برگ های پاییز - قسمت 88

 

جنب و جوش چکامه، نگاه هر سه ی آنها را به خود جلب کرد. دخترِ پلنگینه پوش! لبخند بر لب، به این سو و آن سو می رفت. با تک تک توریست ها، گفت و شنود می کرد و در همان حال، همکارانش را به تلاش بیشتر، وامی داشت:

-         کتی، بچه  های منو بشمرشون. کم نباشن!...رُز، نذار، اینقد اینور اونور برن. ببرشون تو اتوبوس

ایرن، صدایش زد. برگشت و با سرعت جلو آمد. لبه ی کلاه ش را چرخاند و با او دیده بوسی کرد:

-         سیمران خانوم! چطوری؟

با شیدا دست داد ولی دراز شدن دست الیاس را، ندیده گرفت و به اندکی سر خم نمودن بسنده کرد. 

-        بد موقعی دیدمت. دارم میرم (با ایرن حرف می زد اما نگاهش، به توریست ها دوخته شده بود) شنیدم، با آقای ساوجی کار می کنی. عالیه! رئیس بهتر از اون پیدا نمی کنی!

صدایش زدند. دستی تکان داد و فریاد کشید: «اومدم» با عجله، از جیب شلوارش، کارتی را بیرون کشید و به دست ایرن داد:

-        بهم زنگ بزن ... این کارت هام مال شما دو تا. اگه هوس کویر نوردی کردین، بهم زنگ بزنین ... قربونت برم عزیزم (خانم ها را بوسید) به رئیس م، سلام برسون. خداحافظ

همزمان با خداحافظی چکامه، مسافران چندین پرواز، از: رُم، فرانکفورت، وین و سنگاپور، که هواپیماهای آنان، با فواصل کوتاهی به زمین نشسته بود، وارد سالن خروجی شدند. استقبال کنندگان پر شمار، صندلی ها را ترک کرده و در مسیر درب خروجی قرار گرفتند. شیدا، کاغذی را که نام «الگا ناتان» بر روی آن نوشته شده بود، بالای سر برد و به انبوه مسافران نگاه کرد. دلشوره داشت. دقایق زیادی گذشت. تا آن گاه که الیاس، برای کسی دست تکان داد:

-        اومدن

زن قد بلند و سیاه پوستی که چمدان کوچکی را به دنبال خود می کشید، به آنان نزدیک شد. ایرن، زیر لب پرسید:

-        الگا اینه؟

-        نه، ابن «جین»ه! الگا، پشت سرشه.

-        چه قدی داره! گمونم، از دو متر بلندتره. تازه، کفش پاشنه بلندم پوشیده!

اندام موزون و کشیده ی «جین»، در لباس مشکی و با آن روسری کوچک، بسیار تماشایی بود. الیاس، جلو رفت و شیدا، متوجه «الگا» گردید. او، بر خلاف همراهش، پوستی سفید و مهتابی داشت. روسری اش یکوری شده بود و به زحمت چرخ دستیِ پر از چمدان و ساک اش را، هل می داد. الیاس، آنها را به یکدیگر معرفی کرد و در پشت چرخ دستی قرار گرفت. از سالن خارج شده و به طرف پارکینگ رفتند. از زیر نگاه مامورین فرودگاه که دور شدند، زبان جین، باز شد و با حرارت، شروع به حرف زدن کرد. لهجه ی باواریایی او، ایرن را که تا حدودی به زبان آلمانی آشنایی داشت، مجذوب خود کرده بود.

الیاس، چمدان ها را درون صندوق عقب خودروی مازاراتی گذاشت و به سمت شیدا رفت:

-        چرا سوار نمیشی؟

به جای او، ایرن، پاسخ اش را داد:

-        آقای کمالی! ببخشید. ما باید منتظر تور گلاسکو باشیم

قیافه ی متعجب او را که دید، شانه بالا انداخت و با لحن بی تفاوتی، ادامه داد:

-        خودش گفته بود که دلش میخواد، راهنمای تور بشه!

-        باشه. مثل اینکه تو هم از فرودگاه، خوشش میاد! ... می بینمت!

الگا، از درون خودرو، صدایش زد. او، با ناراحتی سوار شد و به راه افتاد. به محض دور شدن آنها، شیدا، به طرف ایرن برگشت:

-        این حرفا، چی بود که گفتی؟ تور گلاسکو. راهنمای تور! (به صورت او زل زد) چرا دروغ ... 

خودرویی راهشان را سد کرد و شخصی از آن پیاده شد.

-        آه، شما!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

... چه بسا کسانی که آمده اند و جمعیت ها هلهله کنان به دنبالشان، مانند «مجیب الرحمان» در بنگلادش! ولی همان مریدان، چنانش کشتند که هر ذره اش افتاد جایی!
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...