایش نگذاشته بود که صدای شکستن چیزی از داخل آشپزخانه، به گوش اش خورد. «وای»ی گفت و هراسان بازگشت. جیغ عفت، او را جلوی در میخکوب کرد:

-         نیا تو! ... مواظب باش عزیزم، کف اینجا پر از خرده شیشه اس!

-         اشکالی نداره، الان، جمعش می کنم.

با احتیاط وارد شد و از داخل انبارک، جارو و خاک اندازِ دسته بلندی را بیرون آورد:

-         زن عمو! ترو خدا، دست نزنید! خودم ترتیبش رو می دم

-    واللا نمی دونم چی شد! (روی صندلی اش نشست) انگارکی، یکی پارچ و ورداشت و محکم کوبید رو زمین. ببین، ببین! ریز ریز شده! هزار تا تیکه هم، بیشتره!

-         غصه نخور خواهر! قضا، بلا، بوده! خوب شد که خورد به پارچ!

-         راس میگی زهرا جون! فدا سرم! (خندید) آه، یه تیکه ش رفته زیر کابینت، اوناهش...راستی! کی بود در زد؟

جارو از دست شیدا افتاد:

-         نمی دونم کی بود! از هولم، درو واکردم و اومدم ... آخ!

خاک انداز را کنار دیوار گذاشت و به طرف در می دوید که ناگهان، سودی در برابرش ظاهر شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...