برگ های پاییز - قسمت 89

رامین، سلام کرد و درب های خودرو را برایشان گشود:

-         بفرمائید

ایرن، به سرعت روی صندلی عقب نشست و درب را بست. شیدا، هنوز هاج و واج مانده بود. لبخند رامین را که دید، عصبانی شد:

-         ممکنه بگین اینجا چه خبره؟

منتظر پاسخ او نماند. تلفن همراهش را، از داخل کیف دستی بیرون کشید و شماره گرفت:

-         شما بفرمائید. من، زنگ می زنم یل بیاد

-         خانم شریف! خواهش می کنم. سوارشید.

-       رئیس! چرا اینجوری کردین؟ لابد فکر کردین که من نمیتونم از خودم مواظبت کنم و نیاز به محافظ دارم؟ پس ایرن رو هم، شما فرستادید ... یل! میای دنبالم؟ ...

-         شیدا! (در مقابلش قرار گرفت) لطفا این کارو نکنید.

-         همون خانم شریف! (طاقت نیاورد) یل، نمیخواد بیای. خودم میام خونه ... تو یکی دیگه ...

شاسی قطع تماس را فشرد و سوار شد. نگاهی به صندلی عقب انداخت. پلک های ایرن بسته بود و به نظر می رسید، در اثر خستگی زیاد، به خواب رفته است. صاف نشست و به روبرو زل زد. از پارکینگ خارج شدند. سکوت آزار دهنده ای حکمفرما شد. شیدا، شیشه را پائین کشید و سرش را به چهارچوب آن تکیه داد.  

-         سرما می خوری! (پاسخی نشنید) ... چون الیاس از اتوبان قم میره. ما، از طرف جاده ساوه میریم.

شنیدن همین کلام کافی بود تا عصبانیت شیدا، دوباره شعله ور گردد:

-        جدی؟ یعنی این این بچه سوسول نباید شما رو با من ببینه؟ لابد برا همین بود که جلو نیومدین و خودتون رو بهش نشون ندادین. آره خب، آقا! داداشِ خانمِ فخری کمالیه. صاحب کاره و مالک  شرکت کندی و سیمران و هتل و تور و هزار تا چیز دیگه. اما مطمئن باشین که من خودم، از پس این بچه مزلفا! برمیام و نیازی به بادی گارد ندارم. شمام بهتره به فکر خودتون باشین

رامین، چهره درهم کشید و با دست چپ، نیمه ی چپ صورتش را پوشاند. حرارت بدنش بالا رفت و درد مانند خطی، در چشم هایش نشست و تیر کشید. فرمان خودرو را در میان انگشتانش فشرد و به جلو خم شد. دندانهایش به هم کلید شده بود.به سختی، گوشی تلفن همراهش را بیرون کشید و سعی کرد شماره بگیرد:

-         تراب ... باید تراب و داود را خبر کنم. ولی نه! ... اونا الان خوابن و اگه بخوان بیان بیرون، مادر می فهمه و نگران میشه ... پس ... 

گوشی از دستش رها شد و به کف خودرو افتاد. توانِ دولا شدن و برداشتن آن را نداشت. باد در گوش هایش پیچید. با خودش فکر کرد:

-         چیزی تا اتوبان ساوه نمونده... می تونم بقیه شم برم

درد، به ستون فقراتش حمله ور شد. صاف نشست و کتف دردناک اش را به صندلی فشرد. در درون ذهن، بر سر خویش فریاد کشید:

-         طاقت بیار. نباید شیدا متوجه بشه!

در وضعیت نیمه هوشیار، دور برگردان را طی کرد و وارد اتوبان ساوه تهران گردید. ایرن، متوجه برهم خوردن تعادل خودرو شد. چشم هایش را باز کرد و با نگرانی به جاده نگریست. از عوارضی پرند رد شدند. قطرات درشت عرق، از روی پیشانی رامین جاری شد و چشم هایش را سوزاند. دست هایش، گُر گرفت. خود را در یک قدمی مرگ احساس کرد و ترس تکانش داد. به زحمت، خودرو را به سمت راست جاده هدایت کرد و ایستاد. شیدا و سپس ایرن را صدا زد:

-         شیدا، خانوم پییر ...

-         بله، رئیس؟ (به جلو خم شد) چیزی شده؟

-         بیاین ... جای من.

کلام بریده بریده ی رامین، شیدا را نگران ساخت. از لجاجت دست برداشت و به طرف او برگشت:

-         رامین! ... وای

جیغ کشید و موجب دستپاچگی ایرن که در حال پیاده شدن بود، گردید. زن با تجربه، به سرعت درب جلو را گشود و با مشاهده ی وضعیت نگران کننده ی رئیس و به گمان سکته، سعی کرد او را از پشت فرمان بیرون بیاورد اما نتوانست. از روی درماندگی، بر سر شیدا فریاد کشید:

-         گریه نکن. بیا کمکم

رامین را روی صندلی عقب خواباندند و شیدا در کنارش نشست. ایرن، پس از برداشتن گوشی رامین، در جای راننده قرار گرفت و با سرعت به راه افتاد. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...