برگ های پاییز - قسمت 87

صدای «دنگ»، در سالن بزرگ فرودگاه امام پیچید و گوینده اعلام کرد:

-          پرواز شماره 538 هواپیمایی بیریتیش ایرویز، هم اکنون به زمین نشست

الیاس که در گوشه ای ایستاده و درب های ورودی را زیر نظر داشت، نگاه زودگذری به ساعت سقفی سالن انداخت:

-          شِت! دو شد. پس چرا نیومد؟!

چند قدم از جایی که ایستاده بود، دور شد:

-          نکنه یادش رفته باشه؟

و بی صبرانه، به نقطه ی اول برگشت. به ورودی ها نگاه کرد و ناگهان خط باریکِ لب های به هم فشرده اش، از هم باز شد. شیدا، وارد شده بود. لبخندی زد و خود را آماده ی روبرو شدن با وی کرد. می بایست برخوردشان را، اتفاقی جلوه می داد. بنابراین کمی صبر کرد تا او به طرف پله ها رفت و سپس به راه افتاد.

با خودش فکر کرد:

-          خوب جایی وایستاده. هیچکس دور و برش نیست

با نوک انگشتان، یقه ی پیراهن و لبه کت اش را مرتب کرد و جلو رفت. شیدا، سرگرم صاف کردن برگ کاغذی بود که در دست داشت.

-         سلام شیدا جان! (دختر، حیرت زده به او نگریست) اینجا چیکار می کنید؟ ... نکنه شما هم، مسافر دارین؟ ... آره؟ (کنار او ایستاد) من همیشه اومدن به فرودگاه رو دوست دارم، جای تمیز و قشنگیه! نه؟ شما چی؟ ... این چیه دستتون؟ (کاغذ را از دستش گرفت و نوشته ی روی آن را خواند) اوه، «الگا ناتان» دوست سودی! پس شما به استقبال ایشون اومدین؟

شیدا که از بهت زدگی بیرون آمده بود، با تندی کاغذ را از دست او بیرون کشید:

-           اگه شما برای استقبال از دوستان خواهرتون اومدین، پس نیازی به ...

کسی، نام شیدا را صدا زد. او حرفش را نیمه تمام گذاشت و به طرف صدا برگشت و با دیدن خانم پییر خانیان، دست هایش را به هم کوفت:

-           وای، ایرن!

-          می دونستم که تا حالا فرودگاه نیومدی، برای همینم، اومدم که گم نشی! (لبخند زد و متوجه الیاس شد) ایشونم، جناب کمالی هستند، بله؟ (خندید و با مرد جوان دست داد) خوشوقتم. پی یر خانیان هستم.

حضور ایرن، باعث آرامش خیال شیدا گردید اما برعکس او، الیاس، در اوج ناراحتی بود. پس از خوش و بش اولیه، ایرن که ماهرانه خودش را در میان آن دو جای داده بود، بازوی شیدا را چسبید و پیشنهاد صرف چای و قهوه، را داد و آنها را به سمت بوفه برد:

-         بیاین. هنوز خیلی وقت دارین ... راستی! از سمیرا، خبر داری؟ اصلا بهش زنگ زدی؟

-         وای، نه ایرن جون! به خدا، وقت نکردم! (جلوی پیشخوان بوفه ایستادند)

-         عجب دوستایی! ... آقا، لطفا سه تا قهوه ... ولی خب، عوض تو و من، رئیس، رفته خونه شون.

شیدا، خشک اش زد:

-         رئیس؟ ... کی؟

-         همین دیروز ... وای، نه! دیشب. مثل اینکه تا از جزیره برگشتین، رفته اونجا.

الیاس به او نگاه کرد:

-         حالا این سمیرا خانوم، کی هست؟ (خندید) چشم خواهر دور! نکنه دوست دختر رامینه؟

حرکت تند دست ایرن، او را از سخن گفتن بازداشت:

-         نه خیر جناب کمالی! اشتباه می کنید. خانم سمیرا مرزبان، کارمند منه! یعنی کارمند آژانس سیمرانه و رئیس، برای عیادت و صد در صد، کمک کردن به منزلشون رفتن (به نشانه ی تاسف سرش را تکان داد) متاسفم که چنین قضاوتی دارین

لحن تند زن، الیاس را به عذرخواهی واداشت. ایرن، پاسخی به وی نداد. شیدا، نوشیدن چای را نیمه تمام گذاشت و به نقطه ی در پشت شیشه ها خیره ماند. گوینده ی فرودگاه، نشستن پرواز لوفت هانزا را اعلام کرد. بدون حرف از بوفه بیرون آمدند و به طرف قسمت ورود مسافرین خارجی رفتند. روی پله برقی ایستاده بودند، که ایرن سکوت را شکست:  

-          فکر کنم که اینها چندمین گروه از توریست های هلندی هستن (با دست به پائین اشاره کرد) که در طی دو سه هفته ی اخیر، از آمستردام به ایران میان. مقصدشون: کویرِ اطراف «جندق» و «خور و بیابانک»ه ... اوه، آره! خودشونن، بچه های تور خودمونن ... ببینید! اون خانمی که مانتو شلوارِ پلنگی پوشیده و کلاه سرش گذاشته، «چکامه»ست! لیدر تورهای اطراف کرمان و یزده. پوتیناشو!!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...