برگ های پاییز - قسمت 9

روز بعد، در اطاق مجلل خانم كمالي به عنوان رئيس هيات مديره ي شركت بين المللي (كَندي كاسپين كورپوريشن)،جلسه اي سه نفره برگزار شد. در اين جلسه ي خانوادگي، الياس و پيروز خواستار فعاليت در شركت شدند. پيروز به عنوان برادر كوچكتر، با زباني كودكانه از خواهرش خواست تا اجازه دهد آنها تحت نظارت او كارآموزی كنند تا بتوانند در آينده مديران موفقي براي شركت باشند. خانم فخري كمالي كه اين امر منتهاي آرزويش بود با خوشحالي گفت:

-           خوبه، خوشحالم كه شما دو تا بالاخره سر عقل آمديد. امروز با رامين صحبت ميكنم تا دو تا پست خوب براي شما در نظر بگيره!

پيروز در حالي كه با علاقه او را مي بوسيد، از الياس پرسيد:

-           به نظرت امروز خواهر جان خيلي زيبا نشدن؟!

الياس هم دست خواهر را گرفته و او را در آغوش گرفت:

-         خواهر جون فقط … به رامين بگين فقط در اين ساختمون و اين شركت، كه شما هستين، ما را مشغول كنه، نكنه ما رو از سر خودش واكنه (با اخم فخري مواجه شد كه او را از خود دور كرد) مي ترسم براي اينكه با خواهرمون تنها باشه ما رو بفرسته قله ی قاف!

فخري كه از اين حرف خوشش آمده بود، با خنده اي بلند به پشت ميز كارش رفت:

-           نه پسرا! خيالتون جمع باشه رامين هر دو تاي شما را خيلي دوست داره، اون هميشه براي شما همه كار كرده، اون بايد خانواده ي منو مثل خودم دوست داشته باشه!

پيروز در حالي كه روي ميز مي نشست و با قاب عكس كريستالي خواهرش ور می رفت گفت:

-         خودمونيم! رامين هم خوب بلده خودش را تو دل تو جا كنه!

-         وا! رامين اهل دلبري نيست

الياس از داخل ظرف روي ميز تكه اي شكلات برداشت:

-         داداش، ما كه بخيل نيستيم! اونم تيكه ي خوبي را تور زده! نوش جونش!

وا وا! از دست شما دو تا، تيكه و تورو ..(مي خندد)..باشه، برادرهاي شيطان من!

پيروز كه دست بردار قضيه نبود روي يادداشت نوشت:

-         پول!

و آن را آهسته جلوي خواهر گذاشت و ادامه داد:

-         راستي چرا زودتر ازدواج نمي كنين؟

فخري در حال بازي با انگشتر الماس اش، يادداشت را خوانده و آن را توي سطل انداخت:

-         اين آخرين پروژه ي ما خيلي طولاني شد. با اجراي اين طرح ما بزرگترين شركت گردشكري در آسيا و جزو 10 شركت معظم جهاني مي شيم! (به هر دوي آنها نگاه مي كند) اين عالي نيست؟ از يك آژانس كوچك و معمولي كه پدر براي ما با كلي بدهي و قسط، باقي گذاشته بود، به اينجا رسيديم (برق غرور در چشمانش ديده مي شود) همه منتظر ازدواج ما هستند اما من روياهاي خودم را خوب مي شناسم (گونه ي پيروز را نيشگون مي گيرد) من بهترين ها را بايد داشته باشم!

صداي منشي از تلفن پخش مي شود:

-          خانم كمالي، آقاي ساوجي اينجا هستند.

فخري با مشت، الياس و پيروز را از روي ميز بلند مي كند:

-          خانم منشي، آقاي ساوجي نيازي به كسب اجازه ي ورود ندارند، بگين بيان داخل

و خود مرتب و با عشوه بر روي صندلي مي نشيند. پسرها در كنار هم مي ايستند. رامين داخل شده و با ديدن آن دو مي گويد:

-          ببخشيد خانم كمالي جلسه خانوادگيست؟

قصد بازگشت دارد كه الياس راه او را سد مي كند:

-          شما مگه جزو خانواده نيستي؟

و پيروز دست او را گرفته و به طرف خواهرش مي برد:

-         خواهر چرا هميشه اين مدير عامل شما در حال فراره؟

رامين با لبخند خود را از دست آن دو خلاص كرده و بر روي مبل سبز رنگ جلوي ميز مي نشيند:

-           خب، خانم رئيس! اين دو تا وروجك چه نقشه ي جديدي دارند؟ ديروز كه دنبال پول اومده بودند! امروز ديگه چه دسيسه اي چيدن؟

-          راستي؟ پس ديروز اومده بودين تيغ بزنين؟ (پسرها اعتراض مي كنند) خوبه امروز مثل اينكه نقشه شون   عوض شده ( از پشت ميز بلند شده و روي دسته ي مبل رامين مينشيند)، چه جوري تربيت سوئيسي با آمريكايي ساخت و پاخت مي كند؟

الياس دستپاچه مي گويد:

-          خواهر جون ما ديروز مي خواستيم بريم اروپا واسه ادامه تحصيل اما …

-          چي؟ دوباره؟ شما فكر مي كنيد تا 50 سالگي بايد برين دنبال خوشگذروني! (دست روي شانه ي رامين مي گذارد) نكنه ما ازدواج نكرده دو تا پسر ننر داريم! نه رامين؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...