برگ های پاییز - قسمت 97

 

دختر مغرور! در حالی که مانند ملکه ها به پشتی صندلی تکیه داده بود، کتابچه را بست و آنرا به طرف شیدا گرفت:

-         سوپ قارچ و پنیر ... غذای دریایی ... شاه میگو!

-         بله خانوم!     

-         با طعم تند!

-         حتما خانوم! 

رفتار متکبرانه ی سودی، چهره ی سوگل را گلگون ساخت ولی شیدا، بدون رنجیدگی، تعظیم کوتاهی کرد و به طرف آشپزخانه رفت. سفارش ها را اعلام کرد و برای چیدن پیش غذا و کشیدن سوپ، به همراه پیشخدمت های جوان، به سر میز بازگشت. مهمانان، مشغول صرف غذا شدند و او به سراغ سایر میزها رفت. در آن روز که از روزهای شلوغ رستوران محسوب می شد، وجود او  کمک گرانبهایی بود که به همه ی کارها می رسید. با خوشرویی از مشتریان استقبال می کرد. سفارش ها را می گرفت و به آشپزخانه می رسانید و در مرتب سازی دوباره ی میزها، به خدمه کمک می کرد. رفتار خودمانی و برخورد دوستانه ی او، کارکنان و پیشخدمت های جوانی را که بیشترشان دانشجو بودند و به صورت پاره وقت در رستوران کار می کردند، مجذوب ساخته بود. پس از سرو غذایِ اصلیِ میز شماره ده، سوگل، با اصرار او را به طرف پیشخوان برد:

-         کار ما، تموم شدنی نیست ... بشین اینجا و یه لقمه غذا بخور، بعد. 

شیدا، چند قاشق بیشتر نخورده بود که مجید، غرغر کنان، به سراغ آنها آمد:

-         اگه پلیس اماکن سر برسه، پُلُم، رو شاخشه!... میز الیاس اینارو، ببینید!

دخترها، به آن طرف نگاه کردند ولی متوجه چیزی نشدند.

-        ای بابا! ... اون خانوم که روبروی الیاسه. اونو میگم ... شنلشو درآورده و همینجوری با تاپ نشسته! (با مشت به روی پیشخوان کوبید) اون پیرمردِ هیزِ میز بغلی یم، غذا خوردنو ول کرده و زل زده به اون!

اشاره اش به الگا بود. سوگل، از روی صندلی پائین پرید و چندین بار به صحنه ی روبرو نگاه کرد:

-         آخ، آره!

شیدا، نگرانی آنها را دریافت:

-         الان بهش تذکر می دم

هنوز از پشت پیشخوان بیرون نیامده بود که فکری به ذهنش رسید:  

-        آقا مجید! میشه شماره ی الیاسو بهم بدی؟ (تلفن همراهش را، از داخل جیب لباسش بیرون کشید) ممکنه اگه مستقیم بهشون بگم، به خواهرش بر بخوره و عکس العمل نشون بدن و برای شما بد بشه! براش پیامک می زنم (به سرعت مشغول تایپ شد) حالا شمارشو بگین ...

ارسال پیامک، کارساز شد، زیرا الیاس، پس از خواندن آن، از جا برخاست و به سادگی شنل الگا را، دوباره بر روی دوشش قرار داد. مجید که خیالش راحت شده بود، می خواست به سرکارش بازگردد اما هنوز چند قدمی دور نشده بود، که برگشت:

-         سوگل، صورتحسابشونو زدی؟

-         نه، ولی نگو که خیال داری مهمونشون کنی!

-         مهمون چیه؟! می خواستم ببینم چقدر زدی؟ تخفیف...

-         تخفیف برا چی؟ 

شیدا، به هواداری سوگل برخاست:

-        آقا مجید! سفارش خونواده ی کمالی، به اندازه ی همه میزهای دیگه، کار و هزینه برده! پس درآمدشم باید قد ده بیست تا میز باشه. بیچاره، بچه های آشپزخونه، از پا افتادن (رو به سوگل کرد) اگه کم بنویسی، خودم کشتمت! ...  بنویس، ببینم چقدر می نویسی ... دلاری حساب کنی، ها! ... تازه، پونزده درصدم، بابت تعظیمای من، تو صورت اضافه کن! (هر سه، خندید) شما برو آقامجید. خودم، این صورتحسابو میبرم

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

... چه بسا کسانی که آمده اند و جمعیت ها هلهله کنان به دنبالشان، مانند «مجیب الرحمان» در بنگلادش! ولی همان مریدان، چنانش کشتند که هر ذره اش افتاد جایی!
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...