برگ های پاییز - قسمت 95

شیدا، نیم نگاهی به کاغذ انداخت و نااگهان دست از کار کشید. بر روی میز خم شد و متن آن را خواند:

-           ... پایه حقوق شما، 000 162 26 ریال. آه، آه!

با عجله کاغذ را برداشت و آن را جلوی چشم هایش گرفت. برایش، باور نکردنی بود:

-           غیر ممکنه!

اشک در چشم هایش حلقه زد و همزمان، شادی تمام صورتش را پوشانید. تلفن داخلی زنگ زد:

-           تا 5 دقیقه ی دیگه میریم. حاضر باشید!

«بله قربان» او، آن قدر رسا بود که نیازی به شنیده شدن از طریق تلفن نداشت. صدایش در اتاق پیچید و موجب حیرت پیشخدمت دفتر خانم کمالی که در همان لحظه، قدم به داخل اتاق گذاشته بود، گردید:

-           بفرمائید! اینو خانوم بدر دادند

برگه ها را روی میز گذاشت و در جواب «مممنوم، ممنونم» های او، با تعجب نگاهش کرد و از اتاق خارج شد.

-         سلام! ... لطف می کنید، خانوم رستمی؟ (کاغذهایش را مرتب کرد) آه، سلام. شریف هستم! ... خوبم ممنون. جناب کمالی فرمودن: مهمونی رئیس، برای پس فرداست! ... خواهش می کنم. خداحافظ.

رایانه را خاموش کرد و لیست مهمانان و ابلاغیه ی حقوقش را، تا کرد و درون کیفش گذاشت. عبدالی و آقای کمالی، صحبت کنان بیرون آمدند. شیدا، صبر کرد تا آنان از دفتر خارج شدند و سپس پشت سرشان به راه افتاد. خلوت بودن راهرو، باعث گردید تا  ناخواسته، بخشی از گفتگوهای آن دو را بشنود:

-          ... بعله، به نام خودش کرده

-          ویلای شمال، نشتارود چی؟

-          اون که به نام خانومه! ... سیاهکل؟ نه! ... شاد دشتم، نه! هیچ اسمی از شماها نبود ...

جلوی آسانسور، چند نفری ایستاده بودند، به همین دلیل، به طرف پله ها رفتند.

-           ... صورت هایی که می فرمائید، دست خودشونه و به کسی نشون نمی دن! ... اصولا آدم سفتیه! ...

کارمندی، سلام کرد و رد شد. حرف زدن آنها به زمزمه تبدیل گردید و شیدا، دیگر چیزی نشنید. به طبقه ی ششم رسیدند و عبدالی، با گفتن:

-           امیدوارم به جنابعالی و خانم شریف، خوش بگذرد!

از آنان جدا شد. به نظر می رسید که الیاس، به شدت تحت تاثیر گفته های مرد کوتاه قد، شرکت قرار گرفته است، زیرا پس از رفتن او، به نرده چنگ زد و مانند مجسمه، در یک نقطه ایستاد. آن چنان در خود فرو رفته بود که حتی «آقای کمالی!» گفتن شیدا را نشنید. زمانی هم که به راه افتاد، شبیه آدم کوکی شده بود! شش طبقه را، با همین وضعیت، پائین آمدند. سرانجام، گویا این نور قرمز رنگ تابلوی:«طبقه همکف» بود که او را به خود آورد. به طرف شیدا برگشت:

-           چرا ساکتی؟

به ساعتش نگاه کرد  و به سمت راهروی اصلی رفت:

-           عقب نمون. دیر شد!

با توجه به ساعت صرف ناهار، راهروها و ورودی اصلی، شلوغ و پر رفت و آمد بود. شیدا، می دانست که نگاه های بسیاری، به آن دو دوخته شده است و یقین داشت که هنوز از درب شرکت خارج نشده، بازار شایعات، به شدت گرم خواهد شد اما چاره ای نداشت. سعی کرد، پشت سر الیاس حرکت کند اما او که توجهی به این موضوع نداشت، پا سست کرد و پهلو به پهلویش قرار گرفت. گروهی از دخترها  که به سمت سالن ارس می رفتند، با دیدن آنها، ریز خنده زدند و «پچ پچ» هایشان شروع شد:

-           آره، کیفشم عوض شده!

-           خدا بده شانس!

شیدا، به حدی از کوته فکری همکارانش، رنجیده خاطر شده بود که متوجه حرکت خودرو، عبور از میدان و چهارراه نگردید و تنها زمانی به خود آمد که صدای قهقهه ی الیاس در گوشش پیچید. با تعجب، به سمت او برگشت:

-          برای چی می خندین؟

-          به این می خندم که تو هم مثل چند دقیقه ی پیش من، رفتی تو فکر؟

شیدا، نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.

-         تو فکر مهمونی هستی، آره؟ نگران نباش! منم باید یه چیزایی برای خودم بخرم. با هم میریم خرید.

-         نه، لزومی نداره ...

-        چرا، برعکس داره! ببین! خواهر من، یه آدم مبادی آداب و سختگیره که به لباس خیلی اهمیت می ده. خیلیم نسبت به این موضوع حساسه. فخری، عاشق تجمله و ...

تلفن همراه شیدا زنگ زد.

-         بله؟ ... سلام هستی جان... نه، توی شرکت نیستم. با آقای کمالی اومدم بیرون ... نه، باشه

تماس را قطع کرد و شماره گرفت:

-         یل! سلام. نمی خواد بری شرکت. گوش به زنگ باش، خودم، بهت خبر میدم

برای رهایی از دست الیاس کلاسورش را باز کرد و به مرور لیست مهمانان پرداخت و تا رسیدن به پارک کورش، سربلند نکرد. به محض توقف خودرو، پیاده شد و به طرف رستوران هزاره رفت. در دلش غوغایی به راه افتاده بود:

-         خر گیر آوردن! ... دو زار گذاشتن رو حقوقم و می خوان هزار برابرشو، خرج سر و لباس کنم که خواهر جونشون، خوشش بیاد! انگار تا حالا، بد لباس می پوشیدم! ... حالتو می گیرم، آقای کمالی! ...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...