برگ های پاییز - قسمت 84

تقه ای به در خورد و عفت، در چهارچوب در ظاهر شد:

-         پیداش نکردم ... سودابه داره میره، بیا بریم پائین

شیدا، با حسرت، دور خودش چرخید. آخرین نگاه را به اتاق انداخت و به طرف در رفت. مقابل عفت که رسید، ایستاد:

-         زن عمو! ببخشید ... من ... من یه ... من، یکی از عکسای رامینو ورداشتم!

با این اعتراف، نفس راحتی کشید و در همان حال، عکس را از داخل جیب اش بیرون آورد.

-         دختره ی دیوونه! فقط همینو ورداشتی؟ بی عرضه! بیشتر از اینا روت حساب می کردم، بیا اینجا ببینم!

در را بست. دست او را گرفت و به طرف کمدها برد:

-        این، جای عطر و کیف و کمربند و از این جور آت و آشغالای مردونه س! (در کمد را باز کرد) ببین! (زنجیر سفیدی را برداشت) اینو می خوای؟

-         وای، نه زن عمو!

-         این چطوره؟ (دکمه سر دستی را نشانش داد) خیلی گرونه!

-         نه، نه! (عقب عقب رفت) من، هیچی نمی خوام. اینم می ذارم سر جاش!

صورت رنگ پریده یِ دختر، دلسوزی زن را برانگیخت. او را در آغوش گرفت و بوسید:

-        خوشگل مهربون! نیگرش دار. شوخی کردم!

ادای آدم های بیمار را درآورد و ذهن او را منحرف ساخت:

-        آخ، چه کمردردی! اوه، وای! گرفت، گرفت! نمی دونی! تیر میکشه، میزنه اینجا، اونجا! (شیدا خندید و او خوشحال شد) تو رو که می بینم، هوس جوونی می کنم! کاش عموی زهرا زنده بود و یه خورده اذیتش می کردم! من اصلا مرض دارم! ... خب، حالا بیا بریم

از راه پله که پائین آمدند، به شیدا هشدار داد:

-         هر چی دیدی، بندو آب ندی، ها!

و در حالی که به آشپزخانه نزدیک می شدند، دوباره نمایش اش را شروع کرد:

-        واااای! از نفس افتادم. کمر، کمر، کمر! آخ! ... بابا! ما دیگه پیر شدیم (وارد آشپزخانه شدند) هر چی به این پسره میگم برو زن بگیر، میگه: کو زن؟! آخه، بچه جون! عوض کردن روبالشی و ملافه و کوفت و زهرمار! کار زنته، کار مامانت و زن عموت که نیست! (با سر و صدا، روی صندلی ولو شد) امان از دست این مادر و پسر!

-         باز چی شده خواهر؟

-         هیچی! مُردم، از بس که کار کردم! 

قهقهه ی مردانه ای شنیده شد و داود پا به درون آشپزخانه گذاشت:

-         ... حالا که خسته شدین، بیاین نخود لوبیا پاک کنید! سلام حاج خانوم! خیلی مخلصیم! سلام، سلام. (کیسه های نایلکس را زمین گذاشت و با اشاره به آنها گفت) سیب زمینی، پیاز، لوبیا قرمز، کلم گردویی! کاهو، فلفل سبزِ بی پدر و مادر! ... برم بقیه شو از تو ماشین بیارم (دم در ایستاد) واقعا که گل گفتی؛ عفت خانوم! مثلا همین الان، کی می خواد این همه چیز میزو پاک کنه؟ واللا باید بره زن بگیره!

این را گفت و بیرون رفت.

سودی که تا کنون ساکت مانده بود، به حرف آمد:

-         می خواین به فخری بگم، براتون کارگر بفرسته؟ (خندید) شما همین الانشم به دو سه تا کارگر نیاز دارین! وای به اینکه رامین ام، زن بگیره، اونوقت دیگه حتما، باید آشپز و مستخدم مخصوص و راننده ام، داشته باشین!

زهرا و عفت، نگاهی به هم انداختند و هر دو متوجه شیدا شدند که در حال خالی کردن کیسه ها بود. داود، با تعداد بیشتری کیسه برگشت. چشم اش که به غذاهای روی میز افتاد، آب دهانش را قورت داد:

-         حیف! حیف! ... حاج خانم! امیر، تو ماشین نشسته و من باید برم. شما که کاری ندارین؟

-         نه مادر! برو به سلامت. خدا خیرت بده.

با رفتن داود، سودی رو به شیدا کرد و پرسید:

-         کارت کی تموم میشه؟

شیدا، ناباورانه به او نگاه کرد:

-         با منید؟

-        بله، با شمام! الیاس می گفت که بعد از ظهرها، تو آژانس کار می کنین! بیچاره، داداشی! تو شرکت، داشت دنبالت می گشت. نمی دونست اینجایی!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...