برگ های پاییز - قسمت 86

 

آنقدر در خود فرو رفته بود که متوجه حرف رضوان نشد. از کنار او رد شد و پشت میزش نشست. بی هدف کاغذها را زیر و رو می کرد که شخصی روی شانه اش زد. ایرن بود.

-         آه، ببخشید!

-         شیدا، چیزی شده؟ 

-         نه، نه! فقط ... (بلند شد و ایستاد) نمی دونم ...

دلش می خواست گریه کند. لب اش لرزید. زن با تجربه، حال او را درک کرد. با فشار دست، نشانیدش و در همان حال به طرفش خم شد و زمزمه کنان گفت:

-         دوست داری همه ی بچه ها، از رازت باخبر بشن؟

شیدا، ملتمسانه نگاهش کرد.

-         پس بهتره، به خودت بیای و عادی رفتار کنی!

برگشت و با صدای بلند، رضوان را صدا زد:

-         خانم بهمنی! شما می تونی تشریف ببری. خانم شریف، به جای شما می مونن!

سپس دست هایش را به هم زد و گفت:

-        بچه ها، گوش کنین. تور ویژه ای برای بازنشستگان، در نظر گرفته شده که همین الان نمابرش  رسید! یادداشت کنین: 30 درصد کاهش هزینه ی بلیط، 40 درصد کاهش هزینه ی هتل، با ترانسفر و صبحانه و ناهار و شام! ... برنامه ی تور با نام: سیمران یک، روی دستگاهها تونه. نام شهرها و هتل ها رو، کم کم  حفظ کنید. ولی عجله نکنید. نام و تلفن ها رو یادداشت کنید و سر فرصت پاسخ بدین ... فکر کنم، امروز کارتون چند برابر بشه! پس لطفا آرامشتون رو حفظ کنید (لبخند زد) گرفتن تائیدیه، از کانون بازنشستگان هم، یادتون نره!

شیدا، بر خودش مسلط گردید. لبخندی زد و با اشاره ی دست، به همکارش اشاره کرد: «برو» و بلافاصله خط شماره 8 را جواب داد:

-         شریف هستم، از آژانس سیمران. بفرمائید! ...

از ساعت یک ربع به ششِ عصر بود که هجوم تلفنی و حضوریِ بازنشسته ها آغاز شد و تا دقایقی پس از ساعت ده شب، ادامه یافت. در پایان کار، دخترها، کاملا از پا افتاده بودند و کسی نای حرف زدن نداشت. بیشتر آنان، صندلی هایشان را چرخانده و پشت به در ورودی، به حالت درازکش، درآمده بودند که جیغ ساجده، همه را از جا پراند:

-         وای، رئیس اومد!

صدای «تلق تولوق» صندلی ها و میزها، بلند شد. مرتب نشستند و نگاه ها،  متوجه در ورودی گردید. مشاهده ی تراب که با بسته های پیتزا، وارد می شد، خنده را بر لب ها نشاند. راننده ی رئیس، وارد شد:

-        برای اینکه دعواتون نشه، همه ی پیتزاها، یه نفره س!

به پشت پیشخوان آمد:

-        خانوم خانیان! اینا خدمت شما

جعبه ها را روی میز ایرن گذاشت و روبروی او نشست:

-        دیگه، بقیه ش با خودتون!

-        متشکرم آقا تراب! راضیه جان، بیا اینا رو تقسیم کن (متوجه تراب شد) آقا! جناب ساوجی، تشریف نمی آرند؟

-        خانومِ خانی! دست رو دلم نذار! از صبح تا حالا، همینجوری پشتِ سر هم، جلسه بوده! نمی دونی! فقط، از چار تا حالا، شیش هفت تا جلسه، با ده بیس تا، تِل کَن داشته! سه دفعه م، رفتیم وزارت خونه و سازمان و اتحادیه و ... (ناگهان حرفش را عوض کرد) داودِ بیچاره! گمونم تا حالا، مرده باشه! ...

خانم مردانی که به اتفاق اسماعیلی، از در راه پله، وارد آژانس شده بود، آخرین جمله ی او را شنید و «وای!» گویان، سیلی محکمی به صورت خودش کوبید:

-         آخ، داود خان! ...

که قهقهه ی تراب، او را مبهوت کرد:

-         وا! آقا تراب، چرا ...

-         خانوم مردانی، داود که نمرده! گفتم از گشنگی، شاید، بمیره!

مرد گنده! از دیدن قیافه ی ماتم زده ی او، دلش به رحم آمد و ادامه داد:

-         خب، رئیس ام، از صبح تا حالا، هیچی نخورده!

این بار، دلسوزی فراگیر بود:

-         وای بمیرم!

-         یه لقمه خوردم، کوفتم شد!

-         اون منشیِ بی دست و پاش، چه غلطی می کنه؟

-         نگفتم، لاغر شده!

-         راضیه، بمیره براش!

-         آخ، آخ! رئیس، رئیس ...

رنگ پریدگی شیدا، ایرن را، ترسانید. تشری زد و همه را ساکت کرد:

-         بسسه! پاشین، زودتر برین خونه که خانواده هاتون، نگران میشن. پیتزاها تونم، ببرین ... الان زنگ می زنم، تاکسی بیاد.زود باشین

گوشی تلفن را برداشت و در حالی که شماره می گرفت، شیدا را به نزد خود خواند:

-        تو می مونی آخرین نفر! بشین همینجا، پای تلفن! ... الو، سلام ... از آژانس سیمران هستم، لطفا سه تا ماشین

و در عرض چند ثانیه، آژانس خلوت شد.

-        شیدا جان، تو هم برو، عزیزم! من خودم در رو می بندم.

لبخندی زد و از تراب تشکر کرد:

-        ممنونم، اگه زحمتی نیست، خانم شریف رو هم برسونید

منتظر ماند تا آنان، از در بیرون رفتند و بلافاصله شماره گرفت:   

-        جناب ساوجی، سلام. پییر خانییان هستم ... متشکرم. زنگ زدم، از لطف شما تشکر کنم. فقط یه مسئله هست که گفتم با شما در میون بذارم ... مزاحم که نیستم؟ ... نمی دونم در جریان هستید یا خیر؟ چند روز قبل، خانم سودابه کمالی، تشریف آورده بودند آژانس و از خانم شریف خواستند که برای استقبال از مهمانانشون، امشب برن فرودگاه ... بله، پرواز فرانکفورت تهران، ساعت دو و سی دقیقه ... می خواستم بگم، این کار خانم کمالی، اصلا پسندیده نبود! ... ممنونم قربان! متشکرم. خداحافظ

گوشی را گذاشت و لبخند بر لب، از جا برخاست و آژانس را ترک کرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...