برگ های پاییز - قسمت 90

 

نرسیده به تابلوی نسیم شهر، زنگ تلفن رامین به صدا درآمد.

-         بله ... آه، آقا تراب، کجا هستین؟ (به گریه افتاد) حال رئیس خوب نیست. تو رو خدا! ... بیاین، بیاین ... (کنار جاده توقف کرد و از خودرو پیاده شد) همین الان از نسیم شهر رد شدم ... باشه چشم!

دست هایش را درهم قلاب کرد. زانو بر زمین زد و چند ثانیه ای به دعا کردن پرداخت.

صدای ترمز شدید خودرو، او را از جا پراند. برخاست و با دیدن چراغ های گردان خودروی پلیس، به طرف مامورین دوید:

-         آقا ... آقا! مریض داریم. حالش بده ... چی کار کنم؟

و دست هایش را، ملتمسانه به طرف آنها دراز کرد.

-         سوار شین و دنبال من بیاین. انشاالله چیزی نیست. میریم درمونگاه همین جا (برگشت و شهرک نسیم شهر را نشان داد) اگه نبود، میریم گلستان.

بی توجه به خطرات ناشی از حرکت در مسیر یکطرفه، در جا دور زدند و با سرعت، به عقب بازگشتند. وارد نسیم شهر شدند. درمانگاه کوچکی را پیدا کردند. آژیر خودروی پلیس، دکتر و کارکنان درمانگاه را بیرون کشید. شیدا، با گریه اصرار داشت که: «ببریدش تهران» اما با نظر خود رامین، که هنوز هشیاریش را از دست نداده بود، به داخل منتقل اش کردند. او قبل از ورود به اتاق معاینه، از آنان خواست تا با دکتر رضا و تراب تماس بگیرند.

خوشبختانه، در این ساعت از شب، هیچ بیماری در درمانگاه حضور نداشت ولی چیزی که برای شیدا و ایرن، نگران کننده به نظر می رسید، جوانی بیش از حد دکتر  کشیک، بود. صورت کودکانه و اندام باریک و لاغر دکتر، او را، در نظر آنان، به صورت جوانی 18-16 ساله، جلوه می داد.

اولین نفری که به درمانگاه رسید. داود بود:

-         تراب رفت دکتر رو بیاره. حالش چطوره؟

به طرف دری که ایرن نشانش داد، رفت و سرش را به در تکیه داد و نالید:

-         رئیس! رئیس

گریه ی شیدا، شدت گرفت. در این هنگام، تراب و شخصی که لباس خواب بر تن داشت، وارد درمانگاه شدند. مرد، با خشونت داود را کنار زد و وارد اتاق  گردید.

سرانجام، لحظات سخت انتظار به پایان رسید. در اتاق معاینه باز شد و دکتر پیژاما پوش! بیرون آمد:

-        حال رئیستون خوبه (دست روی شانه ی داود گذاشت) سرمای سختی خورده. خوب میشه. فقط کسی بدون ماسک طرفش نره. اصلا موندن شما دو تا بی فایده س. یاللا، جمع کنید بریم خونه! فقط یکیتون بمونه که اگه ...

رد نگاه او و تراب را گرفت و با رسیدن به شیدا، به طرف او رفت:

-         تو، چرا رنگ پریده؟

-         آقای دکتر، من می مونم.

-         شما؟ ... تو که خودت باید بستری بشی!

-    نه! من باید بمونم ... آقا تراب! لطف می کنی خانم پی یر خانیان رو ببری، برسونی؟ (به طرف ایرن برگشت و او را بوسید) ... تا برسی، باید بری آژانس. ببخشید! 

تلفن همراه اش زنگ زد و او قدم زنان، از بقیه دور شد. زمانی که صحبت اش، تمام شد و بازگشت، هیچکس داخل درمانگاه نبود. با کمک پرستار، ماسک بر چهره زد و در کنار تخت رامین نشست. به نفس های آرام و یکنواخت او گوش داد و «آه»ی از سر رضایت کشید:

-          رامین جان. مرا ببخش!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...