برگ های پاییز - قسمت 91

 

سر و صداهای داخل راهرو، شیدا را عصبانی  کرد و از اتاق بیرون کشانید:

-         چرا این احمق ها، ساکت نمیشن؟ الانه که رئیس رو بیدار کنن

اما با دیدن معاون رئیس، داود، تراب و امیر خیاط، خشم اش را فرو برد. آهسته و آرام به داخل اتاق برگشت. از لای در به آنها که دکتر را دوره کرده بودند، نگاه کرد و به گفتگوی امیر و دکتر گوش داد.

-         ... قبوله دکتر، قبوله! فقط می خواستم مطمئن بشم که مورد مشکوکی مثل مسمومیت یا ...

-         متوجه منظورتون شدم و پاسخ سوال های شما رو، بعد از گرفتن جواب آزمایش ها می دم.

-         و جواب آزمایش ها کی حاضر میشه؟

-         همین امروز، بعد از ظهر ... حالا اگه اجازه بدین می خوام سری به مریض بزنم.

شیدا، خودش را به صندلی کنار تخت رسانید و به حالت عادی نشست. صحبت های امیر، او را ترسانیده بود:

-         یعنی می خواستن رامین منو، مسموم کنند؟! آه، آه! (به بالش رامین، چنگ زد) ... کی؟ ... چرا؟

دکتر، برای چندمین بار، در طی سه ساعت گذشته، وارد اتاق شد و با اشاره ی دست از وی خواست، تا از جایش برنخیزد. نگاهی به تخت بیمار انداخت و با صدای پستی گفت:

-        ببخشید! ساعت نزدیک هشته و تا چند دقیقه ی دیگه، کشیک من، تموم میشه. البته، همکارم خانم دکتر نگارشی، الان میان ... آه، بیدار شدید؟

رامین چشم باز کرده بود و به آن دو می نگریست. شیدا، با خوشحالی، ماسک اش را برداشت و به طرف او خم شد:

-         رئیس! خوب هستین

هجوم تراب و داود، سخن او را قطع کرد. هر چهار مرد وارد شدند و دور تخت ایستادند. رامین، نیم خیز شد:

-         کجا هستیم؟

-         بخوابین رئیس! (شیدا، دست روی شانه اش گذاشت و او را خواباند) اینجا درمونگاه نسیم شهره.

دکتر، خم شد و به معاینه ی مردمک چشم او پرداخت و در همان حال گفت:

-         بله، اینجا درمونگاه کوچکی یه که این خانوم! چند ساعت پیش، نمی ذاشت شما رو اینجا بستری کنن و با جیغ و داد و گریه و زاری، می گفت: ببرینش تهران، ببرینش تهران! ... دهان باز، دهان باز! بیشتر، بیشتر! ... آهاه ... خوشحالم که حالتون بهتره. من، دکتر احمد خیامی هستم.شاگرد دکتر رضا! ... (دست از معاینه کردن برداشت و دست هایش را داخل جیب های روپوش اش، فرو برد) سردرد ندارین؟(با شنیدن پاسخ منفی رامین، ادامه داد) به احتمال زیاد، شما دچار خستگی جسمی و اعصاب و همچنین زکام سختی شدین ... البته  این چیزی هستش که معاینات ظاهری نشون میده! برای همینم، باید آزمایش خون و ادرار بدین و جوابشو برام بیارین. البته اگه خانوم! آزمایشگاه های این اطراف رو، قابل بدونن؟

-         چشم، آقای دکتر!   

-        به توصیه های دوستتون، دکتر رضا هم، که استاد بنده بودن و من، شاگرد اول کلاس شون بودم! گوش بدین و یک هفته، به خودتون مرخصی بدین و استراحت کنین.  

رامین، شرط استراحت در منزل را پذیرفت و دکتر معرفی نامه های آزمایشگاه را نوشت و به دست شیدا سپرد. با خروج دکتر، دستور دادن رامین شروع شد:

-        محمود، تو برو شرکت که کارا عقب نیفته. تراب، تو هم خانوم شریف رو ببر خونه شون و وایسا، تا حاضر بشن و بعد ببرشون شرکت. منم، با امیرخان و داود میرم آزمایشگاه و بعدشم، میرم خونه ... حالا برین بیرون، تا من لباسمو مرتب کنم

مردها، یکی یکی،اتاق را ترک کردند. شیدا به طرف در رفت اما ناگهان برگشت و با قدم های محکم به رامین که در حال پائین آمدن از روی تخت بود، نزدیک شد:

-         من، نمیرم! (سرش را بلند کرد و به چشم های رامین نگاه کرد) من ... با شما می مونم!

-         جدی؟ ... من، نیازی به بادی گارد ندارم. شمام، بهتره به فکر خودتون باشین.

-        آه! پس که این طور. پس حرف های دیشب من، هنوز یادتونه. خوبه اما ... جوابتون اینه: بله! شما یکی! نیاز به بادی گارد دارین! (دوباره سر به زیر انداخت و با نوک کفش اش، ضربه ای به پایه ی تخت وارد کرد) خب، فکر کنم، منم، بادی گارد بخوام!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...