برگ های پاییز - قسمت 93

 

رامین، با خشم حرف می زند:

-         بجای آزمایش ادرار، باید آزمایش خون بگیرند که طرف نتونه با قرص و آب هندونه و هزار ترفند دیگه، خودشو پاک نشون بده.هزینه ش زیاده؟ خب، به جهنم! اعتیاد، داره ریشه ی زندگی ماها رو خشک می کنه و اینا به فکر هزینه های آزمایشن! ...

شیدا، سعی در را آرام ساختن او دارد:

-        بهتره شما به فکر خودت باشی! (پوزخندی زد و ادامه داد) اونا درست بشو نیستن. آدم های حساسی و خودخواهی هستند که از مصرف تریاک و حشیش، به شیشه و گراس و کراک وکوکائین می رسند. (رامین با چشم های از حدقه بیرون زده به او می نگریست) بعضیاشون، از بی پولی اینکاره میشن و بعضیا از پولداری! ... مواظب سرت باش

سوار خودرو شدند.

-         کجا برم رئیس؟

شیدا، با لحن محکمی، دستور داد:

-         بریم خونه!

تراب، به زور خنده اش را پنهان ساخت و از داخل آینه جلوی خودرو به رئیس نگاه کرد. لبخند رامین را که دید، چیزی نپرسید و به راه افتاد. شیدا، ساکت شده بود و داشت داروهای او را با نسخه ی دکتر مطابقت می کرد:

-         اوه! چقدر چرک خشک کن! دکتر جوون! تا می تونسته، آنتی بیوتیک نوشته! ... آقا تراب! دم یه میوه فروشی وایسا تا پرتقال و لیمو بگیرم

رامین، می خواست حرفی بزند که عطسه امانش نداد. سرش را، به پشتی صندلی راننده تکیه داد و پشت سرهم عطسه زد. هنگامی که سر بلند کرد، دچار سرفه و لرز شد. شیدا، با نگرانی، دست به پیشانی اوگذاشت:

-        چقدر ضعیف شدی؟ (خودش را به در چسبانید) دراز بکش، بذار، مانتوام رو بندازم روت ... خوب شد، حالا، چشاتو ببند.

افزایش گرمای بخاری خودرو و کم خوابی شب گذشته، هر دوی آنها را، دچار رخوت کرد و خیلی زود، یکی پس از دیگری، به خواب رفتند.

ساعتی بعد، از صدای قربان صدقه رفتن عفت خانم، بیدار شدند. داخل حیاط خانه بودند:

-        بیدارت کردم؟ صبر کن ... خوب بپوشونش

پیرزن، رامین را به تراب واگذار کرد و به سراغ شیدا رفت:

-        عزیز دلم!

پتویی را که در دست داشت، دور او پیچید و کمک کرد تا پیاده شود. هوای سرد بیرون، رامین را لرزاند:«وای، چه سوزی داره هوا!» مادرش را دید که در چهارچوب در ورودی، روی ویلچر نشسته است. لبخند زد و با صدایی لرزان سلام کرد.      

-       مثل پدرت شدی، آره؟ (موهای پسرش را که در مقابلش سر خم کرده بود، نوازش کرد) خوبی مادر؟ ... یادته عفت؟ بابای خدا بیامرزشم، سالی یه دفعه مریض می شد و می افتاد تو رختخواب و پدر همه ی ماها رو در می آورد! خدا رحمتش کنه! ... بیا برو تو اتاقت، بذار ببینم، با دخترم چی کار کردی؟ شیدا جان! ...

کلمات «دخترم» و «شیدا جان!» و احوالپرسی گرم مادر و شیدا، رامین را، مبهوت ساخت. با تعجب، به روبوسی آنها نگاه کرد و پرسید:

-         مادر جون! مگه شما، خانوم شریف رو می شناسین؟

عفت خانم خندید:

-         بعله، از دیروز!

-         پسرم، مگه خودت، دیروز صبح، اونو نفرستاده بودی خونه؟

-         بذارین من بگم. راستش رئیس! دیروز، کوکب باید می رفت مدرسه ی بچه ش، برای همینم من بجاش اومدم اینجا!

-         من فکر می کردم، تو ... پس چرا کسی چیزی به من نگفت؟ تراب...

-         من یکی، یادم رفت! داودم ... نمی دونم!    

-         یعنی، تموم وقتی که من نگرا ... (به سرعت حرفش را تصحیح کرد) باهاش کار داشتم، اون اینجا بوده!

زنگ تلفن همراه، شیدا را از رنگ به رنگ شدن، نجات داد: «ببخشید»ی گفت و به صحبت پرداخت:

-         سلام، ... سلام خانوم بدر، بله بفرمائید ... چشم! ... خیر، اشکالی نداره! حتما. خداحافظ

تماس را قطع کرد و با قیافه ی گرفته ای گفت:

-         من باید برم شرکت. خانوم کمالی، احضارم کردن

-         تراب، خانوم شریف رو، ببرید خونه، لباس عوض کنند و بعد ببرید شرکت.

در حالی که شیدا و تراب از ساختمان خارج می شدند، عفت، بازوی رامین را چسبید:

-        بیا بریم تو اتاقت، ببین، شیدا جون! برات چه کرده؟ همه رو نمک گیر کرده! (از ته دل خندید) نمی دونی چه دستپختی داره! چه سوپی! چه شیوید پلوئی، چه باقالی قاتوقی! نترس!سهم تو رو گذاشتیم کنار (بازوی او را کشید و زیر گوشش زمزمه کرد)  تازه! مادرتم، برد حموم! شست و آب کشید و ...

پیرزن رند! تا رسیدن به راه پله و در چند جمله ی کوتاه، همه ی کارهای دیروز شیدا را، بازگو کرد:

-         بذار آخرین خبرو هم بهت بدم! دیروز، این خواهر کوچیکه ی فخری هم، اومده بود اینجا

حاج خانم اصرار داشت که رامین، در طبقه ی پائین و در اتاق او بخوابد اما زن عمو، به شدت با این کار مخالفت کرد:

-         همین مونده که تو هم مریض شی. واللا، من دیگه جون ندارم و نمی تونم به هردوتاتون برسم! بذار بره تو اتاقش. ای وای، کمرم!

-         حق با زن عموئه! من میرم تو اتاق خودم!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...