برگ های پاییز - قسمت 92

خنده ی بلند رامین، او را خوشحال کرد. ترتیبات قبلی به هم خورد و قرار شد: تراب و رئیس و خانم شریف به آزمایشگاه بروند و بقیه راهی شرکت گردند. بنابر توصیه ی دکتر خیامی، آنها به طرف شهرک گلستان رفتند. در طول مسیر، شیدا با دفتر امور ادری تماس گرفت و به منشی عبدالی خبر داد که به علت رفتن به فرودگاه و اجرای دستور آقای الیاس کمالی، قادر به حضور در شرکت نیست. آزمایشگاه، شلوغ ولی کارها سریع و بر اساس نوبت انجام می شد. ربع ساعتی گذشت. کار خونگیری رامین انجام شد و او، برای گرفتن نمونه ادرار، به طرف دستشوئی رفت. شیدا، کتاب کوچکی را از داخل کتابخانه ی دیواری برداشت و نگاهی به روی جلد آن انداخت:

-         رژیم غذایی بیماران دیابتی ... این به درد مامان می خوره، باید بخونمش

تصمیم گرفت، بنشیند و تا برگشتن رامین، مطالب مهم آن را بخواند اما صندلی خالی وجود نداشت. کنار دیوار ایستاد و قبل از گشودن کتاب، به انتهای راهرو نگاه کرد.

مرد سیاه چرده ای، جلوی در سرویس بهداشتی ایستاده بود و با رامین، گفتگو می کرد. به نظر می رسید، درخواستی دارد اما گویا با پاسخ منفی وی روبرو گردید، زیرا، یک لحظه بعد، رامین، با شدت او را کنار زد و وارد دستشوئی شد. شیدا، از خواندن کتاب منصرف و توجه اش به کارهای مرد ناشناس، جلب گردید. هر شخصی که به آن سمت می رفت، با خواهش و التماس های او روبرو می شد ولی هیچ کس، به تقاضایش وقعی نمی گذاشت.

با کنجکاوی، منتظر ماند، تا رامین، نمونه را تحویل داد.

-         رئیس، این آقا، ازتون چی می خواست؟

-        یه چیز مزخرف! (عصبانی شد و صدایش اوج گرفت) آقا! می خواد ازدواج کنه ولی متاسفانه معتاده! (با خشم به مرد جوان نگاه کرد) از من، میخواد تا به جاش، آزمایش بدم تا آقا، بتونه ثابت کنه که معتاد نیست!    

صدای گریه ی دختری شنیده شد و به دنبال آن زنی، فریاد کشید:

-         مریم، مریم! ای وای خدا! ... دخترم، دخترم

همه دور آن دو، جمع شدند. کارکنان آزمایشگاه، به کمک دختر بیهوش شتافتند و مادر دردمند، در حالی که به شدت می لرزید، به سمت مرد معتاد، حمله ور شد:

-         کثافت معتاد! چی از جون دخترم می خوای؟ چرا نمیری، بمیری؟ برو، از زندگی دخترم برو بیرون ...

چند نفری پادرمیانی کرده و زن را، از او دور کردند. معتاد جوان، گریه کنان، روی زمین نشست و سرش را به کف سالن کوبید. مردها، او را از این کار بازداشتند. هر کس حرفی می زد:

-         ... این که راهش نیست. باید یه روز، کشیدنو ترک می کردی و جاش، یکی دو تا هندونه می خوردی تا اثر موادو از بین بره!

-         سه روز که نزنی، آزمایشت، پاکِ پاک نشون میده!

-         اگه به من گفته بودی، یه راه خوب بهت نشون می دادم که رد خور نداره!

-         احمق خر! باید یه ذره مایع ظرفشویی می زد تو ادرارش و تموم!

جیغ و داد زن مسنی که به زحمت راه می رفت، مردها را ساکت کرد:

-        شماها دارین، هر خلافی رو هم که این نکبت، بلد نیست، یادش میدین، آره؟ ... گمشید ببینم! شماها خودتون کِرم تریاکید! مادر قحبه ها! (جلو رفت و لگدی، حواله ی جوان معتاد کرد) گوش کن ببین چی میگم ... اگه این دخترو می خوای، فقط یه راه داره. اونم ترکه و ترکه و ترک! ... (از او دور شد و به سراغ دختر که تازه به هوش آمده بود، رفت) هه هه هه! خاک تو سرت! ... من که خواهرشم، به مرگش راضیم، اونوخ تو می خوای زنش بشی؟ (کنار دختر نشست و سرش را در آغوش گرفت) ... این حرومزاده، واسه دو گرم شیشه، ننه و باباشُ دق داد و منو به خاک سیاه نشوند. (چادرش را روی صورتش کشید و به سختی گریست)

صدای گریه ی دردآلود زن چاق، همه را متاثر کرد. زن ها، جوان معتاد را نفرین کردند و مردها، با خشم، از او دور شدند. شیدا و رامین، از آزمایشگاه بیرون آمدند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...